X
تبلیغات
رایتل
آماتور ها خوشبختانه به بهشت نمی روند
  
 وبلاگ گروهی برای انجام یک بازی از نوع نیمه سالم‌!
 
آرشیو
 
سه‌شنبه 29 فروردین‌ماه سال 1385
داستانهای رسیده برای دور هفتم

داستانهای رسیده

 از طرف لجن برای ملکه نرجس

شانس

فهمیدم که پشته در ، چون بوی ادکلنش همیشه زودتر از خودش می رسه. صدای چرخش کلید را می شنوم . وارد خونه شد. تمام کارهاشو از حفظم. اول جوراباشو در میاره بعد دمپایی نایکشو می پوشه. یک راست میره تو دستشویی با صابون نیوا دست و صورتشو می شوره. موهاشو مرتب می کنه. جورابهاشو که شسته پهن می کنه روی آویز لباسهای شسته شده . وارد هال می شه . یه چرخی تو هال می زنه . وارد اتاق خواب می شه. لباس راحتیشومی پوشه. لباساهای بیرونشو درمیاره توی ریخت آویز آویزون می کنه. هیچ وقت نمی زاره لباساش چروک بشن. بوی ادکلنش سلولهای مغزم مسموم می کنه. - چه ادکلنی استفاده می کنید بوی خیلی خوبی داره؟ ( زن همکارش ازش می پرسه و اون هم دندونهای سفیدشو نمایش می ده میگه BOSS و طوری این لغت را ادا می کنه که انگار فقط برای اون این ادکلن را ساختن) - بوش خیلی عالیه. (‌ بعد رو به من می کنه آروم در گوشم میگه : خوش به حالت چه شوهر باکلاسی داری همیشه تر و تمیزو مرتبه . جدا زن خوشبختی هستی. آقا که هست. خونواده دار که هست. از نظر مالی که برات کم نمیذاره دائم به فکر زندگیشه. تمام زنها آرزوی همچین شوهری دارن . من که هر کاری می کنم نمی تونم به این بهروز حالی کنم که یکم بیشتر به خودش برسه) فکرکنم صدامون شنید چون می بینم که با چشمهای ریزش درحالیکه لبخند چندش آوری روی لباش نقش بسته به همسر همکارش نگاه می کنه. اینجوری می خواد به من بفهمونه خوب می تونه پشت یک دست کت و شلوار Boss پنهون بشه . و بوی ادکلنش جلوی بوی گند کثافت کاریهاشو بگیره. احساس می کنم بوی ادکلن توی معدم جمع شده می خواد از تو حلقم بیاد بیرون. کاش بازهم درست کردن سالاد طول می کشید الان میاد تو آشپزخونه، دلم می خواد فکر کنه سرم به کار خودم گرمه. - سلام شام حاضره یا من برم دوش بگیرم. - سلام .نیم ساعت دیگه حاضر میشه. - پس من می رم دوش بگیرم تا اون موقعه حاضر باشه چون گرسنمه ، ساعت 12 پرواز دارم. جوابشو نمی دم. وارد حموم میشه صدای شیرآب را می شنوم همینطور صدای آواز خوندنشو. معلومه که خیلی سرحاله. هر دفعه تلاش می کنم که به موبایلش دست نزم تا نفهمم که این دفعه با کی روهم ریخته. ولی نمیشه این حس کنجکاوی بیشتر آزارم می ده. موبایلشو بر می دارم وارد اینباکسش می شم. احمق فکر می کنه اگه اسمهای مخفف بزنه من نمیفهمم کی هستن. صدای آب قطع شد ولی صدای خودش هنوز هست . سشوار رو که روشن می کنه صداش گم میشه. بوی افتر شیوش داره میاد. من میزو چیدم. شام را در سکوت می خوریم. بعد از شام بدون تشکر میره مسواک می زنه حتما می خواد لغت تشکررو توی دستشویی تف کنه، تا خدای نکرده توی معده ش هضم نشه وارد خونش نشه به مغزش نرسه که بهش فرمون بده باید از زنت تشکر کنی. دوباره رفت سمت اتاق خواب. می دونم کدوم لباسشو میخواد بپوشه . کت وشلوار اسپرت نازک با اون پیرهن هاوایی. موهاشو درست می کنه و ‍ژل می زنه. دوباره ادکلن می زنه. صدای زنگ در بلند می شه. - کیه ؟ - ماشین خواسته بودید. - بله نمی دونم کی زنگ زده به آژانس! حالا چرا اینقدر زود هنوز 3 ساعت تا پروازش مونده! از اتاق خواب بیرون می یاد. کاملا مرتب و شیک . دل هر کسی رو می بره با این تیپش. - خداحافظ رسیدم بهت زنگ می زنم. - کی بر می گردی؟ - می دونی که کار شرکت حساب کتاب نداره. قبل از برگشت بهت زنگ می زنم. مواظب خودت باش بدون اینکه ببوستم در رو می بنده و میره. از آیفون صداشو می شنوم که به راننده می گه: برو سعادت آباد یک مسافر دیگه هم اونجا هست که باید سوار بشه. یاده آخرین اس ام اسی که براش اومده بود میافتم : سلام عزیزم ساعت 10 منتظرتم. بهمون خوش میگذره . می بوسمت. صدای زن همکار شوهرم توی گوشم می پیچه: خوش بحالت چه شوهر خوبی داری.

________________________________________

 از طرفMute soul nothing  برای ملکه نرجس

- سلام

-سلام عزیزم . خوبی؟

- مرسی.قرار امروزمون که یادت نرقته؟ می خوا ستیم بریم اون گردنبند طلا هرو برام بخری.

- حتما میام . ساعت 5 حاضر باش. مثل همیشه ساعت30/10 اومد خونه. درو با پاش میزد. چون همیشه دستاش پر خرید بود. درو باز کردم.

- خسته نباشی. وسایلو ازش گرفتم گذاشتم رو اپن.رفت لباساشو عوض کرد.دست و صورتشو شست. اومد نشست رو کاناپه.یه کا ناپه جلو تلویزیون داشت. هی با کانالا ور رفت.

- برو اون پرده های اتا قو باز کن. می خوام بشورمشون.

- باشه عزیزم.

- بعدش بیا این ظرفارو بچین رو میز.

- حتما. اومد ظرفارو چید رو میز تمیزو مرتب.(مثل همیشه).داشتم شام می خوردم که صداش اومد:

- می خوا ستم در مورد یه مسئله ای باهات صحبت کنم.

- فعلا بذار شام بخوریم.

- آخه مگه من کی تورو میبینم صبح که سر کارم. الانم که نمی ذاری.

- پس جمعه ها چی کار می کنی؟

- خندید و گفت: جمعه ها که وقتم واسه شماست. بریم خونه فلانی .اینو بخریم اونو بخریم.........

- حالا فعلا وقت شام حرف نزن.اون تلویزیونم خامو شش کن.

-خوشم نمیاد مثل بچه ها بهم بگی چی کار کنم.فکر کردی من بچم؟

- فکر نمی کنم .اطمینان دارم. فقط نگام کرد .نگاهش از صد تا فحشم بدتر بود(واسه چی این حرفو زدم؟وای) شامشو خورد رفت تو اتاقش. چند روز بعد بهش به اداره زنگ زدم .

- سلام. خوبی؟ علیک سلام.

- قرار بود امروز بریم اون تابلو هرو بخریم یادت که نرفته؟ می ریم؟

- نه. تنها چیزی که می شنیدم صدای متناوب بوق تلفن بود. گفتم ولش کن خودم میرم می خرم.(خیلی ناراحت شدم). فردای اون روز رفتم اون تابلو هرو خریدم . اونور خیابون ماشینمونو دیدم. می خواستم برم سوارش شم که یه دختررو دیدم که توی ماشین نشسته بود.آشنامون که نبود . از همکاراشم نبود.پس کی بود؟ علی رفت دو تا بستنی مخصوص گرفت. داد به دختره.رفت سوار ما شین شد.دختره دستشو گذاشت رو شونه ی علی. علی از این بابت ناراحت نبود! با همین فکر که داشت ذهنمو می خورد رسیدم خونه. تابلورو زدم به دیوار. دیر کرده بود. ساعت 30/11 بود.با کلید درو باز کرد .صدای در زدنشو نشنیدم.

- سلام عزیزم خوبی؟

- سلام. رفت تو اتاقش.مثل اینکه کیفشو جا گذاشته بود.چرا انقدرنا مرتب بود؟ لباسش بیرون شلوارش بود. امکان نداشت اینجوری بیاد خونه.همیشه مرتب بود. دوباره رفت بیرون.حتی تابلو رم ندید. رفتم تو اتاقش پنجررو باز کنم .موبایلش زنگ خورد. اومدم ور دارم قطع شد. براش اس ام اس زدن:امروز خیلی خوش گذشت.بستنی خیلی چسبید.فردا ام که هستی؟ می یای پیشم؟ دوست دارم(مینا) وقتی این داستانو برای دیگران تعریف می کنم به اونا نمی گم من با اون چه رفتاری داشتم.ولی خودم می دونم رفتارم باهاش چه جوری بود که ظاهرا فقط بهش می گم شوهر کثیف من. So seek the wolf in thyself) METALLICA) ________________________________________

ازطرف ژیسلن برای سلطان رضا

به نام خدا، به کام...

با عصبانیت خود را روی کاناپه انداخت. خستگی از سر و رویش می بارید. صورتش سرخ شده بود و به سختی نفس می کشید. به سرعت به آشپزخانه دویدم و آب و قرص هایش را آوردم. کنارش نشستم، آب را یک نفس سرکشید، کمی آرامتر شد. دستانم را دور شانه هایش انداختم، سرش را روی شانه ام گذاشت. - هرچی رشته بودم پنبه شد! چه تلخی گزنده ای داشت صدایش. - چی شده آخه؟ سرش را از روی شانه ام برداشت و به آرامی حلقه دستانم را باز کرد. به چشمانم خیره شد. - هیچی میگن حرامه، گناهه... - خوب پس چرا تا حالا نبود! یهویی حرام شد؟ اصلا چی حرام شد؟ - آره خوب یهویی! می دونی یهویی به فکرش رسیده بود که ماها ضد دینیم!!! - خوبی نازنینم؟ فکر می کنم خیلی خسته شدی شاید بهتر باشه بری یه ساعتی بخوابی بعد با هم حرف بزنیم... - من چرت و پرت نمیگم! تو که امروز اونجا نبودی! سرش را بین دستانش گرفته بود، صدایش زمزمه ای ضعیف بود. - نازنینم، نازنینم، باشه حق با توست. می دونم روز سختی داشتی، بهتر نیست اول یه کم استراحت کنی بعد حرف بزنیم؟ سرش را بلند کرد چشمانش خواهشی غریب داشتند. - باشه عزیزم حرف می زنیم! فقط بیا بشین پیش من و با آرامش برام تعریف کن چی شده، شاید تونستیم یه راه حل براش پیدا کنیم. در کنارم نشست و دستم را فشرد. - نه هیچ راه حلی وجود نداره، یا اگرم وجود داشته باشه من نمی شناسمش! خودت که دیدی دیروز... سه هفته بیشتر نبود که رسیده بودیم. نازنین اصرار کرده بود که امسال سه ماه تعطیلی مان را دور از شهر باشیم، غرب را انتخاب کرده بود، کوهپایه ای با هوای سرد و دلپذیر. و دقیقا یک هفته بعد از تحویل گرفتن خانه و مرتب کردن وسایل، نازنین در حالی که از هیجان سرخ شده بود نفس نفس زنان از پله ها بالا آمد و مرا که متعجب به نرده ها تکیه داده بودم در آغوش کشید و بوسید! بعد برایم تعریف کرد که با سه دختر زیبا آشنا شده که شعرهایی زیباتر از خودشان برایش خوانده اند. وقتی از آنها درباره تحصیلاتشان پرسیده با اندوه گفته اند که تا آخر دبیرستان بیشتر نخوانده اند و خانواده هایشان اجازه ادامه تحصیل به ایشان نداده اند. او هم به دخترها قول داده که با پدر و مادرهایشان صحبت کند و در این سه ماه برایشان کلاس بگذارد تا در کنکور قبول شوند. دیوانگی های نازنین حدی نداشتند و شاید به همین خاطر بود که دوستش داشتم. برای اولین بار او را سر کلاسم دیدم. آن روز وقتی وارد کلاس شدم هنوز درس را شروع نکرده یکی از دانشجویان شلوغم گفت که خیلی مشهور شده ام که اساتید دیگر هم در کلاسم شرکت می کنند، خانم دکتر مهرنیا، استاد ادبیات. ادای احترامی کرده و درسم را دادم. در پایان کلاس از من تشکر کرد و توضیح داد که برای نوشتن کتاب جدیدش احتیاج به یک سری آگاهی های تاریخی دارد و با خودش فکر کرده شاید حضور در کلاس های تاریخ آن دوره بتواند کمکش کند ولی راستش فایده چندانی برایش نداشته اند. یک جورهایی جذبم کرده بود، آرامشی توام با شور داشت. نفهمیدم چطور شد که وقتی رفت قرار گذاشته بودیم یک روز در هفته در دفتر من با هم تاریخ آن دوره را مرور کنیم. کتاب جدیدش منتشر شد، داستانی درباره شاعره ای بزرگ در دل تاریخ. در جشنی که به این مناسبت گرفته بود، نامزدی مان را اعلام کردیم... شش سال گذشته بود و همدیگر را دوست داشتیم حتی بیشتر از روز اول! و همه اش به لطف نازنینی بود که هیچ وقت نگذاشته بود زندگی مان طعمه یکنواختی شود. همیشه مشغول بود، با فکری نو، چه درباره زندگی و رابطه مان چه درباره کارش و نوشتن. اما این دلمشغولی جدیدش سخت تر از آنی بود که فکرش را می کرد، وقتی فردای آن روز با چشمانی سرخورده خودش را در آغوشم رها کرد و گفت که باید با او به ده بروم چون مردها حاضر به بحث با او نیستند و زن ها هم هیچ کاره اند، فهمیدم که روزهای سختی برای نازنین در پیش خواهند بود. و حالا دقیقا دو هفته بود که نازنین و من هرکاری که به فکرمان می رسید کرده بودیم و بالاخره دیروز پدر و مادر دو نفر از دخترها قبول کردند که نازنین به دخترانشان درس بدهد تا آنها در کنکور شرکت کنند. و دیروز نازنین چقدر خوشحال بود. ولی امروز... وقتی امروز رفتم خونه مارال، منتظر دیدن دخترا بودم، ولی به جای اونا بابای مارال اومد دم در و گفت که دیگه نمیخواد دخترش درس بخونه، هرچی اصرار کردم که بگه چی شده، فقط گفت دیگه نرم خونه شون و دخترشو ول کنم. نمی دونستم چیکار کنم، اصلا نمی فهمیدم چی شده، داشتم می رفتم خونه نرجس که یهو مادر مارال دوون دوون خودشو بهم رسوند. زن بیچاره چشاش باد کرده بود از گریه، بهم گفت پسرعموی نرجس که ترسیده اگه اون بره شهر و درس بخونه دیگه زنش نشه، رفته یه چیزایی به آخوند ده گفته و اونم شب رفته هم با شوهر اون و هم با بابای نرجس صحبت کرده و رای هردوشونو زده. زن بیچاره دستمو چسبیده بود وقتی داشت اینا رو تعریف می کرد، گفت اگه میخوام کاری بکنم باید برم پیش آخوند و باهاش صحبت بکنم، صداش پر التماس بود. رفتم مسجد، نشسته بود و داشت با دو تا از روستاییا صحبت می کرد. صبر کردم تا کار اون دو نفر تموم شه و برن، رفتم جلو خواستم خودمو معرفی کنم که گفت لازم نیست می دونم کی هستی. گفتم چرا میخواین جلوی دخترا رو بگیرین؟ گفت این کار گناهه، دانشگاه منبع فساده، مردمو از خدا دور می کنه... هرچی می گفتم فایده نداشت. می دونی عزیزم کار خودشو خوب بلد بود، کاملا معلوم بود که هیچ اعتقادی به حرفایی که می زد نداشت، فقط می خواست یه کار بکنه، حفظ قدرتش. می خواست آدمای اینجا رو همینجوری که هستن نگه داره. بحث با آدمی که می دونست چیکار داره می کنه هیچ فایده ای نداشت. اومدم بیرون، دخترا بیرون مسجد منتظرم بودن. چشای هردوشون سرخ بود، سرخ ِ سرخ. بغلشون کردم، می خواستم دلداری شون بدن ولی هیچ حرفی برا گفتن نداشتم... گریه اش گرفت، هق هق گریه اجازه حرف زدن نمی داد. در آغوشش کشیدم، نوازشش می کردم، من هم می خواستم چیزی بگویم که دلداری اش بدهد ولی هیچ حرفی برای گفتن نداشتم، هیچ حرفی...

 ________________________________________

از طرف سپیده سحر برای سلطان رضا

تحول

مادربزرگ روی سجاده نشسته بود. تسبیحش لای انگشتای ورم کردش می چرخید و لباش که پشت اون کرکی از موی پیری رشد کرده بود تکون می خورد . دوباره داشت ذکر می گفت . روسری چنان محکم رو سرش نشسته بود، که ادم فکر می کرد از روز تولد رو سرش بوده. چادرش دور کمرش افتاده بود. مثل کسی که یه دفعه وا رفته باشه ولو شده بود.همینطور که ذکر می گفت یه نگاهی به سماور انداخت. سماور گوشه اتاق درست مثل دل مادر در حال جوشیدن بود. انگار دنبال یک نفر می گشت تا شیروشو باز کن یکم از تلاطمش کم کنه . چشمای مادر هم دنبال یک نفر بود. بلکه یه جوری با حرفاش قل قل درونش کم کنه. میلهای بافتنی توی دستش بالا و پایین می رفت و دونهای عجیب و غریب می انداخت. انگشتاش حرکت می کرد ولی تندتر از انگشتاش فکرش داشت انواع اتفاقات خوب و بد و به هم می بافت. هر از گاهی نگاهی به حیاط می کرد که ببین سرعت دست اون بیشتر یا پاهای پدر. پدر رفته بود تو حیاط و انگار میخواست مطمئن بشه اندازه حیاط خونه کوچیک نشده بالا و پایین می رفت. شاید هم داشت دنبال چیزی می گشت. ولی نه آدم وقتی دنبال چیزیه این قدر تند تند راه نمی ره. شاید هم صداهایی که از آشپزخونه می اومد باعث شده بود اینقدر تند تند راه بره. صدای قاشق و لیوان و ظرف از توی آشپزخونه می اومد. لیلا بود. سعی می کرد صدای قلبشو که از اضطراب تند تند می زد قاطی صدای ظرفها کنه. سمیه گوشه اتاق داشت با عروسکش بازی می کرد. ادای مامانا رو در می یاورد. به عروسکش می گفت. اگه کار بد بکنی خدا می برتت به جنهم. لیلا وارد اتاق شد. تودستش سینه استکان بود. لباس بلند گلدارش جلوی پاشو می گرفت روسری پسته ای رنگش یه وری افتاده بود روی شونه هاش. ساعت 10 شب بود و هنوز خبری ازناصر نبود. در اتاق باز شد. پدر وارد اتاق شد. تکیه داد به پشتی . لیلا یک استکان چایی با قندان گذاشت جلوی پدر. حالا تسبیح توی دست پدر و مادربزرگ با هم مسابقه می دادند. پدر دستی به ریشش کشید. با غیظ نگاهی به ساعت انداخت. سمیه عروسکشو برداشت رفت سمت مادر. مامان داداش ناصر کو؟ همون موقع صدای زنگ در بلند شد. مادر با عجله میلهای بافتنی کنار هم گذاشت و کرد تودل گلوله کاموا . انگار می خواست تمام حرصشو سر گلوله کاموا در بیاره. سر مادر بزرگ هی بالا و پایین می رفت ذکر گفتنش تند تر شده بود. چشمای لیلا هم برقی زد . تند تنداستکانها رو مرتب می کرد. پدر رفت سمت در حیاط . صداهای مبهمی از سمت در شنیده می شد. ولی هیچ رفت و آمدی به داخل صورت نمی گرفت. مادر پشت پنجره اتاق چادرشو مرتب کرد همونجا واستاد زل زد به در حیاط معلوم نبود چطور می خواست از لای شاخه برگ های درخت مو بفهمم چه خبر جلوی در؟ پدر وارد اتاق شد. پشت سر هم استغفر ا... می گفت . معلومه یک خبری شده . اتاق پر از سوال شده بود که از چشمای مادر بیرون می ریخت. کسی جرات شکستن سکوت رو نداشت. سمیه به عروسکشو گفت : داداش ناصراومد . پدر نگاهی به مادر انداخت همینطور که داشت لباسشو می پوشیده و مرتب می کرد گفت : پسرت دسته گل به آب داده. یک عمر آبرو داری کردم از وقتی اینا دنیا اومدن تو گوششون از گناه گفتم سرم به ذکر و دعا و عبادت بود که مبادا اینا به راه خلاف کشیده بشن. حالا بیا ببین چه آبرو ریزی کرده. مادر که رنگش پریده بود گفت : حالش خوبه ؟ چیه شده مگه؟ چیکارکرده ؟ - می خواستی چیکار کنه ؟ کوش اون شناسنامه من ؟ باید برم کمیته معلوم نیست چه غلطی کرده ؟ - کمیته برای چی مگه چی شده؟ - لیلا بلند شو برو شناسنامه منو بیار. - خوب مرد نمی خوای بگی چیکار کرده ؟ دق کردم که من - هیچی آقارو گرفتن با یه دختره؟ از خدا شرم نمی کنن کجا گفتن که پسر دختر نامحرم می تونن باهم حرف بزنن. یه عمر دارم تو گوششون می خونم ؟ گناه نکنید خدا قهرش می گیره ؟ چقدر از جنهم گفتم .خدا رحم کرده تمام جد اندر جد منو مومن و معتقدن. - خب حالا برو ببین بلایی سرش نیومده باشه. لیلا شناسنامه رو داد دست پدر. سمیه پشت سر پدر راه افتاد ، که من هم می یام. مادر جلوشو گرفت و اشاره ای زد به لیلا که یعنی بیا بگیر این بچه رو . مادر بزرگ همچنان ذکر می گفت. صدای استغفرا... بلند تر شد. ساعت 12 شب صدای باز شدن درحیاط چرت لیلا رو پاره کرد. مادربزرگ دراز کشیده و صدای خرو پفش بلند بود ولی تسبیح هنوز لای انگشتاش درست مثل یک اسیر زنجیر شده بود. اول پدر وارد شد. با قیافه ای عصبی که ریش صورتش مانع این می شد که رنگ سرخ پوستش دیده بشه. پشت سر اون هم ناصر. ولی کاش وارد نمی شد تا صدای جیغ خفه مادر برای اینکه سمیه و مادربزرگ را بیدار نکنه بلند نشه. لباسش پاره ، موهاش اشفته ، و جای سیلی روی صورتش. لیلا با ناراحتی به صورتش نگاه می کرد ولی نمی دونست چیکار بکنه. اشک از چشمای مادر سرازیر شد. - چیه شد زدنت؟ - آره معلومه که می زننش ؟ پسری که خلاف شرع کنه باید هم کتک بخوره ! من هم اگه بودم می زدمش - این چه حرفی مگه جنایت کرده ؟ مگه دزدی کرده؟ - خلاف شرع کمتر از این نیست. ناصر تا اون لحظه سکوت کرده بود. گذاشت هرچی پدرش می خواست بگه. به اندازه 20 سال زندگیش امروز تحقیر شده بود. دیگه وقتش بود تمام اون چیو که توی ذهن و دلش تلنبار شده به زبون بیاره. کوه آتشفشان پدرش کمی از شعله افتاده بود. دیگه حالا نوبت اون بود. - خوب بابا تا حالا صبر کردم هر چی گفتین گوش کردم از وقتی 3 سالم بود تو ذهنم اونچیه که فکر می کردین درسته بهم تحمیل کردین .خدایی به من نشون دادین که جز وحشت چیزی ازش ندارم. چیزهایی که از دین به من گفتین ،راههایی بود که ختم می شد به جنهم و یا بهشت که اینقدر این راه بهشت دست انداز و سنگ داشت که فکر این که من این راه و برم تا برسم به بهشت عذابم می داد. تا اومدم در موردی با شما صحبت کنم اینقدر از ثواب و گناهش صحبت کردین که اصل موضوع از دستم در رفت. هیچ وقت نذاشتین خودم فکر کنم . بفهمم قضیه چیه. وقتی خواستم برم دانشگاه گفتین اونجا ذهنت به راه خلاف کشیده میشه اونجا دین تحریف شده. هرجا که پیشرفت علمی و اجتماعی بوده دین فراموش شده. لازم نیست بری دانشگاه همه چی خودم بهت یاد می دم. چیزهایی رو بهت می گم که به درد آخرتت می خوره این دنیا محل معصیته. با معدلی که من داشتم معلمها آرزوشون بود که من برم دانشگاه همینطور خودم. دینی که مانع از پیشرفت بشه. چه فایده داره. به قول خودتون پیغمبر گفته برای کسب علم و دانش اگه شد تا چین هم سفر کنید. بعد شما نذاشتین من برم تو همین شهر دانشگاه. اگه خواستم هر کاری بکنم که جواب گوی نیازهای روحیم باشه شما سریع پای جهنم و بهشت و وسط کشیدین. یعنی کل اونچیه یک دین و مسلک و آیین به آدم می ده یک بهشت و یه جنهم. چرا نمی گید به مامان که قضیه امشب چی بود. اصلا از خودم پرسیدین یا فقط اونچه که اونها گفتن را باور کردین. پس بزارین براتون تعریف کنم. مامان منو با یک دختر گرفتن توی خیابون. اما بابا پرسیدی که اون دختر کی بود؟ مامان این هم دختری بود که شما برام رفتین خواستگاری دختر آقای یونسی ؟ یادتون اومد. بابا مگه خودتون به من نگفتین که ازدواج سنت پیغمبر خودم برات می رم خواستگاری. خوب رفتیم نتیجه این شد که شما چون کمی با عقاید آقای یونسی موفق نبودی زدین زیر همه چی . چرا چون اون تفکر روشن داشت اون هم معتقد به دین بود ولی به صورت کاملا روشن و باز. منو با همون دختر آقای یونسی گرفتن اون هم به چه دلیل؟ به این دلیل که داشتم باهاش سلام و علیک می کردم جویای حال پدرش بود چون چند بار با باباش صحبت کرده بودم. قرار بود چند تا کتاب بهم بده. در ضمن به قول شما بابا بودن دختر با پسر در مکان خلوت گناه کراهت داره جایی که مارو گرفتن تو خیابون بود نه جای خلوت. مامان وقتی گرفتنمون این آدمهای معتقد و با خدا بدون اینکه سلسله مراتب امر به معروف و نهی از منکرکه دیگه من حفظ هستم رو انجام بدن یه سیلی زدن تو گوشم بعد هم منو بردن توی اتاق تا دلشون خواست سنجین کردن. چیزهایی رو گفتن که من شرم دارم به زبون بیارم چیزهایی که اگه تا حالا نمی دونستم دیگه فهمیدم . کسایی که ادعای متدین بودن می کنن بدون یک ذره تفکر هرچی دلشون می خواد به زبون می یارن. بعد هم ادعا می کنن که کار الهی انجام می دیم. حالا معنای دین رو می فهمم دینی که شما تئوریشو گفتین و اونا عملی به هم نشون دادن می فهمم. دین شما یعنی فکر نکن . هرچی بهت گفتن قبول کن پیشرفت نکن . بچسب به تسبیح و ذکر و تجربه زندگی نداشته باش هرچی ما می گیم درسته و خیلی چیزهای دیگه. دینی که شما نشون دادین چیز نبود جز یک اسارت واقعی. خوشحالم که فرصتی پیش اومد تا تونستم با آقای یونسی آشنا بشم چیزهایی ازش بشنوم که متفاوت بود با اونچه که شما به من یاد دادین و.... صدای سیلی شوکی که از حرفهای ناصر به لیلا و مادر دست داده بود برطرف کرد. چشمای پدر از عصبانیت سرخ شده بود. صداشو بلند نکرد چون نمی خواست مادربزرگ را بیدار کنه. در ضمن وقت خوندن نماز شب بود کل بحثو با سیلی تو گوش ناصر تموم کرد. سجاده و تسبیحشو برداشت رفت توی اتاق پهلویی. مادر با چشمای پف کرده به دهن ناصر زل زده بود. و داشت دوباره میله های بافتنی ذهنشو تو دستش میگرفت و آینده ناصر و با این حرفها می بافت. سمیه خوابیده بود در حالیکه لباشو جمع کرده بود درست مثل موقعی که می خواست گریه کنه. شاید داشت خواب فرشته های کوچولویی را می دید که بجای یک چوبدست جادوییکه یک ستاره براق سرشه یه خط کش دستشه تا اگه سمیه خواست به قول خودش نانای نانای به عروسکش یاد بده راهی جنهمش بکنن. مادر بزرگ چرخی زدو چشماشو باز کرد و از لیلا پرسید . اذن صبح گفتن نکنه نمازم دیر بشه . و اصلا یادش نبود که ناصر دیر اومده بود خونه. و لیلا در حالیکه در طول این بحث در حال دوختن لباس پاره ناصر بود . در حالیکه آخرین کوک لباسو می زد . با لبخندی روسریشو از سر برداشت و به مادر بزرگ گفت: نه ولی تا سحر چیزی نمونده.


اعلام نتایج

سلطان رضا طی ایمیلی به این مضمون برنده رو انتخاب کردند:

از همه دوستان سپاسگزاری میکنم که من را هم به بازی راه دادند. از آقا بابک جداگانه، به خاطر راه انداختن بازی که در این «بن بست کج و پیچ سرما»، خود غنیمتی است. راستش را بخواهید آنی این سایت را به من معرفی کرد. آن شب که ایمیل زدم باور نمیکردم که به این زودیها به بازی فراخوانده شوم. بعد که اسم کذایی ام اعلام شد و بیشتر سر زدم و از بازی و حواشی آن بیشتر خبر گرفتم، تازه دوزاری کجم افتاد که بابا این جماعت همچین که ما هم فکر میکردیم آماتور نیستند. چه در ال اول بازی و چه در ال دوم. ولی خب قواعد بازی را نمی شد به هم زد و رفت. سوژه را هم نمی شد عوض کرد. حالا در مورد داستانهایی که بعد از هفته ها انتظار به دستم رسیده این نکات به ذهن می رسد:

 

یک – هر دو نویسنده تعریفی که از «توده» ارائه کرده اند دقیق و صحیح نیست. توده به جمعی اطلاق می شود که حول مسئله مشترکی گرد هم می آیند و روح حاکم بر آن جمع، متفاوت از روح تک تک افراد تشکیل دهنده آن جمع است. مثلا پیروان یک آئین، یا طرفداران یک تیم ورزشی، یا نمایندگان یک پارلمان حتی! لذا توده به هیچ وجه به مفهوم طبقه فرودست جامعه و یا آدمهای بی سواد و کم سواد نیست. توده ای که در انقلاب فرانسه موجب دگرگونی جدی در ساختار جامعه شد، حتی طبقه اعیان را هم در بر میگرفت. هر دو نویسنده مثالی که از توده زده اند، مربوط به طبقه فرودست جامعه است. شاید به علت کمبود داستانهای این سوژه، هر دو مثال به طور اتفاقی از این دست در آمده. ولی من دلم میخواست مثالهایی از توده های طبقه متوسط، تحصیل کرده و مرفه داشته باشیم. مثلا سوژه ای با این مضمون: آقای ایکس که شغل اصلی او بیزنس شیشه (نوعی ماده مخدر) است و شرخری بیزنس دوم ایشان، در ماه محرم تکیه برپا میکند و سردمدار عزاداری می شود و خیلی اتفاقی در یکی از شبهای عزاداری صدای ایشان که در حال فحاشی به کس دیگری است از بلندگوی تکیه پخش می شود و آن شب تا آخر، همه عزاداران از خنده روده بر میشوند.  یا مثلا با این مضمون: آقای ایکس، که بازاری مرفهی است و دستی هم در انداختن شراب خانگی دارد، نوشیدن شراب را به خودش و پسرش در ماه محرم، منع کرده و این موجب بروز اختلاف در خانواده شده. اما همین پسر ضمن تعریف این قضیه برای زیدش، به این روحیه پدر افتخار میکند. اینها نمونه های خیالی نیستند. هر دو واقعی هستند و شما هم نظیر آن را زیاد دیده اید.

 

دو -داستان ژیسلن، یک اشکال عمده داشت: شخصیت آخوندی که دختران را از دانشگاه منع میکند دهه پنجاه، فوت کرده و برای روزگار ما نیست. اتفاقا الان خیلی هم آخوندها مدرن شده اند و توصیه به رفتن دانشگاه میکنند ولی به شرطها و شروطها. شاید بهتر بود تصویری که از آخوند ده ارائه میشد، مواجهه آخوند با دختران دانشجو بود که در آن آخوند به زور سعی در خوراندن تئوری خود به آنها دارد. یا مثلا تضادی که دختران بعد از رفتن دانشگاه به آن دچار میشدند و رفتار آخوند ده به آن تضاد می افزود.

 

سه -  داستان سپیده سحر، پرداخت بهتری داشت و ضمنا طبیعی تر هم بود. ضمن این که از استعاره های خوبی استفاده کرده بود. مثلا برداشتن روسری لیلا و آن جمله آخر. یا بافتن کاموا توسط مادر و ربط آن به سرنوشت ناصر. در به تصویر کشیدن فضای پر استرس خانه هم، در ابتدای داستان، پرداخت خوبی صورت گرفته بود. ولی اشکال عمده این داستان این بود که عمدا یا سهوا قرائتی از دین را جایگزین قرائت دیگر کرده بود و به خواننده القا میکرد که دین روایت آقای یونسی متفاوت از دین پدر ناصر است. این همان مغلطه ای است که اصلاح طلبان دینی هم امروز به آن تمسک پیدا میکنند، در صورتی که اصل افیون بودن دین، همیشگی است و ربطی به قرائت دینی ما ندارد. اگر تفکر دینی از جایگاه اصلی خود (که محدود به کنترل اخلاقیات فردی است و نه بیشتر) فراتر برود و پای آن به عرصه های اجتماعی باز شود، تبدیل به مستمسکی می شود که توده ها در پناه آن به تخریب ساختارهای جامعه (اعم از سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و ...) می پردازند. در این حالت چون پای مقدسات در میان است، هرگونه نقد بر این تفکر، مترادف با نقد خدا و مذهب خواهد شد و  بن بستی ایجاد میکند که برون رفت از آن بسیار بغرنج خواهد بود. البته فقدان ساختارهای مدنی به تشدید این فضا، کمک شایان توجهی خواهد کرد. خواه اسم این دین اسلام باشد (مدل فعلی مملکت ما) یا مسیحیت (مدل اروپای قرون وسطی) یا هر چیز دیگر.

 

با همه این پرچانگی «روش ان فکری» که کردم، داستان سپیده سحر را بیشتر پسندیدم. از ژیسلن هم تشکر میکنم و دیپلم افتخار را به ایشان میدم ولی سیمرغ مال سپیده سحر.


دبیرخانه کماکان منتظر ملکه هستی از دور ششم و ملکه نرجس از دور هفتم است تا با بستن فایل دور های عقب مانده دور هشتم را آغاز کند.

                                          با تشکر

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 121423


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها