X
تبلیغات
رایتل
آماتور ها خوشبختانه به بهشت نمی روند
  
 وبلاگ گروهی برای انجام یک بازی از نوع نیمه سالم‌!
 
آرشیو
 
چهارشنبه 23 فروردین‌ماه سال 1385
ببخشید این دوتا مطلب مربوط به ملکه دور ششم است!‌

برای ملکه هستی از طرف شکلات داغ

عشق

ردپایی از عشق

نقش لرزان بر آب

یک نگاه، یک لبخند

مستی شام شراب

جوشش چشمه ی دل

هوس پیوستن

ساعتی در رویا

چشمها را بستن

لحظه ای یک آغوش

خانه ای بی بنیاد

پیچ و تاب تقدیر

رقص برگی در باد

یک دل و یک خواهش

رنگ احساس شدن

در نگاه دیگران

یکسره راز شدن

با همه بیگانه

در جماعت تنها

ناشناسی گمنام

قطره ای از دریا

ردپایی از عشق

شکل مزدور سراب

شاخه ای بی ریشه

یک توهم در خواب


برای ملکه هستی از طرف برافروخته از خشم

لکه های خون روی برف

الان که داری این نامه را می خوانی، من مرده ام. زنم از خانه رفته، مرغ مینایم در اسباب کشی جان داده و کتابهای قدیمی کتابخانه ام را نخریدند. نوار قلبم چهل و نه هزار و پانصد تومان شد لابد می پرسی در این سن و سال چرا قلبم خراب شده، نمی دانم، خودم هم نمی دانم. باید تا آخر زمستان روزه بگیرم. دیشب تا صبح روزنامه ی روی شکاف پنجره چرک چرک صدا می داد. سقف آسمان هم سوراخ شده و یکریز برف می بارد. بهترین لباسهایم را پوشیده ام. الان پیراهنی را که پارسال عید برایم فرستاده بودی، تنم است. خیلی دوستش دارم. برای یک مرد هیچ چیز از اعتراف به شکست، سخت تر نیست.

در این موشدانی نمی دانم برای تو چه بنویسم. تمام درزهای پنجره و پایین در را با ملحفه های زنم پوشانده ام. می دانی دلم نمی خواهد شکاف در و پنجره کار را طولانی کند. ملحفه ها مثل برف سفیدند. زنم اگر ببیند سرشان چه آورده ام جیغش در می آید. مال جهیزیه اش است و خودش گلدوزیشان کرده .

یک ماه پیش اینجا آمدیم، هرشب صدای داد و بیداد و فحش و بد و بیراه می آید. زن و شوهر بالای سرمانند. دیوارهای اینجا نازک است و نیمه شب صدای قژ قژ تختشان را هم می شنویم. انقدر که خیال می کنی پیشت خوابیده اند. بعد از هر دعوا باز هم به رختخواب می روند. نمی دانم چرا زن من بعد از اینکه دعوامان می شد، جایش را عوض می کرد.

. می دانی که اهل آشنایی و حرف زدن نیستم. اینجا هم خدارو شکر هیچ کس مرا نمی شناسد. من هم کسی را نمی شناسم این است که از شر سوال و جواب و فضولی در و همسایه راحتم.

همه ی چیزهایی که دفعه پیش برایت نوشته بودم غلط از آب درآمد. کتابم را می گویم. امروز با پست سفارشی رسید. ناشر برش گردانده. روی پاکت وقتی آدرس ناشر رادیدم انگار یک پارچ آب یخ رویم ریخته اند. همینجوری ایستاده بودم، بعد از اینهمه مدت فکر می کردم چاپش کند. می خواستم یکی دیگر شروع کنم اما نتوانستم.

سه روز از موعد پرداخت اجاره ام می گذرد. امروز پیرزن صاحبخانه سلامم را جواب نداد. برای اینکه حرفی زده باشم گفتم رادیو اعلام کرده برقهای راه آهن یازده شب قطع می شود با عصبانیت داد زد: چه بهتر دیگر چراغ اتاقمان تا صبح چشمش را کور نمی کند. زنیکه ی دریده ایست.

هر شب صدای سوت قطار می آید. فکر کرده بودم داستانی درباره ی قطار بنویسم. زنم می گفت،، هیچ وقت نمی نویسم.

مدارکم توی قوطی فلزی یادگار مشهد است همان که با هم از جلوی در شمالی حرم خریدیم. عکسهای سربازیمان را هم گذاشته ام. هرگز فکر نمی کردم روزی به اینجا برسم. درش قفل است. به کتابفروش سر کوچه مان سپرده ام. همین آدرسی که همراه نامه می فرستم. آدم قابل اعتمادیست. زنم قباله ی ازدواجش را با خودش برد. به هوای دیدن مادرش رفت. بهانه آورد که تلفن نداریم.

روزنامه ی شیشه، صفحه ی آگهی های ترحیم بود. این را وقتی خواستم با ملحفه بپوشانمش، فهمیدم. به نظرم همه ی مرده ها را می شناختم.

صدای شکستن می آید. دیگر برایم فرقی نمی کند می دانم زن و شوهر دارند برای هم کاسه بشقاب پرت می کنند. زنک هر شب کتک می خورد. شوهره قیافه ی پیزوری تکیده ای دارد. با این وجود هر شب با هم به رختخواب می روند.

خواستم به چند نفر تلفن بزنم. اما هیچ شماره ای از هم دانشگاهیهای سابق ندارم. همه را گم کرده ام.

عصری خودم را در آینه ی دستشویی دیدم. خیلی وقت بود خودم را ندیده بودم. زیر چشمانم گود افتاده و قهوه ای شده اند.دور لبهایم همه پوست پوست شده و خشکیده . از دو سال پیش که مرا دیدی، زیاد سیگار می کشم. فکر کردم با این قیافه زنم حق دارد.

تمام نیازمندیهای روزنامه را حفظ شدم:

جوان مودب با ضامن و موتورسیکلت

آقای مسلط به تایپ فارسی و لاتین با کامپیوتر

راننده متاهل با ضامن و اتوموبیل

به همه بدهکارم. صبح ها وقتی هنوز هوا روشن نشده بیرون می روم و شبها هم از بازارچه ی متروک پشت خانه می آیم. سگها دیگر مرا می شناسند و کاری با من ندارند. امروز عصر از جلوی خانه آمدم. با قدمهای محکم و سینه ی جلوداده. با همه ی آدمهایی که بهشان بدهکارم سلام و احوالپرسی کردم. چند برگ قرمز روی زمین افتاده بود. برگهای قرمز روی برف سفید. از دور خیال می کردی لکه های خونند. می خواستم یک داستان درباره ی روزهای برفی بنویسم. ننوشتم.

خانه بوی چاه می دهد. قرار بود هفته ی پیش لوله کش بیاید چاه حمام را نگاه کند. این آخریها زنم می گفت ، خودم هم بوی چاه می دهم. من که نمی فهمم. اما الان بوی گازی را که با بوی چاه قاطی شده حس می کنم.

برقها ضعیف شد. به نظرم می خواهد قطع شود. دیگر مجبورم این کاغذ را تمام کنم. اسم کتابفروش سر کوچه را زیر آدرسش می نویسم. نشانی هایت را داده ام. از این جهت جعبه را راحت به تو تحویل می دهد. این کاغذ را به نوه ی صاحبخانه می دهم تا فردا برایت پست کند. 

دلم می خواست یکبار دیگر ببینمت

اشکان قربانت

حاشیه: برای آخرین بار از پنجره بیرون را نگاه کردم. زنم توی کوچه است. چمدانش هم دستش است. می روم پنجره باز بگذارم. می ترسم از بوی گاز میگرن شود.


اعلام نتایج

هر چند این بازی چیزی به عنوان برنده دوم ندارن با اینحال ملکه هستی طی ای میلی به شرح زیر برنده را انتخاب کردند. سلطلن آرمان هم که قبلا برنده را مشخص کرده بودند. به این ترتیب بالاخره پرونده دور ششم بسته می شود.

سلام آقای بابک
 
ببخشین که مزاحمتون شدم
می خواستم که داستانهای برنده رو اعلام کنم
phantom lordاولین برنده
و دومین برنده بروافروخته از خشم هستن
اما از شکلات داغ هم بابت شعر زیباشون ممنون هستم
و از تاخیر در انتخاب برنده بسیار شرمنده و روسیاه هستم
موفق باشید
خدانگهدار
 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 121583


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها