X
تبلیغات
رایتل
آماتور ها خوشبختانه به بهشت نمی روند
  
 وبلاگ گروهی برای انجام یک بازی از نوع نیمه سالم‌!
 
آرشیو
 
دوشنبه 15 اسفند‌ماه سال 1384
دور ششم

ملکه هفته

نام: هستی
جنسیت: مونث
سن: 31 
تحصیلات: فکر کن دیپلم اونم از نوع تجربیش
محل اقامت: تهران با هوای بسیار پاک
ژانر ادبی: ژانر عشقی
فیلم: فیلم تایتانیک مثلا
موسیقی: آهنگ زیادن. آلبوم شهر عشق با صدای جهان
سوژه: آیا عشق وجود دارد؟
سلطان هفته
 
نام: آرمان
جنسیت: مرد
محل اقامت: تهران
کتاب: سفر به انتهای شب(لویی فردینان سلین)- شرق بنفشه(شهریار مندنی پور)- ضیافت(‌افلاطون)
موسیقی: آلبوم فریاد (‌شجریان)- تمام آهنگ های کویین به خصوص Show must go on- Rolling stones- Roxete-Phil Collins
فیلم: مرثیه ای برای یک رویا ( دارن آرونوفسکی) و original sin.
سوژه: مرد اثیری - ترجیحا بالای سی سال داشته باشه و تخیلی نباشه.(شخصیت پردازی برای من خیلی مهمه. سعی کنید سمبل کاری نباشه.)

 
پ.ن۱ - مهلت ارسال آثار تا روز شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۴
پ.ن.۲ - دبیرخانه از علاقمندان برای موقعیت ملکه و سلطان ثبت نام میکند. چون صف تمام شده!
 
                                       با تشکر

                                  خارج از بازی

 

همونشب که داش آکل از وبلاگ آماتورها به بهشت نمیروند قهر کرد سر ساعت ۹ من و چند تا از بچه های وبلاگ رفتیم به آدرسی که داده بود سراغش. نه فقط چون دخترا ازش خوششون میومد بلکه بیشتر به این خاطر که این شخصیت مجازی کم کم نقشی تو بازی داستان نویسی ما پیدا کرده بود که بدون اون کار پیش نمیرفت.

درخونگاه- شماره 12 + 1 .

نمیدونید چه خونه ای!‌ از این درای قدیمی که هنوز زنگ نداره. کوبه میگن چی میگن. از اینا داره. دو طرف در دوتا سکوی سنگی بود. دیوارش نصف کوچه رو گرفته بود. تق تق زدیم به در و منتظر شدیم. یک صدای خش دار عین مجریای رادیو پیام ساعت ۱۰ شب گفت: کیه؟ آنی گفت: وای چه صدایی!

گفتم: داش آکل ماییم. از وبلاگ آماتور ها اومدیم. هیچ چی نگفت. منم ناشی گری کردم و درو هل دادم و سرمو کجکی بردم تو حیاط و شروع کردم به سرک کشیدن. پر از دار و درخت. اون ته یه عمارت پنج دری بود که چراغاش روشن بود. رعنا پرسید چه خبره؟ قبل از این که جواب رعنا رو بدم یهو یه لنگه گیوه خورد تو در و در خورد تو صورت من و صورتم کوبیده شد به اون لنگه در. پشتش داش آکل داد زد: بچه کله اتو بکش بیرون. اینجا نامحرم هست. وایسا تا بیام. من دماغ غرق خونمو کشیدم بیرون. همه هول شدیم. از اینور چکاوک این هوا پنبه رنگی قلمبه قلمبه گذاشت رو دماغ من و از اونور شب نویس دوید رفت ماشینو روشن کنه که فرار کنیم. باران میگفت در نریم بابا نمیخوردمون که!‌ رعنا میگفت راست میگه بابا نترسین. به شمام میگن مرد. صدای پا که نزدیک شد چکاوک منو همینجور نیمه جون ول کرد رو زمین و سریع یه آینه در آورد و خودشو نگاه کرد. آنی ام دوید و رفت جلوی چکاوک یه جور ی وایساد که داش آکل اول اونو ببینه. رعنا میگفت خودم خراب کردم خودمم درست میکنم. شب نویس میگفت تکلیف منو روشن کنید در ریم یا وایسیم.

چند دقیقه طول کشید تا داش آکل  جلو در ظاهر شد. یه چیزی من میگم یه چیزی شما میشنوید. قد دو متر! عرض شونه یه متر!‌ سیبیل، دروغ نگم ده سانت از هر ور زده بود بیرون. گزلیکشو بسته بود قد قباش. یه نگاه به ما جماعت کرد. باران سرشو انداخت پایین. منم که به زور پا شده بودم دستم با این هوا ( همون هوا!) پنبه رنگی به دماغم بود. شب نویس پشت ستون قایم شده بود. رعنا و آنی و چکاوک اما زل زده بودن به هیبت داش آکل!‌ مطمئنم تو دلشون قربون صدقه هیکلش میرفتن. داش آکل گفت: تو بابکی؟ گفتم: بودم. با این بلایی که گیوه شما سرم آورد الان دیگه نیستم!‌ داش آکل گفت: تو محرم نامحرم سرت نمیشه بچه؟ گفتم شرمنده داش آکل. تو دوره ما دیگه این چیزا ور افتاده. ملت همه سر و کون لخت میان تو خیابون. رعنا زد به پام که خفه شو! و خودش گفت: داش آکل من رعنام. همون که اون حرف زشتو به شما زد. اومدیم معذرت خواهی کنیم. در این لحظه شب نویس از پشت ستون عطسه کرد و داش آکل در چشم به هم زدنی قمه اشو کشید بیرون. چکاوک با عشوه گفت: اوا نترسید!‌ شب نویس خودمونه. از ترس شما قایم شده. و آنی ادامه داد: ماشالله این قد و هیکل ترسم داره!  شب نویس در حالیکه دست و پاش میلرزید از پشت ستون در اومد و گفت سلام. داش آکل سر تکون داد و رو به باران گفت: شما؟

-          باران هستم. از استان کردستان.

داش آکل یه نیگاه به سر تا ته کوچه کرد و گفت: بیاین تو. اینجا خوبیت نداره. و خودش اول رفت تو و گفت: یا الله! من که از درد به خودم می پیچیدم به امید یه جا واسه نشستن خواستم پشت داش آکل برم تو که یهو رعنا دستمو کشید و گفت: اول خانم ها!‌ ناسلامتی همین چند روز پیش ۸ مارس بودا!‌ بعدم خودش رفت تو و پشت سرش چکاوک و آنی دوتایی یه طوری که نزدیک بود به در گیر کنن خودشونو چپوندن تو. باران گفت:‌ بفرما آقا بابک. شب نویس عین بز اخوش و بعدش من و آخر سرم باران در حالیکه از بس سرش پایین بود نزدیک بود سکندری بره تو دیوار رفتیم تو.

تو حیاط یه تخت چوبی بود که روش یه قالیچه نقش ماهی و دوتا پشتی ترکمن بود. یه تخته پوست گوسفندم بالای تخت جلوی پشتیا پهن بود رو قالیچه. من که دیگه نای وایسادن نداشتم خودمو پرت کردم رو تخت. داش آکل با عصبانیت گفت: شازده ما اینرو نماز میخونیما!‌ من نفهمیدم چی میگه. چکاوک آروم گفت: کفشات!‌ تا اومد دوزاریم بیافته آنی یه جوری که داش آکل قشنگ بشنوه گفت: آقا بابک کفشاتونو در آرید. و خودش اول از همه بوتهای جیرشو در آورد و با ناخنای لاک زده نشست بالای تخت رو پوست گوسفنده و زانواشو جمع کرد تو سینه اش. بچه ها یکی یکی نشستن. چکاوک نشست بغل آنی و یه کم هلش داد اونور. آنی یه نگاه غیض دار بهش کرد و گفت: اوی!‌ چه خبرته؟! چکاوک جوابشو نداد و به جاش به داش آکل که شاهد این صحنه بود لبخند زد. سمت چپ چکاوک رعنا بود و بغل رعنا شب نویس که با تعجب در و دیوارو نگاه میکرد. این سمت تخت بعد از آنی من نشسته بودم و بعدشم باران دوزانو در حالیکه هنوز سرش پایین بود. داش آکلم لبه تخت نشست و یه پاشو آویزون کرد.

رعنا گفت: میگفتم داش آکل... که داش آکل حرفشو قطع کرد و داد زد: چایی بیار!‌  بعد رو به رعنا گفت: می بخشی همشیره. بفرمایید!‌

تا رعنا اومد حرف بزنه چکاوک گفت: ما میدونیم بعضیا تو جمعمون حرفایی زدن که به شما برخورده. اما همه رو که نمیشه به یه چوب زد. بعد یه کم صداشو نازک کرد و گفت: میشه؟ آنی بلافاصله گفت: البته الان دیگه وقت این حرفا نیست که کی چی گفته. ما نماینده همه ایم. رعنا با سر حرفشو تصدیق کرد. شب نویس زیر قالیچه رو بلند کرده بود و داشت رج های فرش رو با انگشت می شمرد. گفت: ریز بافته. از اون قدیمیاس. من گفتم داش آکل اینطرفا دستشویی ... ببخشید موالی چیزی نیست. من دارم از دست میرم. داش آکل داد زد: یه کف دست خاکستر ذغال بیار.

چند لحظه بعد یه زن که چادر مشکی سرش بود و یه سینی مسی دستش بود از تو پنج دری اومد به سمت ما. با صدایی که از ته چاه در میومد گفت: خوش اومدید و سینی رو گذاشت و تو تاریکی حیاط غیب شد. آنی گفت: اوا داش آکل خواهرتون بود. ماشالله چه خوشگل بود. به خودتون برده. چکاوک یواشکی زیر گوش رعنا گفت: شایدم زنشه. همون نعناع بود، کی بود؟ آنی که این جمله رو شنیده بود پرید تو حرفش و گفت: چه حرفا میزنیا!‌ همچی زنی چه میدونه اینترنت چیه. آفتاب مهتاب ندیده که میگن اینجور زنان دیگه.

تو سینی چند تا چای بود یه نعلبکی خاکستر. داش آکل به باران گفت: دست و پاشو بگیر!

باران همینجور که سرش پایین بود گفت: بله؟ داش آکل محکم گفت:د منو نیگاه کن!‌ باران سرشو بلند کرد. داش آکل با همون چشمش که جای قمه رو ابروشه یه چشمک به باران زد و فکر کنم منو نشون داد. چون سوت ثانیه بعد باران دستای منو گرفته بود داش آکل خاکستر می چپوند تو دماغم. من زیاد چیزی یادم نیست فقط یادمه که به باران میگفتم: ای خائن پاچه خوار!‌ اگه دیگه خارج از بازیاتو گذاشتم تو وبلاگ!‌ آنی و رعنا و چکاوکم می خندیدن. شب نویس کماکان به کشف محیط مشغول بود و هر از چند گاهی یه چیزی تو مایه عجب!‌ و خیلی قدیمیه و این چیزا می پروند.

خون دماغ من که بند اومد داش آکل گفت: خیلی خب!‌ با معرفتی کردین که اومدین. ما دیگه شرممون میاد که بر نگردیم. چاییاتونو بخورید و برید که دیره. علی الخصوص همشیره ها. بعد رو به دخترا کرد و گفت: شما مگه صاحاب ندارید که تا این موقع بیرونید؟ من گفتم: ای بابا داش آکل. اینا خدارم بنده نیستن. صاحاب ماحابو که خیلی وقته با جاش سر کشیدن!‌ چکاوک از همونجا که نشسته بود یه لگد حواله من کرد طوریکه شلوارش تقریبا تا زانو رفت بالا. داش آکل سرشو انداخت پایین. بارانم که سرش پایین بود. اما این صحنه باعث شد شب نویس به جمع برگرده و تا لحظه خداحافظی نگاهش تو منطقه پوست گوسفند سیر و سیاحت کنه.

بچه ها چاییاشونو خوردن و اول از همه باران بلند شد و گفت: داش آکل ما زحمتو کم کنیم. بعدم از تخت پرید پایین و همین که دنبال کفشاش میگشت دو سه بار غلیظ گفت: یا الللله!

بازم دم باران گرم که زیر بغل منو گرفت و کمکم کرد کفشامو بپوشم.

شب نویس و چکاوک جلو جلو رفتن. باران داشت حین طی کردن مسیر تخت تا در حیاط با داش آکل اختلاط میکرد. آنی میخواست به من کمک کنه که بهش گفتم: برو بابا ولمون کن. الان میگیره به جرم رابطه نامشروع همینجا اخته امون میکنه.‌ اونم یه ایششش!‌ گفت و دوید که ببینه چکاوک چیکار میکنه. رعنا که کفشاش بندی بود پشت سر همه داشت می اومد که یهو دیدم یه سیاهی ار تو تاریکی پرید جلوشو  و دستشو گرفت و شروع کرد باهاش حرف زدن. برگشتم دیدم همون زنه است که واسه امون چایی آورد. یه جورایی به رعنا التماس میکرد: خانوم جون الهی قربون او چش و ابروی سیات ورم( حالا رعنا اصلا ابروهاش تتوه! ) تورو خدا داش آکلمه از مه نگیری!‌ یه مه امو یه داش آکل که سایه سر بچامه. ای وبلاگ چیشیه که ای مردو هوایی کرده. شب که میا دیگه هیش با مو گف نمیرنه. همش منیشه پای کامپیولتین. میترسم ور بچینه مونو با ای دوتا صغیر تنها وذاره! رعنا به من نگاه کرد. نمیدونست چی بگه. زنه تا متوجه من شد چادرشو که تقریبا از سرش افتاده بودجمع کرد. نه که من هیز باشم. ولی زیر چادر از اون تیکه ها بود که تبارک الله دارن. رعنا گفت: نترس خانوم. تازه بره. مگه چی میشه؟ همین شماهایید که این مردا رو پر رو کردید دیگه. و تقریبا زنه رو هل داد کنار. زنه که دید رعنا مخش پاک تعطیله اومد سمت من. یه نیگاه کرد دید داش آکل اونطرف سرش با باران گرمه. چادرشو انداخت رو دستش و دست منو گرفت: ای آقا داداشم!‌ تو یه کاری وکن!‌ نذا این دختر فرنگیا داش آکلمو از دست من بقاپن! مو به خدا عاشقشوم!‌ واسه اش هیشی کم نشتم. چادرش یه خورده از رو صورتش رفته بود کنار. یه دسته موی مشکی ریخته بود رو ابروهای پیوسته اش. صورتش عین ماه شب چهارده بی عیب و نقص بود. نه ابروش تتو بود عین رعنا، نه دماغشو عین چکاوک عمل کرده بود و نه مثل آنی رژ لب جیگری مالیده بود به لباش. خوشگل خوشگل عین حضرت حوا همون وقتی که خدا آفریدش. من که اوضاع دماغم از دوا درمون داش آکل بهتر شده بود دستمو از رو صورتم برداشتم. پیشونی صاف و بلندشو آوردم جلوی لبام. یه ماچ کوچولو ازش کردم وگفتم: ناراحت نباش. من دیگه داش آکلو راه نمیدم اونجا. بعد صورتشو بردم عقب تر و تو چشای سیاهش که یه خط باریک سورمه و یه نم اشک داشت نگاه کردم. میخواستم یه چیزی بگم. اما نگفتم. برگشتم. رعنا منتظر من وایساده بود. گفت: پدرسگ این زن داش آکله. به اینم رحم نمیکنی.

دم در که رسیدیم آنی و چکاوک و داش آکل اونجا بودن. باران و شب نویس رفته بودن ماشینو بیارن. آنی دست داش آکلو گرفته بود تقریبا خودشو چسبنده بود بهش. چکاوکم هی یه چیزی میگفت و قهقهه میزد و به خودش قرو تاب میداد. برگشتم. برق دوتا چشم سیاهو تو تاریکی یدیدم که این صحنه رو نگاه میکرد. داش آکل من و رعنا رو که دید دست آنی رو ول کرد و خودشو کشید عقب.

همه خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم.

من نشستم عقب کنار چکاوک. این سمتم بارن نشسته بود. آنی و رعنا م جلو نشسته بودن و شب نویس رانندگی میکرد. زیر گوش چکاوک زمزمه کردم: اگه مخ داش آکلو بزنی که اینو طلاق بده نصف خونه امو میدم بهت. چکاوک لبشو چسبوند به گوشم: نصف دیگه اشو چیکار میکنی؟

گفتم: نصف دیگه اشم مهریه این حوری بهشتی و خرج دوتا بچه اش میکنم.

 

از وبلاگ داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور


                            داستانهای رسیده

 
 
 برای ملکه هستی از طرف  phantom lord  
 
رسید خونه با عجله کفشاشو در آورد سوارخ جورابش با عشوه بهش لبخند زد ولی چه عطر مزخرفی به خودش زده بود
اونها رو در آورد سریع لباساشو عوض کرد و رفت سمت آشپزخونه پیش بند برداشت  طبق معمول با بندهای پیش بند مشکل داشت
اول رفت سمت ظرفهای نشسته مایع ظرفشویی غلیظ بود سخت می اومد بیرون درست مثل موقعی که می خواست بعضی حرفها را به او بزنه مجبور بود اونقدر به خودش فشار بیاره تا بریزه بیرون ... بالاخره ریخت روی اسکاچ
ظرفها که تموم شد رفت سراغ یخچال و فکر کرد که چی  هست  تا چی بپزه
 دستشو انداخت به لنگ مرغ و کشیدش بیرون و بعد انگار که داشت یک مسئله شیمی رو حل می کرد مواد لازم و دستورالعمل را به ذهن آورد و همین جوری شروع کرد به کار  
 
2 ساعت خورده ای بود که توی آشپزخونه این و اون ور می رفت
ساعت حدود 8 بود .
همه کاررو درست انجام داده بود فقط مونده بود خودش نگاهی به خودش انداخت توی آینه لبخندی از روی رضایت زد. سریع یک دست لباس تمیز برداشت و رفت حموم دوش گرفت موهاشو درست کرد یه عطر خوشبو هم زد عطری که همون اولا آشناییشون به خودش می زد با بدبختی پیدا کرده بود.
به آشپزخونه سر زد به غذاها نگاه کرد و چشماش دو دو می زد که چیزی کم نباشه .
صدای کلید در اومد و در باز شد مثل روز اول دلش لرزید وقتی که دیدش
-         سلام منه شلوغ اومدم آرومم کجایی؟
( هیچ وقت تکراری سلام علیک نمی کرد)
-         سلام خسته نباشی
-         تو خسته نباشی چی شده زود اومدی خونه ؟
( دلش نمی خواست هول بشه )
-         خوب کارم زود تموم شد اومدم
-         عجیبه در هر صورت خوب شد که زود اومدی
و می ره به سمت آشپزخونه و صدای تعجب از توی آشپزخونه
زن وارد اتاق خواب می شه لباس خواب توریشو می پوشه و سر می خوره زیر لحاف مرد به دنبالش
اروم دستشو از دور گردن زن رد می کنه موهای کنار گوششو کنار می زنه و بوسه ای داغ از گردنش می کنه
از بالای گوش به لبهای خوش فرم زنش که در حال حرکت بود نگاه می کنه :
- کاش انسانها می دونستن عشق حتی می تونه توی دل یک بشقاب غذا یا یک ظرف سالاد یک لیوان چای جا بگیره  بابت عشقی که امشب به من دادی متشکرم نه بخاطر پختن غذا بخاطر مزه حسی که توش بود.

 

از طرف (رنگ باختن به سیاهی) برای سلطان آرمان

 

کشش

 

بالاخره خونشو پیدا کردم.

مدتها منتظر این فرصت بودم. بارهای بار خواستم این کارو انجام بدم ولی روم نمی شد ولی نمی دونم چی شد که این دفعه تونستم.

خوشحالم که توی راه هیچ کس حواسش به من نبود که دارم چیکار می کنم.

اینجوری راحتر بودم همه تو عالم خودشونن

چند وقتی بود که از بس گرفتار بودم نتونستم ببینمش خودشم که ظاهرا عین خیالش هم نیست خونشو هم که عوض کرد. یادش رفته بهم زنگ بزنه هرچند منهم موبایلمو گم کردم.

ولی امشب می رم خونش  یواشکی دیدش می زنم. همیشه که نمیشه رمئو از دیوار ژولیت بره بالا اونو ببینه این دفعه من می خوام قانون شکنی کنم بشم ژولیتی که از دیوار رومئو بالا می ره.

هرچند می گن اینکار برای خانمها خوب نیست ولی دیگه مهم نیست.

وقتی که دیدمش می رم تو اتاقش بهش می گم که دوستش دارم به صورت سانتریفوژ شده یعنی خالص خالص. بعد هم بهش می گم میخوای مثل دخترهای عاشق پیشه شب تا صبح برات گریه کنم که باورت بشه.

اینقدر تو خیابون پرسه زدم که شب شد. روز که خونشو پیدا کردم خوب یادمه که  پنجره اتاقش روبه کوچه است همونو نشون کردم.

چراغای خونه روشن.

 خوبی این خونه های ویلایی اینه که آدم راحت می تونه بره تو حیاط.

اگه آپارتمان بود کلی مشکل پیدا می کردم.

کوچه هم خلوته، حالا وقتی بالای دیوار باشم مثل گربه، هیچ کس نیست ببینه بعد هم بگه این دختر بالای دیوار چیکار می کنه!

چه قدر خوب شد باغچه نزدیک دیواره. حالا اگه بپرم تو باغچه سرو صدا هم نمیشه.

آهان این همون پنجره است.

ببینمش بهش می گم: اخه پسرمجبور بودی بری طبقه دوم. هرچند می دونم نمای بیرون از این پنجره قشنگتر با این تور سفید با نمکی که زدی.

خدا رو شکر که پنجره برای گلدون جا داشت شبیه یک بالکون کوچیک بود. با بدبختی جای دست و پا پیدا کردم. دقیقا شدم شبیه فیلمها.

چه اتاق شلوغی. اگه من تو اتاق بودم اصلا حوصله ام سر نمی رفت کلی سوژه بود برای فضولی. این حس کنجکاوی احمقانه من که همیشه هم کار دستم می داد هم یه جاهایی حسابی به من حال می ده.

وای چی خوب خودش تو اتاقه.

ای وای داره می یاد نزدیک پنجره، نمی خوام خودم را پنهون کنم از دیدش . شاید اگه ببین که  مثل گربه جلوی پنجرش هستم شوکه بشه. قیافش دیدنی میشه!

ولی نه انگار حواسش نیست .

با اون قد بلند و شونه های آویزون سرنسبتا بزرگ که هم معلوم هست توش چیه هم معلوم نیست.

مرد قشنگی نیست ولی بانمکه. می شه گفت کمی هم معمولیه شاید وقتی تو خیابون راه بره خیلی هم جلب توجه نکنه.

ولی تو سرشه فکرهایی هست که قل می خوره  توی دستاش باعث میشه که چیزیهای بی نظیری خلق کنه.

 وقتی نگاش می کنی باورت نمیشه آدمی مثل اون با این قیافه معمولی بتونه همچین اثری از خودش خلق کنه.

اینگار بعد از این که دنیا اومده  یک دفعه بزرگ شده یه جورایی گیج به نظر می یاد و بعد فکر می کنی با یک آدم سطحی طرفی در حالیکه وقتی تابلوهاشو می بینی تازه می فهمی پشت اون چهره چه می گذره. وقتی که قلمو رو دستش می گیره  مطمئن می شی که سالهای سال زندگی کرده شاید 200 یا 300 سالی عمرش باشه نه در بعد زمان بلکه تو بعد تجربه و دقت نظربه اطرافش .

داره میره سمت جعبه رنگش و تابلوش. چی داره میکشه؟ کاش می دونستم. اگه کمی تغییر جا بده می فهمم که چی میکشه.

 پیرهنشو در می یاره. همیشه می گفت وقتی می خواد نقاشی بکشه لخت میشه.

بالا تنه درازش که به راحتی میشد دنده هاشو شمرد و سرشونه های پهنش که موهایی به صورت ناهماهنگ روش رشد کرده بود. اگه الان تو اتاق بودم کلی سربه سرش میزاشتم. من هم رو تنش یک نقاشی میکشیدم.

دوباره چهره اش جدی شده اخ کاش می دونستم چی داره می کشه. وقتی از کارش حرف میزنه حسابی جدی میشه.

الان حدود نیم ساعت که مشغوله.

آخه بدجنس برو کنار ببینم چی می کشی؟

اخیش رفت کنار ....

وای باورم نمیشه تصویر منو کشیده

همیشه باید اشکمو در بیاره ! چقدر داد بزنم بگم دوستت دارم. چرا نمی فهمی.

-          هی دختر تو اینجا چیکار می کنی؟ چرا گریه کردی.

-         تویی چطور مگه؟

-         همه دنبالت هستند تو هنوز عادت نکردی به شرایط جدیدت.

-         وای باز یادم رفت خوب چیکار کنم اینقدر ناگهانی مردم که باورم نمیشه روح شدم.

-         چیه خوشحالی  که اومدی در خونه عشقت داری دیدش می زنی هیچ کسم تورو نمی بینه؟

-    آره این روح بودن هم خودش حسنیه . تو همه رو می بینی ولی بقیه نمی بیننت ولی کاش بعضی های می تونستن ببینن.

-         نمی خوای بریم. وقتمون تموم شده. بیا بریم می برمت جایی که سوژه برای دید زدن زیاد باشه

-    همون بگو چرا تو یک دفعه غیب می شی ! باشه می یام ولی یک لحظه صبر کن چون این آخرین بار که اونومی تونم ببینم.

 


برای سلطان آرمان از طرف Tingoddess

 قدرت

وقتی دفنش می کردند خیلی کم کسی سرخاکش آمده بود شاید برای این که نمی خواستند آتش جنهم از توی قبرزبونه بکشد و دامن آنها را بگیرد کدام جهنم و کدام آتش چیزی که فقط شنیده بودند

ولی نمی فهمیدند که چیست.

روزهایش سرشار از شادی بودی و شبهایش سرشاراز رویا

رویا ،رویا ،رویا با داستانهایی که در ذهنش می ساخت از جنس مخالفش

مردی با عضلات قوی که پوست تنش روی عضلات کشیده شده با چهره ای مردانه که غرور زیادی در چشمانش بود و نگاهش پرجذبه . ولی هیچگاه نتوانست تصویر واضحی از اورا در ذهنش مجسم کند.

بزرگ شد. رویاهایش با او بزرگ شدند بلوغ جنسیش که پیش می رفت رویاهایش نیز رشد می کردند بالغ می شدند.

تخیلاتش قویترین تصاویر را از غریزه اصلیش برایش رقم می زد ولی فقط تخیل بود. کم کم کار به جایی رسید که تخیلاتش از ذهنش قوی تر شد از جسمش نیرومندتر و انرژی زیادش به همراه توانایی های زنانه اش و حس دوست داشتن که همیشه به همراهش بود یارای ماندن در قفس تخیل را نداشت .

در زندگی همیشه به شکلی سنت شکن بود، ولی این بار قضیه خیلی فرق می کرد برای شکست این سنت سنگین که همیشه روحش را تسخیر کرده بود، شامل، مذهب، رسوم خانواده ، فرهنگ جامعه و ..... برای درک آنچه که دیگر تخیلش نمی خواست باشد برای اینکه دریابد زندگی واقعی را، برای اینکه بداند بغیر از تمام آنچه که در کتابها و داستانها و فیلمها دیده چیز دیگری نیز وجود دارد که فراتر از همه اینهاست نیاز به قدرت بسیار داشت.

برای او جنس مخالف در روز فقط مهره ای بود برای زور آزمایی، برای این به اصطلاح ((کم نیاوردن)) در برابر او. ولی شب خصلت زنانه اش همراهش بود، با تمایلات شدید جنسیش که مخلوط عجیبی از شهوت و سکس و عشق بود مخلوطی که درست مانند معجون ذرات قابل تشخیص داشت ولی غیر قابل تفکیک . تصاویری از لحاظ عشقی ناب همانند تابلوی نقاشی متحرک که جرقه های پرنوری از شهوت در روی آن درست مثل لامپهای جذاب بوتیک مغازه ها چشمک می زد.

باید رد می شد از این فضای مه آلود. که هراز گاهی یک دیواره و یا جاده ای در آن نمایان می شد و سپس دوباره محو میشد، درست مثل بازیهای کامپیوتری ویا جلوه های ویژه فیلمها.

در مورد خودش یک چیز را مطمئن بود که باید عاشق شود. باید معنای عشق را می فهمید. دوست نداشت که از توی کتابها و فیلمها و داستانهای واقعی دیگران درکش کند. او هر شب عاشق بود هر روز عاشق بود ولی عشقش مفهومی دیگر داشت ولی حالا باید برای درک عشق نه به صورت عمومی بلکه خاصتر جنس مخالفش را، که هرروز و هر شب با او درگیر بود چه در تخیلش و یا واقعیت روزمره اش از نزدیک لمس کند.

کار آسانی نبود برای کسی که همیشه عاشق بود وحالا تمرکز روی یک عشق.

ولی آنچه که باید اتفاق می افتد، افتاد تمام آنچه که در رویاهایش می دید واقعیت یافت و اورا دید.

یک انسان از جنس مرد درست مثل اینکه تازه انسان راکشف کند او رانگریست بارهای بار جنس مرد را دیده بود. ولی حالا تفاوت را در خود احساس می کرد و نقطه متفاوت جایی در وسط سینه اش بود با ضرباتی تند تر از حد معمول.

مردی با قدی متوسط رو به بلند عضلات کشیده و زیبا که متناسب ورزیده شده بود. با دستانی قوی نیمه خشن ولی هنرمندانه گردن کشیده. (همیشه در رویاهایش می دید، عاشق بوسیدن منطقه گردن بود درست از زیر گوش تا گودی حلق )

بغیر از اندام متناسب مرد، چهره سرد و بی تفاوتش جذاب بود با موهای کمی روشن پوستی گندم گون

لبهای برجسته که لذت بوسه را چند برابر می کرد. فک مربعی شکل که نشونه قدرت مردانگی بود.

شلغش ، دختر بازی البته کاملا روشنفکرانه ، کاملا مدرن و شغل دومش آزاد بود، که دخل و خرجش را تامین می کرد بدون نیاز وابستگی به کسی.... کار می کرد سخت ولی ذهنی، آنچه درونش بود را به تصویر می کشید.

بدن ورزیده اش نشان از ورزش کردن و اهمیت به خود می داد. جلب توجه می کرد. شوخ و بذله گو. سوژه گیر برای دست انداختن، شطرنج باز حرفه ای.

هرچه دوست دختر بیشتر بهتر بدون آن که چهره سردش و نگاه بی تفاوتش تغییر کند. می توانست دقیقا نقش یک عاشق را بازی کند. کلمات احساسی به زبان بیاورد، تحریک کند با صدایی گیرا، ولی ته نگاهش مفهومی از هیچ کدام نبود، فقط جلب توجه و چه خوب توانایی انجام این کار راداشت. او جذاب بود. و مغرور ، مغرور.

حالا او مجذوب مردی شده بود با این خصلتها. روح عصیانگرش برای شکستن این سنتها ، برای واقعی کردن رویاهای شبانه اش و برای لمس عشق، دست به دست هم دادند تا پلها ساخته شود اولین ارتباطات برقرار شد. غرور رنگ داشت به رنگ شفق ولی درست زمانی که عشق طلوع یافت رنگ شفق کمرنگ کمرنگ تر شد.

و رنگ آبی جسارت ، در آسمان ذهنش ظاهرشد.

با ذهنش سخن گفت:

یک بار باید تمام انچه از عشق دریافتم کامل کنم من هرروز با عشق بلند می شوم و هرشب با عشق می خوابم ولی دیگه لازم است تئوری را کنارگذارم. حالا لازم است که تصویرکاملی از عشق داشته باشم لمسش کنم، درکش کنم، بچشمش، باورش کنم قدرتش را، توانش را، زیبایش را پس نیاز به یک رابطه جنسی است، تا بفهم کجایش عشق است، کجایش شهوت، کجایش شهوت عشق است و کجایش عشق شهوت.

عاشقش شده بود عاشق مردی با خصلتهای یک مرد متفاوت.

دیگر مردیت و زنیت برایش نشانه قدرت و ضعف نبود. حالا زنیتش به او حکم می راند و میدانست که مردیت خواهان این حکم رانیست (این یعنی کشش ) و زمانیکه حکم اجرا شود دیگر فرمانروا و فرمانبری وجود ندارد.

پس باید وارد گود می شد، کشش ایجاد شد. تخیلش به جسارت قدرت داد و سپس جسارتش به عقلش فرمان داد، دل حمایتش کرد، حکم این بود، درک واقعیت بدون هیچ گونه مشروعیت.

و بعد لحظه موعود فرا رسید. جسارت و ترس برای وارد شدن و خارج شدن نبرد کردند دراین تنگاه خسته. رنگ سرخ هویتی بود از التهاب درون بر چهره اش.

همه چی عادی بود اتاقی پر از کتاب . او دیوانه کتاب بود. تابلوهای نقاشی بوی رنگ و غذا، لباسهای تلمنبار شده. اتاق عادی بود. درونش آنقدر آشفته بود که آشفتگی بیرون عادی بود. حرف آغاز شد چه خوب.... حرف که زمینه ساز آرامش است و اگر چاشنی آن طنز باشد و بذله گویی، آنهم شوخی های لذت بخش با سوژه های امروزی.

جسارت حضور داشت درست سمت چپ.... آرام دست درگردنش انداخت گردنی که همیشه می دید با عضلات محکم و پوستی کشیده به رنگ گندومی، رگهای آبی رنگ که درونش شراب جنون جریان داشت. جریان این شراب ضرباتی داشت روی لبانش ....لبانش را روی گردن کشید. ضربان لبانش با ضربان رگها هم نوا شده بود رطوبت ملایم لبها، خنک کننده این مسیر داغ بود. بوی مردانه سرا پای وجودش را طی می کرد. جاده آبی مسیر سربالایی را طی میکرد و لبان او تنها مسافر این جاده بود، برای رسیدن به تپه های برجسته که مابین آن دو ردیف سنگ سفید دیده می شد.... ضربان شدت یافته بود با لبانش از روی مانع چانه گذشت ابتدا گوشه لبهایش را، سپس لبانش را بوسید. اخ که چقدر بوسیدن لبان یک مرد، مردی با این ویژگی برایش لذت بخش بود. لبانش در دهان مردانه گم شد. ریه هایش پر شد از بوی اوداد.

غریزه اش به او حکم می راند که دستانش را داخل لباس ببرد چیزی که همیشه در رویا داشت. رویا معلمش بود دستانش را داخل لباس برد.

شکمی عضلانی ، سفت و محکم داغ داغ، موهای زبری که نشانه جنسیت قوی مردانه است .دستانش کور شده بود، موها هدایتش می کردند به سمت بالا از روی تپه های دنده گذشت. به بالشتکهای محکمی رسید، بسیار قوی. عضلات سینه اش بود. که در سمت چپش بهترین عضله اش در حال زدن بود. قلبش .....ناگهان همچون آبشاری از بالا سرازیرشد بر روی سینه. سینه ای پر مو که او عاشق این سینه بود. گوشش را روی قلبش گذاشت ، و شنید صدای لذت بخش پر وخالی شدن های مداوم را.

و اونیز در حال پر و خالی شدن بود، لذتش ، شهوتش و عشقش از حس دوستاشتنش.

دستانش مسیر جدید یافت. گوشش همچنان بر روی سینه اش بود و دستانش راهی منطقه وسیعی شده بود به سمت پشت. دشت وسیعی که در میان آن برجسته گیهای بزرگ و کوچک لمس می شد. انگشتانش درست مانند یک پیانیست، تک تک این برجسته گیها را لمس می کرد . برجستگی هایی که وقتی حرکت دستان پیانیست بر روی آن از بالا به پایین جریان داشت نوایی متفاوت از حنجره را به گوش می رساند.

دکمه های انتهایی اوج صدای حنجره را به همراه داشت و چه لذتی داشت این نوایی که از حنجره بر می خواست. نوعی هارمونی میان نفسها ، صدای حنجره ، اندامها درست مانند اپرا. 

پوستش با پوست بدن او رنگهای خود را بهم می آمیخت. عرق و رنگ نقش تازه زده بود، انگار دوباره تابلو هستی تصویر تازه ای می ساخت. درست مانند همان معجون قابل تشخیص ولی غیر قابل تفکیک.

در این زمین شخم خورده وقت نهادن تخمی بود بر پهنه خویش. تخمی که رویش فیزیکی در آن نبود، رویش انسان دیگر، که خود تازه در حال کامل شدن بودند رویش دردرون خویش عضلات در هم پیچید نفسها یکی شد .... لبها سخن گفتن، به کلمات لمس.

حرکت دستان برروی اندامها گویا دعوتی بود برای رقص سلولها بر روی عرصه لخت جسم.

دیدگانشان پر فروغ. رنگ سرخ حاکم بر این بازی اجسام..... دلربایی می کرد چون شراب شیراز

لحظه به لحظه درهای گوناگونی از حسها بر او گشوده می شد. دیدگانش افقهای جدید می دید. روان شدن جسمش بر روی ابرها. اما هنوز کامل نشده بود این والس بی نظیر اندامها و حسها.

هنوز آخرین سد شکسته نشده بود که ناگهان دوباره موجوداتی از جنس وجدان و شرع و عرف که تاکنون عقب نشسته بودند نظاره گراین رقص مست گونه بودند بر او نهیب زدند: که دیگر کافیست تجربه ات را یافته ای ولی این آخرین سد را نشکن .

بگذار چیزی برای غرورت باقی بماند. بگذار همیشه ابهامی در ذهن داشته باشی. بگذار همیشه در جستجو باشی از این فراتر نرو.

موجوداتی که تمامی دوران کودکیش و جوانیش همراهیش کرده بودند. دوباره آن شیطان و فرشته ولی نمی توانست در آن لحظه تشخیص دهد شیطان کدامست و فرشته کدام. تعریفش با تعریفهای همیشگی متفاوت شده بود. زیرا لحظه های متفاوت را سپری می کرد.

ذهنش درگیر بود و جسمش درگیر چیز دیگری.

و ناگهان تصمیم گرفت.

باید می فهمید آنچه درطول زندگیش شنیده بود، اوج لذت، به ظهور رسیدن تمام احساس، یکی شدن با همه چی.

برای او فقط شهوت نبود. برای او فقط عشق صرف نبود. برای او فقط واقعی کردن یک رویا نبود .

برای او گذشتن از این سد یعنی رسیدن به مرزی که همه چیز را درمی یافت، راز هستی را.

شکسته شدن این سد برای او توسط مردی که رویاهایش بود، مردی که بارهای بار این سد را شکسته بود، مردی که بارهای بار این تجربه را کسب کرده بود و برایش عادی بود دوباره در او تضاد ایجاد کرد.

ولی نه، این بار مرد نیز تجربه جدید کسب کرده بود. دختر چنان حسی از خود بروز داده بود چنان قوی وبا احساس، شهوت انگیز، لذت بخش ، هیجان انگیز، صادقانه و شفاف که مرد نیز احساس کرد که اونیز اولین تجربه اش را کسب می کند او نیز به وجد آمد.

سد شکسته شد و دیگر هیچ چیز و........ همه چیز.

مرز یکی شدن را طی کردن و این یعنی وحدانیت.

تمام آنچه که می خواست دریافته بود. تمام عشقی که همیشه در خویش داشت. دیگه به آرامش رسیده بود.

تمام سدها شکسته شده بود. بندها، قوانین، درست مانند روز اول خلقت جهان بدون بعد مکان و زمان.

مرد اثیریش به او آرامش داده بود. آرامشی شگرف که فقط با او می توانست دریابد.

مرد نیز بعد از این همه تکرار اولین بار به آنچه که هیچ وقت نیافته بود، رسید.

هنگام خداحافظی هر دو لبخند بر لب داشتند.

شب هنگام دختراین چنین گفت: هر چیزی که می خواستم از زندگی دریابم در یک لحظه دریافتم تمام رویاهایم را واقعی کردم، جسارتم را نشان دادم، سدهای شرعی و اجتماعی و عرفی و سدهای درونم را شکستم و به راز هستی دست یافتم. خیلی های این حس را تجربه کردند، ولی درنیافتند. خوشحالم که من این را دریافتم.

پس دیگر نیازی به جستجو ندارم .چشمانش را بست آخرین بوسه را نثار مرد اثیری خود کرد و رفت.


از طرف پری شرقی برای سلطان آرمان

عروسک

 هنوز جای کبودی های روزای پیش رو صورت و بدنم بود پشت در که وایسادم یاد قول و حرفام افتادم گفته بودم که دیگه اینجا نمیام ولی بازم اینجام....هوا تاریک و روشن بود،دستام یخ کرده بود کلید توی قفل بود ولی نمیتونستم در باز کنم هیچ صدایی جز صدای قلبم نمیشنیدم کلید و تو قفل چرخوندم چند لحظه منتظر شدم ببینم کجاس دیدم صدایی نیومد رفتم تو همه جا بهم ریخته بود لباسا،مبلا،همه چیز ولی اثری از خودش نبود ....از اینکه توی اتاق برم میترسیدم ولی یه حسی که نمیدونم کنجکاوی بود،عادت یا عشق منو به سمت اتاق هدایت میکرد،اتاق تاریک تاریک بود روز اول گفته بود عادت داره تو جای تایک بخوابه واسه همین پرده ها رو کلفت و تیره انتخاب کرده بودیم((دوست دارم جای خوابم مثل یه جایی آخر کهکشان یا ته دریا باشه)) از همون روز برام سوال بود که چرا کهکشان نمیدونم لوستر اتاق چی شده بود که الان جاش یه لامپ با نور قرمز تو سیاهی اتاق به من چشمک میزد و ترسم و بیشتر میکرد رختخواب کثیف بود و بوی بدی میداد ولی هنوز چند رشته از موهای بلند و مشکی من روی تخت بود روی سه پایه نقاشیش هنوز همون تابلو نیمه کاره دریا بود با این تفاوت که دو تا چشم سیاه روش خود نمایی میکرد فکر کنم مال همون کسی بود که تو خیالش بود همون که همیشه ازش حرف میزد همون که اون میدید و ما نمیدیدیم

در خونه باز شد تا من به خودم بیام تو اتاق پشت سرم ایستاده بود جرات نگاه کردن به چشماشو نداشتم منو دور زد و جلوم وایساد لباساش مرتب بور یه لبخند که آخرش به تلخی زهر مار بود تحویلم داد دستمو گرفت و یه بوسه کنار گردنم گذاشت ظاهرش میگفت که آرومه ولی ته چشماش ترسناک بود دستمو گرفت برد طرف تختخواب مثل یه عروسک مطیعش بودم باز نمیدونم از عشق بود یا از ترس بغلم کرد و روی تخت دراز کشیدیم چند دقیقه بعد با همه وجودم گرماشو حس میکردم همه چیز عالی بود و بعد.....از شدت خستگی خوابم برد چشمامو که باز کردم نمیتونستم تکون بخورم به تخت بسته شده بودم جز همون لامپ قرمز که الان تکون میخورد و هر از گاهی روی صورتش سایه مینداخت نور دیگه ای نبود وقتی داشت سیگارش را روی بدنم خاموش میکرد واسه یه لحظه چشمای روی تابلو رو دیدم بازم هیچی نگفتم نمیدونم از ترس بود یا از عشق... 

 


از طرف   mute soul برای سلطان آرمان
عشق؟
 
همه جا سرخ بود.نمی دونم نفس میکشید یا نه.ولی من گرمای وجودشو حس نمی کردم.همه جا رنگ خون بود. حتی جلوی چشای من.چاقو تو دست من چی کار می کرد؟  
اون همیشه همینجوری بود. نگین می گم. نمی دونم  چرا باهاش ازدواج کردم؟شاید اون منو دوست نداشت ولی من عاشقش بودم..
یه سال اول اینجوری نبود .همیشه جای اون تو رویاهاش پر بود و جای من خالی. همیشه با مرد اثیریش زندگی می کرد.منم تو زندگیش بودم ولی نه مثل مرد اثیری.مرد اثیری یه رویا بود ولی من واقعی بودم . جسم داشتم روح داشتم.نگین حسم نمی کرد      
وجود نگین برام کافی بود.اون اولارو می گم .اون با یه کسی حرف  می زد  که چشای من قادر به دیدنش نبود.من نمی دونم حقیقت داشت یا نه؟ ولی نگین می گفت که اونو می بینه.ولی من زنده بودم .من برای نگین همه چیز مهیا کرده بودم.ما وقت نداشتیم زیاد با هم حرف بزنیم .نه من وقت نداشتم. از صبح تا شب مثل سگ کار می کردم.ولی آخرش چی شد؟
مرد اثیری جای منو براش پر کرده بود.نگین منو از یاد برد ولی من نه . اون نمی فهمید.
همین منو عصبی کرد.نمی دونم چرا تا اون موقع باهاش مونده بودم.خنده داره نه؟
فکر می کردم نگین به کمکم احتیاج داشت.واسه همین این اواخر بیشتر براش وقت گذاشتم باهاش حرف زدم ولی مثل اینکه گوشاش نمی خواستن بشنون.نگاش می کردم چشاشم کور بود.داشت تو آشپزخونه سیب زمینی ها رو خلال می کرد.رفتم جلو با دستام گرفتمش.
پس چرا نگام نمی کرد؟صداش کردم با تمام وجودم .ولی نمی شنید.عصبی شدم. دیگه هیچی دست خودم نبود.چاقو رو روی میز دیدم چه برقی می زد.فقط می خواستم تحدیدش کنم ولی دستام این فرصت بهم ندادن.همه جا سرخ شد.شاید فقط جلوی چشای من بود.الان می فهمم که من به کمک احتاج داشتم نه اون.آره آزیتا تو دومین زنم بودی که الان دیگه  تو ام رفتی. سنگ قبرت خیلی سرد شده.تو ام مرد اثیری داشتی.آره داشتی..........


تاریخ اعلام نتایج: شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۵


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 121423


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها