X
تبلیغات
رایتل
آماتور ها خوشبختانه به بهشت نمی روند
  
 وبلاگ گروهی برای انجام یک بازی از نوع نیمه سالم‌!
 
آرشیو
 
دوشنبه 26 دی‌ماه سال 1384
دور دوم

 

ملکه دور دوم

نام: ارکیده
سن: 28 سال و پنج ماه
محل اقامت : تهران
تحصیلات : مهندس کامپیوتر ( دانشگاه آزاد)
کتاب : خرمگس
موسیقی : بوچلی
فیلم : پدر خوانده و حرفه ای اثر لوک بسون 
توضیحات : برخی از کتا ب هایی که از خواندنشان لذت برده ام : مسیح بازمصلوب،ریشه ها،کوری ، خداحافظ گری کوپر، نان سالهای جوانی،طاق نصرت
به موسیقی کلاسیک، ونجلیز،موسیقی محلی مجار، زیبا شیرازی ،سافینا و شجریان علاقه دارم.
سوژه : گناه
 
سلطان دور دوم

نام: خوزه آرکادیو بوئندیا

سن: تو بگیر 27

تحصیلات : فوقش لیسانس

محل اقامت: تهرون

ژانر ادبی مورد علاقه: رئالیسم جاودیی

کتاب: سال بلوا- عباس معروفی

فیلم: Malena، پدرخوانده 2     

ترانه: Dance me to the end of love, L.Cohen

سوژه انتخابی:

"در را کوبید و رفت

اکنون چگونه نگه دارم

عطر را در هوا

نم اشک را بر پیراهنم؟" (از رضا چایچی)
 

و متون دریافتی عبارتند از:
 
فرستنده : The Joker برای ملکه ارکیده
جنسیت : مرد
سن : 23
تحصیلات : دانشجو
محل اقامت : تهران
 
...و شاید یک خواب خوب!
شبی سرد و بارانی است. کنار شومینه نشسته ام و دستهایم را گرم می کنم. تنهای تنها به سالهای ابری ای که گذشته می اندیشم. خموده و مغموم با دلی پر، از هرآنچه خوب و بد که بر من گذشته....
در را می زنند. ساعت یک صبح است. درحالیکه خودم هم از کاری که تقریباً بی اختیار انجام می دهم، تعجب کرده ام، بی آنکه بپرسم کیست، در را باز می کنم. میهمانم دم در ایستاده و از تاریکی بیرون نمی آید. جلو می آیم و دستش را می گیرم. دستش داغ است. حتی از دست من هم داغ تر! لبخند می زند و داخل می آید. قد بلند، با چشمانی سبز و مویی طلایی. همان تیپی که خیلی دوست می دارم. مهربان به نظر می رسد و چهره ای دوستانه دارد....
 ساعتی بعد با شیطان به گرمی مشغول صحبت هستم. آنقدرها هم که می گفتند " بد " به نظر نمی آید. چهره آرامی دارد. آرامش لطیفی به من می بخشد. حس می کنم دلم می خواهد تمام اسرار زندگیم را برایش فاش کنم. حس می کنم او همه چیز را می داند. همه چیز را از چشمانم می خواند. از این احساس لذت می برم. انگار همه چیز را می داند ولی می خواهد از زبان من هم بشنود. از داشتن چنین هم صحبتی بسیار بسیار لذت می برم. چشمانم را می بندم و همه چیز را می گویم. شاید طولانی ترین اعتراف زندگیم شده باشد....
چشمانم را باز می کنم. این همه چیز های عجیب و غریب تعریف کرده ام، اما او همچنان آرام، متین و با وقار گوش می دهد و هیچ نمی گوید. هیچ. از او می خواهم که چیزی بگوید. چیزی که مثل چهره اش آرامش بخش و مهربان باشد. لبخندی کمرنگ بر لبهایش می نشیند....
ساعتی بعد، او از من برای من می گوید. تمام ناگفته ها را. تمام حقایق را. تمام آنچه باید می بود را. تمام نیرنگ ها را. تمام دورویی ها را. خیلی رک حرف می زند. گاهی فراموش می کنم که او کیست. گاهی فکر می کردم چرا امشب به دیدن من آمده. در چنین لحظاتی خیلی جدی تذکر می دهد که حواسم به او باشد. خوب که به حرفهایش گوش می کردم حس می کردم با تمام جانم حرفهایش را قبول دارم. از صندلیم بلند شدم. به انتهای سالن رفتم و پنجره را باز کردم. هوای تازه ....
حالا دیگر کنار شیطان نشسته ام. دلم می خواست سرم را روی شانه هایش بگذارم و هق هق گریه کنم. حس می کردم پس از سالها، تنها دوست واقعی زندگیم را پیدا کرده ام. همانطور که صحبت می کرد، با دستش سرم روی شانه اش گذاشت. شاید بهترین احساس زندگیم بود. حس می کردم تمام بار زندگیم را روی شانه هایش گذاشته ام و اجازه داده ام تا او به جای من، به تمام مشکلاتم فکر کند و برای هر یک راه حلی درخور بیابد...
به من گفت " میشه لطف کنی و یکی از سیگارهای بابا رو که توی یخچال نگه می داره برام بیاری؟" . بدون آنکه تعجب کنم از اینکه چطور جای سیگارهای بابا را می داند، فقط به این فکر کردم که این شاید کمترین کاری بود که می توانستم برای میهمانی که تا این لحظه حتی یک میوه هم به او تعارف نکرده بودم، انجام دهم. بلند شدم و سیگار را با یک زیر سیگاری و یک فندک آوردم. سیگار را روشن کرد و چند پُـک عمیق زد و با لحنی کنایه آمیز پرسید " تو می دونی من منشأ همه شرهای عالم هستم، مگه نه؟! ". در حالیکه هم می خواستم راستش را بگویم (چون او خیلی وقت بود که همه چیز را از چشمم خوانده بود!) و هم از اینکه در پاسخ به این همه احساس خوب که به من داده بود، از جوابی که می دادم خجالت می کشیدم، زیر لب گفتم "خُـب... آره". همانطور که سعی می کرد با کلماتی که ادا می کند، دود را بیرون بفرستد، ادامه داد " این را هم می دانی که امشب برای چه آمده ام؟ ". پاسخم منفی بود...
شیطان خوابش برده بود. من اما در آغوش او، روبروی شومینه بیدار بودم. تمام شب را به سؤال آخری که پرسیده بود، فکر کردم. از تشویشی که در همه تنم حس می کردم، نمی توانستم چشمانم را روی هم بگذارم. درست مثل وقتی که ۶،۷ پیک مشروب را پشت سر هم بالا بروی! نزدیک های سپیده، پلک هایم، سنگین تر از قبل، توان بیدار ماندنم را گرفت. شیطان را سفت بغل کردم و به یک خواب شیرین فرو رفتم.....
تا امروز، هیچ گاه به یاد نمی آورم که از آن خواب بیدار شده باشم. شاید شیطان مرا به دنیایی تازه برده است. شاید هنوز هم خواب می بینم. شاید همه چیز را خواب دیده ام. شاید هم صبح روز بعد که از خواب بیدار شدم، شیطان زودتر بیدار شده بود و رفته بود و خاطره آن چند ساعت را هم با خودش برده بود....
اما نه. نمی توانست خواب بوده باشد. من هنوز آن زیر سیگاری را با خاک سیگار آن شب نگاه داشته ام. شاید به عنوان تنها یادگاری از بهترین دوستم! این روزها همه چیز به رؤیا شباهت دارد. همه چیز به طور عجیبی غیر واقعی و زیباست. به هیچ چیز و هیچ کس اعتماد ندارم. فقط دو چیز را می دانم! اینکه دلم برای دوستم تنگ شده است و اینکه اگر این یک خواب است، هرگز نمی خواهم از این خواب شیرین برخیزم....
 

 
فرستنده: خرمگس برای ملکه ارکیده

 

گفت مجبور شدم به مامانم دروغ بگم چون دیدیم بابام داره پول قرض می گیره تا برای اون بتونه کفش زمستونی بخره (عروسک جون کار بدی کردم؟)

نگاش کرد و لذت برد از حرکات نرم و موزونش سعی کرد با نگاهش به اون بفهمون که دوستش داره همیشه توی راه مدرسه منتظر اومدنش بود خسته شده بود از بس که همه جا نصحیت می کردن پسر باید سر به زیر باشه پسر باید نگاه به دختر مردم نکنه ولی اون به این حرفها کاری نداشت دوست داشت به اون نگاه کنه و لذت ببره و می فهمید که دختر هم دوست داره که نگاش کنه چون اون هم نیاز داشت  

اندامشو لمس کرد دستها و پاهاو گردن و سینه و آروم بوسیدش چقدر لذت بخش بود وقتی که هر دوشون به ارامش رسیدن دیگه چه اهمیتی داره که دیگران چی فکر می کنند وقتی هر دوشون به یک حس مشترک رسیدن و اون لذت دادن به همدیگه است ترکیبی از حسهای عشق و شهوت و پاکی و لذت ....

هنر شنیدن را خوب بلد شده بود از وقتی که پا به سن گذاشته بود گوشش بهتر کار می کرد شاید به خاطر همین ویژگی خوبش بود که تونسته بود صدای دعواهای زن و شوهر همسایه را خوب بشنوه  و اگه گوشش خوب کار نمی کرد حالا دختر همسایه در کنارمادرش زندگی نمی کرد و پدرش بجای حکم طلاق حکم اعدام تو دستش بود

 

حس ششم یعنی دل تنها چیزی که می تونه حاکم بر تو باشه حاکم بر تو ....

 


 فرستنده : قاصدک برای ملکه ارکیده

                                                           

پشت این پنجره باز

آسمان مجنون است                                                          

در دل ساکت شب                                                            

خواهشی مدفون است                                                     

 

می گشاید آغوش

بار دیگر رویا

سایه ی همنفسی

عاشقی بی پروا

 

خود نمی دانم چیست؟

رخوت و سستی خواب

اثر پنجه ی عشق

جوشش چشمه ی آب

 

گرد من آهسته

می کشد مرز و حصار

خواهد از دل ببرد

یکسر آرام و قرار

 

قطره قطره در من

می چکد شهد شراب

هر کجا می بردم

با دو صد واژه ی ناب

 

بسترم پر شده از

خط خوشرنگ گناه

غرق دلواپسی است

دیده ی روشن ماه

 

می نشینم کنجی

گوشه خلوت راه

در سرم فکر فرار

در دلم آتش و آه

 

گوش کن رهگذری

می زند کوبه به در

خود نمی دانم کیست؟!

 هوسیست زود گذر...


 

فرستنده: زاویه آفتابی برای سلطان خوزه آرکادیو بوئندیا

شاید شکاف های بدنم را جستجو میکنی... شاید هم منتظرآب شدن این سکوت سردی... دست هایم مثل دو قالب یخ روی هم لیز میخورند... دستم را که روی صورتم میکشم حس میکنم پوستم ترک میخورد... یک درد لذت بخش دارد انگار میشکافد که چیزی آزاد شود مثل سطح یخ زده آب که با یک فشار میشکند و جاری میشود .... دست میکشم روی صورتم ...ترک میخورد...میشکافد ...و جاری میشود .... یک چیز مثل آب روان ...مثل چشمه آرام ...و مثل دریا وسیع به اندازه وجودت شاید هم بزرگ تر....روی پوستم حرکت میکند ...خیالت مثل یک فیلم کوتاه همراه با ترس و ابهام در سلول هایم فرو میرود ...و تمام زخم های سربسته ام را باز میکند ...داغ میشوم وتو هنوز جاری هستی مثل همان آب روان و ساده ... خلاصه در دو حرف مثل کوتاهی آمدن و رفتنت ...حس نیاز همیشگیم به تکرارت هر لحظه بیشتر وجودم را میسوزاند .... کاش میشنیدی فریادم را ....من هنوز گمراهم در من جاری شو ...میسوزی و میسوزانی خیالم را... رهایم میکنی...دیگر جاری نیستی آرام آرام از روی پوستم بخار میشوی و خیالت را با خود محو میکنی و من هنوز مبهوت در عطش حضورت ...در خود فرو میروم .... و باز هم ذره ذره وجودم یخ میزند به امید تکرارت.


 
فرستنده: بهار ۲ برای سلطان خوزه آرکادیو بوئندیا
 
در را باز کرد وارد هال شد داخل را نگاه کرد همه چی مرتب بود
دستش را داخل جیب کتش کرد آروم در اتاق خواب را باز کرد همسرش  روی تخت خوابیده بود ملحفه کنار رفته بود پاهای کشیده و خوش تراشش دیده می شد چند ثانیه نگاهش کرد صدای نفسهای همسرش را شنید نزدیک شد طوری که مانع از بیدار شدن او شود به نیمرخ او نگاه کرد پوست برنزه و گرم ، موهای آشفته روی صورتش و دهان نیمه بازش و خشکی قطره های اشکی که گوشه بیرونی چشماش جمع شده بود چند ثانیه بیشتر خیر شد  چقدر دوستش داشت دیوانه وار 
 سپس چند گام به عقب برداشت  دستش را از جیب درآورد و شلیک  کرد لباس خواب تغییر رنگ داد
 
در اتاق خواب را کوبید و رفت
بوی گوگرد و عطر تن به هم پیچیده بود و خشکی اشک با خون ترکیب تازه ای ایجاد کرد
 
حالا نگه داشتن عطر و نم اشک او راحتر شده بود.
 

 

فرستنده : نوشا برای سلطان خوزه آرکادیو بوئندیا

 

دهنم شوره و مزه خون میده .دلم نمی خواد پاشم بشورمش . با خودم لج کردم . احساس می کنم طرف چپ صورتم بی حسه . امادست نمی برم که لمسش کنم . نمی خوام بفهمه !

پشت پنجره برف میآد.حتما تو داری رو برفهای پا نخورده سفید  قدم میزنی و زیر لب شعر میخونی.میدونم که سردته .

- برات قهوه بریزم؟!

صدای بی تفاوتش منقلبم می کنه  ، آرومترشده . لبخند می زنه و لیوان و کناردستم می زاره. روم و برمیگردونم .صورت خوش فرمش با عینک دور مشکی وبینی قلمی اش حالم و بهم میزنه.

قهوه می ریزم و کنارت می شینم .روت و برمی گردونی و دستهای یخ زده ات و رو شعله های شومینه می گیری: " ای برای با تو بودن باید از بودن گذشتن "

طاقت نمی یارم باید خاموشش کنم .

 سی دی و عوض میکنه :  " از دوری صیاد دگرتاب ندارم "

دستش و زیر چونه ام می گیره و صورتم و برمی گردونه. 

صورت سرخت قشنگتره همینطوری خیلی بیرنگی .مثل برف !

پنجره رو باز میکنم .سوز برف همراه با دونه هاش میاد تو. می لرزی . چهره ات بین دونه های برف خیلی شاعرانه است .صورت سرمازده ات مدهوشم می کنه .

- قهوه ات سرد شد .نمی خوری؟!

ازصدای پشیمونش حالم بهم می خوره .

قهوه ات و عوض می کنم .کنار پنجره ایستادی و دونه های برف و تماشا می کنی . دوست دارم سرم و رو شونه ات بگذارم. پنجره به هم می خوره و میشکنه .دونه های برف همراه با قطره های خون  زیر پنجره میریزه. با دستمال سفید صورت سرخت و پاک می کنم .چند گل سرخ روی دستمال می شکفه .

به صورتم نگاه می کنه. دستمال برمیداره و کنار لبم و پاک می کنه . صورت سرخم با دستمال سفیدش بیرنگ میشه . زیر لب زمزمه می کنم: "رفته ای اینک . اما آیا باز برمی گردی؟ چه تمنای محالی دارم .خنده ام می گیرد "

شیشه شکسته و سوز می آد. دیگه نیستی . صورتم از سرما کرخت شده .

چند تکه یخ میاره .  لای دستمال پیچیده . روی صورت متورمم میگذاره.

هنوز برف میاد و تو روی برفهای سفیده پا نخورده ، آروم آرو م راه میری و از من دور تر و دورتر می شی. چند قطره خون زیر پنجره خشکیده . ضبط هنوز می خونه : " با یادت ای بهشت من آتش دوزخ کجاست ؟!!"

 


 اعلام نتایج دور دوم 

 

و بدینوسیله ملکه ارکیده طی نامه ای با این متن برنده رو اعلام کردند:  

 

salam
bebakhshid ke javabam dir shod
sare kar gereftar boodam
man ghasedako entekhab kardam

و همینطور سلطان طی حکم زیر به دور دوم خاتمه دادند:

 

سلام بابک خان

عرض شود که، اینجانب سلطان خوزه آرکادیو بوئندیا، با تشکر از بهار 2 و تقدیر ویژه از فرشته آفتابی، با اجازه دبیرخانه « نوشا» رو برنده اعلام میکنم.

به امید پیروزی خون بر شمشیر و بالعکس

پ.ن. میشه دوباره واسه حاکم شدن رفت ته صف؟!!


دبیرخانه ضمن تبریک به برندگان از کلیه بازیکنان برای شرکت در بازی تشکرات فائقه به عمل می آورد.

                                            با تشکر - دبیرخانه


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 121423


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها