X
تبلیغات
رایتل
آماتور ها خوشبختانه به بهشت نمی روند
  
 وبلاگ گروهی برای انجام یک بازی از نوع نیمه سالم‌!
 
آرشیو
 
چهارشنبه 25 مرداد‌ماه سال 1385
دور دهم

 

 

نام ملکه : آکسینیا

محل سکونت : تهران

سن : 31

فیلم‌های مورد علاقه : سه‌شنبه‌ها با موری، سنجاقک Dragonfly، پل سن لوییس ری Bridge san luis Rey، جاکسون پولاک Jakson Pollock ، داگویل Dogville،  فریدا خالوFrida،  هنگام زنبورBeeseason، سینما پارادیزوCinema Paradiso، فرانکی و جانیFrankie and Johnny...

کتابهای مورد علاقه : اگر تو حرف زده بودی دزدمونا(کریستینه بروکنر)، عقاید یک دلقک (هانریش بل)، فرانی و زویی(جروم دیوید سالینجر)، ساعت ده و نیم شب در تابستان (مارگریت دوراس)، آبروی از دست رفته‌ی کاترینا بلوم (هانریش بل)، ناطور دشت(جروم دیوید سالینجر)، کتاب دلواپسی (فرناندو پسوا)، اتاق روشن( رولان بارت) و ایزابل بروژ(کریستین بوبن) و...

تفریح : سفر، کوهنوردی، خیال پردازی، حل معما، داستان خوندن، پیاده روی و حرف زدن، دوچرخه‌سواری، مهمونی‌خودمونی، رقص ...

سوژه : نوازش‌های پیش از آمیزش شدت اوج لذت را تعیین میکند.

 

مهلت ارسال آثار: ۸ شهریور


خارج از بازی

سوار هواپیما که شدم یه جوری دلم واسه همه تنگ شد وقتی یاد این افتادم که ممکن دیگه برنگردم یه لحظه اشک تو چشام جمع شد اما زود خودمو جمع و جور کردم،
وارد فرانسه که شدم هیجان چیزی که ندیده بودم باعث شد همه نگرانیامو فراموش کنم چیزایی که ما بهش میگیم آزادی !! اما همه تفریحاتم یه نصف روز بود چون از فرداش فقط دکتر و بیمارستان میدیدم هر قدمی که برای جراحی بر میداشتم انگار روی صفحه دلم اسم یکی میومد وقتی دکتر گفت مشکلی نیست دلم واسه بابا تنگ شد وقتی گفتن منتظر میمونیم تا عضو پیوندی برسه یاد نگاه پویان افتادم وقتی گفتن ۲ روز دیگه جراحی میشی یاد دوستام افتادم ...
از شب قبلش بستری شدم تا ظهر فرداش که جراحی داشتم هزار بار از داییم و مامانم خواستم کسی که قرار ریه اشو به من بدن ببینم اما قبول نکردن دلم میخواست حداقل یه ذهنیتی ازش داشته باشم
شب که رفتن با هزار بدبختی به پرستار فهموندم چی میخوام اول موافقت کرد اما بازم با روش مخصوص ایرانیا یعنی قلقلک دادن احساسات راضی شد
همیشه از مرده ها میترسیدم بالا سر اون آدم با روکش سفید که رسیدم دلم میخواست فرار کنم ،یه دختری که میگفت ۱۹ سالشه موهای بور و پوست خیلی روشن بر عکس خودم!نمیدونم چرا از این تضاد خندم گفت!
وقتی تو اتاقم برگشتم همه بدنم منقبض بود نفسم همون پایین مونده بود...
فرداش از داییم خواستم از اون دختر بیشتر بدونم اسمش manula بود تنها زندگی میکرد هم کار میکرد و هم درس میخوند اونشب با دوستش تصادف میکنن و میارنشون بیمارستان هر ۲ میمیرن manula خواسته بود که اعضای بدنشو اهدا کنه و در مقابلش پول کمی بگیدن که بتونه بده به مادر بزرگش.
آخرین لحظهای که به هوش بودم دوست داشتم همه رو ببینم .

نویسنده: آتش


اعلام نتایج دور نهم: به زودی!

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 121583


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها