X
تبلیغات
بازی تراوین
آماتور ها خوشبختانه به بهشت نمی روند
  
 وبلاگ گروهی برای انجام یک بازی از نوع نیمه سالم‌!
 
آرشیو
 
شنبه 29 بهمن‌ماه سال 1384
دور پنجم

 

ملکه هفته

نام: مریم

جنسیت : مونث

سن: 35سال

تحصیلات : لیسانس 

محل اقامت تهران

ژانر ادبی مورد علاقه : رمانتیسم

نام فیلم مورد علاقه : شکسپیر عاشق- نام کتاب (البته در 14 سالگی خواندم: پیمان دانیل استیل) ترانه آسیمه سر از محمد اصفهانی

سوژه : عشق نامشروع


سلطان هفته

نام: دمکرات خسته

جنسیت: بی گفتگو "مرد"

سن: بیست و شش سال و اندی

محل اقامت: یکی از شهرهای کردستان

کتاب های مورد علاقه: با اینکه می دونم به خیلی ها ظلم می کنم ولی: صد سال تنهایی، زیستن برای باز گفتن، دوبلینی ها اثر جمیز جویس و جهالت میلان کوندرا و ....

فیلم مورد علاقه: با اینکه می دونم در حق خیلی ها جنایت می کنم ولی: مالنا و افسانه ی 1900 اثر تورنتوره، بزرگراه گمشده اثر دیود لینچ ـ زمین و آزادی و نام من جو است اثر کن لوچ و وای نمی تونم ادامه بدم...

موسیقی: کریس د برگ، وانجلیس و خیلی های دیگه و به قول مارکز صدای قاشق ها و بشقاب ها وقتی که به هم می خورند...

سوژه انتخابی: پستان هایت را می فشارم تا بارور شوی.


خارج از بازی

کشک بادمجان

جلال لبریز از نوشتن بود. ولی تا جایی که من خبر دارم هیچ وقت چیزی ننوشت. یک روز که توانستم با او حرف بزنم بهم گفت: با تمام وجود حس می کنم که دارم زندگی می کنم. من فقط نگاهش می کردم. فکر کنم دلیلش این بود که بعد از چند شب پیاپی موفق شده بود از راه مشت زدن های مکرر به دیوار سلولش با مردی که در سلول دیگر بود و جلال هیچ وقت او را ندید حرف بزند. جلال برایش شعر خوانده بود٬ حرف زده بود٬ با هم خندیده بودند!

تعجب کردم وقتی بچه ها گفتند روز آخر هوس کشک بادمجان کرده بود. می دانستم که کشک بادمجان دوست نداشت. حالا سال هاست به دنبال کسی هستم که فقط صدای جلال را شنیده است٬ به دنبال کسی که سال ها پیش جلال از او پرسیده بود٬ دلش چه غذایی می خواهد؟!

(از وبلاگ رازهایی برای نگفتن)


                                داستانهای رسیده

فرستنده: داش آکل برای ملکه مریم

سنگسار

 

زن قهوه اشو سر کشید و گفت: اتفاقا شوهرم تو سکس خیلی بهتر از این مرتیکه است. مکثی کرد و ادامه داد: چبه ؟ چرا اینجوری نگاه میکنی؟ باور نمیکنی؟

مرد جوان گفت: فندکتو بده ببینم.

زن فندک را هل داد روی میز.

مرد گفت: میتونم جسارتا بپرسم پس چه مرگته؟

-          تو نمی فهمی.

-          – خیلی خب. حالا که دیگه شرش کم شده. برو بچسب به زندگیت. الانم نزدیک عیده. کلی کار داری. برو قشنگ امشب پرده هاتو در آر. قشنگ مثل زن آدم یه چیزی رم نشون کن که واسه عید عوضش کنی. فرشی چیزی. بعدم بخواب زیر پای شوهره که باید واسه عید فلان قئر پول بدی و اینا. همون کاری که میگی دوست داره.

-          پرده ها نه. یه دونه بود. اونم شونزده سال پیش آقا زحمتشو کشید. و خندید.

مرد جوان هم خندید. اون که دیگه کار شوهرت بود؟

-          آره بابا. فکر میکنی من کی ام. به عصمت زهرا این کاره نیستم.

-          جدن خوش به حالت. خیلی باحالی. من اگه جای تو بودم الان ان و گهم غاطی بود.

زن سیگار مرد را از دستش قاپید و گفت: به همین روز عزیز نمیدونی تو این چند روزه چی کشیدم.

-          حالا میخوای چیکار کنی؟

-          نمیدونم. اگه تا آخر این هفته زنگ نزنه نگرش میدارم.

-          نگرش میداری؟ مگه نگفتی شوهرت بچه دار نمیشه؟

-          چرا. ولی میگم معجزه شده. تازه داره درمان میکنه. فکر کن همه خانواده ایکپیریش سور میدن.   

مرد ته مانده سیگار را که زن روی شانه زیر سیگاری گذاشته بود برداشت و گفت: واقعا برای خریت آدما هیچ مرزی نیست. برو هر کاری دلت میخواد بکن.

زن روی میز کمی خم شد و دست مرد را گرفت: من که نمیخوام. میگم اگه مجبور شم. اصلا هر کاری تو بگی میکنم. قول میدم.

مرد خندید و گفت: اصلا بگو بینم تو میدونی بچه چه جوری به وجود میاد؟ تو این شیش ماه این بار دومته. کاندوم تا حالا شنیدی اصلا؟

زن با قهقهه ای که همه کافی شاپ را متوجه شان کرد دست مرد را رها کرد و به سمت عقب برگشت.

مرد ادامه داد: تو اگه بچه داشتی الان هم سن من بود. واقعا که!   

زن که هنوز می خندید جواب داد: من حالیم بود. اون حالیش نیست. میگه تو چی هستی که من هر وقت می بینمت از خود بیخود میشم!

-          لابد بعدشم که به خودش بر میگرده می فهمه چه جلسه مهمی رو به خاطر تو عقب انداخته و باید زود برگرده سر کار؟

زن دوباره ریسه رفت.: گور باباش!  

-          یواش بابا! اینجوری عین جنده ها جیغ نزن. الان کمیته بیاد منو با تو بگیره لااقل سه تا زندگی به هم میخوره. میشه آش نخورده دهن سوخته.

-          کاش کار تو بود. اگه کار تو بود که حتما نگرش میداشتم. وای فکر کن چشمای پسرم مثل چشمای تو بشه. می میرم براش.

-          باز زدی کانال دو! حالا گوش کن ببین چی میگم. همین امروز میری خونه سهیلا اینا!

زن دوباره خندید: سهیلا نه. شهلا!

-          او کی! شهلا. آمپولا رو میزنی. بعدشم مثل زن خوب بر میگردی سر زندگیت.

-          به شوهرم چی بگم واسه شب؟

-          هیچ چی بگو از راه قزوین بره.

زن خندید و گفت: نه بابا! از اون جهت نه. من شب نمیتونم برم خونه. همه می فهمن. خونریزی داره بچه جان.

-          یه دروغی بگو دیگه. اوندفعه چی گفتی؟

-          اوندفعه یه بهانه گیر آوردم مثلا قهر کردم. بیچاره حسین وقتی برگشتم خونه اینقدر نازمو کشید.

مرد سیگاری روشن کرد: تو واقعا عذاب وجدان و اینا نمیگیری؟ گاو گاو شدی دیگه . نه؟

-          چرا بعضی وقتا. ولی باید تاوانشو پس بده. خسته شدم دیگه. همه جوونیم رفت.

-          ما که آخر سر نفهمیدیم تو انتقام چی رو داری از این بیچاره می گیری. تازه میدونی اگه لو بره سنگسارت میکنن؟ من خودم اولین سنگو میزنم تو اون مخ پوکت.

زن با عشوه گفت: میزنی؟ بیا بزن! و لبهای سرخش را به معنای بوسه غنچه کرد.

مرد خندید: حالا چند وقته با این یارو حرف نزدی؟

-          دو هفته.

-          اگه دو ماه باهاش حرف نزنی یه روز باهات میام فشم.

-          به صرف چی؟ فقط آبجو؟

-          نه ایندفعه دیگه همه چی! البته با کاندوم.

-          آخ جون! ولی دو ماه خیلی زیاده.

-          فعلا که باید اول اینو بندازی. و اشاره ای به شکم زن کرد.

زن دستی به شکمش کشید و گفت: آخی! الهی بمیرم براش. آخ چی میشه! اگه نگرش دارم همه ثروت خانواده جباری می رسه به پسر من و یکی دیگه. دلم خنک میشه.

مرد نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: خب اگه موافقی بریم دیگه. به من خبر بده چیکار کردی.

زن فندک و سیگارش را توی کیف گذاشت. و چند تا اسکناس هزار تومنی گذاشت روی میز. بعد انگار چیزی یادش آمده باشد ناگهان گفت: آها راستی. بیا اینم فعلا پیشت باشه. این پونصد تومنه. مرد جوان خواست پاکت را بردارد اما انگشتان لاک خورده و پر از جواهر زن روی پاکت ماند و گفت: اگه قول بدی بیای فشم پونصد تومن دیگه هم بهت میدم. و چشمک زد.

مرد لبخندی زد و پاکت حاوی پول و اسکناس ها را از زیر دست زن بیرون کشید.

 

مرد جوان برای زانتیای مشکی که دور میشد دست تکان داد. توی تاکسی که نشست روی صفحه موبایل تایپ کرد:

سلام خانومم. وام پونصدی جور شد. از فردا میریم دنبال خونه.   


فرستنده: مرغابی برای ملکه مریم

شاید فقط همین …

دست هایش را در جیبش گذاشته و با قدم هایی آهسته راهرویی را که معلوم است ساعت ها مشغول تمیز کردنش بوده اند از اول تا آخر می پیماید. به انتهای راهرو که می رسد سرش را بالا می گیرد، لحظه ای درنگ می کند و مثل کسی که یادش می آید کار مهمی را فراموش کرده است رو بر می گرداند، اما بی آنکه عجله کند بار دیگر شروع به قدم زدن می کند.

شب قبل چند نفر تازه وارد داشتند. از او خواسته بودند که تازه واردها را ببیند تا بعد از آن که از سالم بودنشان مطمئن شدند آنها را به جمع بقیه بفرستند.

از دیشب تا حالا، درست بعد از آن که تازه واردها را دیده است توی دلش آشوب است.

تازه واردها را که با آن سر و وضع دید پیشیمان شد از اینکه آمدن به اینجا را به این سادگی قبول کرده بود. چهار زن که همگی 35-30 ساله به نظر می رسیدند. خدا می دانست تا قبل از اینکه به اینجا بیایند چه شب هایی را پشت سر گذاشته اند. تازه واردها را چشم بسته آوردند. وضع یکی از آن ها که خودش را با اسم "رزا" معرفی کرد، از بقیه افتضاح تر است. کف پاهایش زخم های چنان عمیقی برداشته است که حتی نمی تواند روی پا بایستد. آخرین نفری است که باید معاینه شود.

از او خواست که لخت شود و او با حرکت هایی که انگار کار همیشگی اش باشد، دکمه های پیراهن سفیدش را یکی یکی باز کرد. زیرپوش به تن نداشت. شلوارش را آرام و بی آنکه حتی سرش را بلند کند در آورد و کنار میز، روبرویش ایستاد. همان اول کار و حتی قبل از آنکه معاینه را شروع کند اسمش را پرسید:

ــ رزا

: اهل کجایی؟

ــ .... !

: چند روزه هیچی نخوردی؟

ــ .... !

سمت چپ سینه اش، درست انتهای جایی که تو رفتگی بین پستان ها تمام می شود، آثار یک بریدگی به چشم می خورد که معلوم است زیاد کهنه نیست. همان زخم را گرفت و بی آنکه بداند به دنبال چه می گردد، از میان پستان ها پایین آمد و بعد از آنکه فرورفتگی کوچک و زیبای نافش را دید زد، به جایی رسید که شاید از همان ابتدا در نظر داشت. متوجه نگاه رزا نبود. سرش را که بالا گرفت، نگاه خیره ی رزا را دید. دستپاچه شد. خودش را جابجا کرد و گفت:"خب ادامه بدیم."

از جایش بلند شد و به همان جایی آمد که رزا ایستاده است. خمیدگی ظریفی که از گردنش شروع می شود و بی آنکه حتی ذره ای از ظرافتش را از دست بدهد تا انتهای باسنش ادامه دارد، بار دیگر نگاهش را به سوی خود می کشاند. نمی داند چرا می ترسد تن برهنه ی رزا را لمس کند. دستش را دراز می کند و بعد از مکث کوتاهی پس می کشد. بعد از چند سرفه ی ناشیانه به پشت میز بر گشت و با اکراه پرسید:"مشکل خاصی که نداری؟"

رزا به او نگاه کرد و چیزی نگفت. بعد از آنکه روی کاغذ جلوی دستش مطالبی یادداشت کرد، گفت:"می تونی بری. مشکل خاصی نداری."

رزا به همان شکلی که لخت شده بود لباس هایش را پوشید و با قدم های آهسته طوری که معلوم بود به سختی پاهایش را روی زمین می گذارد، از در خارج شد.

بعد از آخرین معاینه به مسئول بند گفته بود که به چهار نفر تازه وارد غذای کافی بدهند و حتی مقداری دارو هم داده بود که برایشان ببرند.

رویداد های دیشب را با خود مرور می کرد. حتی برای یک لحظه نمی توانست فراموش کند. چشم هایش برق می زد. چهره ی دکترهای دیگری که آن جا با او کار می کردند، یکی یکی از جلوی چشمانش می گذشت. جمله هایی را که از همان اوایل در گوشش خوانده بودند؛"عادت می کنی. همه امون اول کارمون از این شعارایی که تو می دی، می دادیم." "اینجا هر چقد که بخوای می تونی خوش باشی مرد!" و جمله های دیگری که نمی دانست چرا دیگر چندان برایش عذاب آور نیستند.

بد جوری ذهنش را مشغول کرده بود. زن مرموزی بود. به او که فکر می کرد لبریز از دیدن دیگر بارش می شد. به سمت اطاقش رفت. به محض اینکه وارد اطاق شد، زنگ را به صدا در آورد. نگهبان بعد از چند لحظه در زد. در حالی که با کاغذهای داخل کشوی میزش ور می رفت گفت:"از تازه واردهای دیشب زنی بود که پاهاش زخمی بود... اسمش چی بود؟! آها... رزا، اونو بیارید می خوام معاینه اش کنم."

دلهره داشت، حس لحظه هایی را که آدم منتظر کسی است که تا به حال او را هیچ وقت ندیده است و، نگران بود، به دلایلی که نمی توانست هیچ کدام را حداقل برای خودش توجیه کند.

رزا را چند دقیقه بعد همان نگهبان با چشم های بسته به اطاقش آورد و خودش خارج شد.

رزا جلوی در ایستاد.

ــ می تونی بیایی جلوتر.

رزا آرام و با وقار، مثل زن هایی که در یک مجلس رقص شبانه، دور از چشم شوهرشان و کمی هم با ترس، پیشنهاد مرد غریبه ی خوش تیپی را برای رقص می پذیرند، جلو آمد و وسط اطاق ایستاد.

از پشت میز بلند شد، دست های رزا را گرفت و بی آنکه چشم بندش را باز کند او را به سوی تنها تخت داخل اطاق راهنمایی کرد. او را روی تخت نشاند و از او خواست که لباس هایش را در بیاورد و خودش باز هم به طرف میزش رفت. همان پیراهن دیشب را به تن داشت. شلوارش را در حالی که پاهایش از تخت آویزان بود در آورد. دست هایش را لنگرگاه تنش کرد و به آرامی تکیه داد. صدای قدم های دکتر را که به او نزدیک می شد، شنید.

دکتر او را روی تخت خواباند. بدون دستکش شروع به مالیدن پمادی کرد به کف پاهایش. رزا لرزید. این کار را چند دقیقه، بی وقفه انجام داد. زخم روی سینه ی رزا بار دیگر نگاهش را به سوی خود کشاند. با انگشت اشاره اش زخم را لمس کرد و به آرامی پایین آمد. با تیغه ی دستش فرورفتگی بین پستان ها را لمس کرد و دستش را بر روی پستان چپش گذاشت و به لب هایش خیره شد. چند لحظه در همین حالت ماند. سرش را پایین آورد تا جایی که گرمی نفس هایش را حس کرد. رزا بی حرکت بود، مثل کسی که از شب قبل منتظر این لحظه بوده باشد. نفس عمیقی کشید و همان نفس را بریده بریده بیرون داد.

لب های رزا را بوسید. فقط به رزا فکر می کرد و به اتفاقی که قرار بود چند لحظه بعد بیافتد. رزا به فکر چیز دیگری بود. دکتر دیگر نمی توانست آرام باشد. بوسه های ممتد دکتر، سرش را به ناف زیبای رزا رسانده بود.

صدای باز شدن کمر شلوار دکتر که رزا حتی با چشمان بسته بزرگی سگک آن را حس کرده بود، رزا را کمی ترساند. حرکت های مداوم دکتر که حالا دیگر بر روی جسم بی حرکت رزا دراز کشیده بود، هیچ تغییری در او ایجاد نمی کرد، ولی ناخودآگاه نفس نفس می زد. ناله های کوتاه رزا دکتر را بیش از پیش تحریک می کرد.

بعد از چند لحظه، شاید خیلی کوتاه تر از آنچه فکر می کرد، آرام روی تخت کنار رزا دراز کشیده بود. رزا هنوز هم بی تفاوت بود. دکتر مثل کسی که یادش می آید کار مهمی را فراموش کرده است از روی تخت بلند شد. شلوارش را پوشید و با صدایی لرزان گفت:"می تونی لباس هاتو بپوشی."

قبل از آنکه از در خارج شود زنگ را به صدا در آورد تا نگهبان را خبر کند و آرام زیر لب زمزمه کرد:"شاید فقط همین یک دفعه بود..."

پ.ن: هر چه فکر می کنم می بینم عشق مشروع و نامشروع ندارد. اگر عشق باشد که نامشروع نیست و اگر نامشروع است که عشق نیست. ولی اگر پدیده ی نامشروعی وجود داشته باشد، شاید من به این شکل بیان کردم.


فرستنده: خامه روی کیک برای ملکه مریم

صداهایی که می شنوم

تکانی خوردم و سیب زمینی از دستم توی آبکش افتاد. از روی بار آشپزخانه به اتاق خواب نگاه کردم. گوش دادم. صدایی نبود. دوباره گوش دادم. صدای تلفن همسایه بود که زنگ می خورد. سیب زمینی را از توی آبکش برداشتم و شروع کردم به خرد کردنش. حس کردم انگشتم خیس شده. به دستهایم نگاه کردم وسیب زمینی های قرمز را زیر شیر آب گرفتم. شستم توی دهانم بود که تلفن خودمان زنگ خورد.

با عجله به اتاق خواب پریدم. توی تاریکی گوشی را برداشتم: بفرمایید؟

صدای نتراشیده آنور سیم گفت: سلام، خوبی؟

مکثی کردم و گفتم: آره ممنون، داری میای ؟

_ تا 15 دقیقه دیگه می رسم. چیزی لازم نداری سر راه بگیرم؟

_ نه.

صدات چرا می لرزه؟ _

_ نه...، خوبم

. باشه من دیگه تا شیش و رب خونه م_

باشه_

گوشی را گذاشتم. دکمه ی آی دی کالر را فشار دادم و شماره ها را یکبار دیگر چک کردم. به آشپزخانه برگشتم. جلوی ورودی بار ایستادم. گوشهایم را تیز کردم و گوش کردم.

عقربه های ساعت دیوار آشپزخانه از بالا به پایین در امتداد هم ایستاده بودند. فقط پانزده دقیقه دیگر.

گوش کردم.

آبکش را برداشتم. با یک ورق روزنامه و کارد آشپزخانه به اتاق خواب رفتم. روزنامه را پهن کردم روی تخت و تلفن را از روی پاتختی کنار تخت گذاشتم درست روبرویم، کنار آبکش.

فقط ده دقیقه دیگر.

ماشینی از زیر پنجره رد شد. صدای بلند موزیکش توی اتاق خواب پیچید.

" برو که چشمای دوره گرد تو

رو دلم درد بی درمون می ذاره

نگو مهربونی آوردی برام

نه نگو و و و .... "

بلند شدم. نگاهی به آینه ی میز آرایش انداختم و نگاهی به چشمهای عکس روی میز. قاب عکس را بلند کردم و کنار صورتم گرفتم. به آینه نزدیک شدم. تصویر چشمهای عکس توی آینه و عکس چشمهای تصویر توی آینه درست مثل هم. قاب را روی میز گذاشتم و کشوی میز را بیرون کشیدم. دستم از زیر توده ی لوازم آرایش، سوهان ناخن، بیگودی و دستمال معطر به اون رسید. برش داشتم و بازش کردم. یاقوت های قرمز روی پایه ی انگشتری زرد رنگ . بوسیدمش درست مثل بار اول که اون منو بوسید. به تلفن نگاه کردم و بغلش کردم. گوش دادم. صدای چرخش کلید در به گوشم خورد. جعبه را زیر بیگودی ها جا دادم و با آبکش به آشپزخانه دویدم. عقربه های ساعت روی هم سوار بودند.

چشمهای شوهرم دو دو می زد. آهسته گفتم:

سلام، چه به موقع رسیدی. شلوغ نبود؟

_چرا، ولی راننده خیلی زبل بود.

به دنبالش به اتاق خواب رفتم و تلفن را از روی تخت برداشتم. چقدر دلم می خواست برم دستشویی.

شوهرم کیفش را روی زمین گذاشت و دستهایش را دورم حلقه کرد.

گفتم: نمی خوای دست و روتو بشوری؟

نه. الان فقط یه چیزی می خوام_

_ چند دقیقه دیگه شام حاضر میشه

_ دستی به موهایم کشید و گفت: گرسنه نیستم. مرا روی تخت نشاند و به چشمهایم نگاه کرد. فورا چشمهایم را بستم و گفتم: سرم درد می کنه. الان نمی تونم

_ باشه عزیزدلم. امشب، هر وقت آمادگیشو داشتی.

تلفن زنگ خورد. تکان خوردم. از روی دستهای من، دست شوهرم روی تلفن رفت.

_ الو

_ الو؟ بفرمایید

با ناله گفتم: کی بود؟

شوهرم گوشی را گذاشت و گفت: هیشکی، حرف نزد. بلند شد و پیراهنش را درآورد. به شماره ی روی تلفن نگاه کردم. حس کردم یک سیب زمینی بزرگ توی گلویم گیر کرده. دستهایم را با دامنم پاک کردم. شوهرم برگشت و دستش را زیر چانه ام گرفت. سرم را توی سینه اش پنهان کردم و چشمهایم را بستم.

زیر گوشم شنیدم که گفت: فکر می کنم الان آمادگیشو داری عزیزم.


فرستنده: اگیپ برای ملکه مریم
 
THE END
 
آروم از کنارش بلند شد به چین های روی تخت دست کشید و گرمی روی اون حس کرد چند لحظه ای روی تخت نشست و بعد آروم دست انداخت روی میز کنارتخت یک سیگار برداشت فندک را چند بار زد ولی روشن نشد به ناچار بلند شد رفت توی آشپزخانه یک کبریت برداشت اولی نه دومی بالاخره سومی با یک فحش روشن شد و دود سیگار توی هوا پخش شد جلوی در آشپزخونه اومد نگاهی به بدن لختی که زیر ملافه سفید پنهون شده بود کرد پک عمیقی به سیگار زد واحساس کرد لذت این پک  کمتر از لذت سکس نیست
حرکتی نرم روی تخت باعث شد که توجهش جلب بشه حرکت تمام شد ولی افکارش توی ذهن هنوز درحال حرکت بود.
باید بهش می گفت که تمام شد همین... نیازی به این همه کش و قوس نداشت چیزی که مهم بود این بود در یک لحظه هر دوشون از این که لحظاتی در کنار هم بودن لذت برده بودند  توی این چند وقتی که با هم بودن نقاط تفاهم و اختلاف زیادی داشتن خیلی چیزها رو راست گفته بودن شاید هم خیلی چیزها رو به هم نگفته بودن
هر دوشون می دونستن که برای هم جالب هستند شاید هم عاشقه هم بودن ولی نمی خواستند به روی خودشون بیارن اینجوری راحتتر بودن بدون ادعا و بدون توقع  
و بعد از این همه مدت این اولین ارتباط اونها بود هر دوشون کمی نگران بودند ولی هردوشون راضی بودن به این ارتباط  با سختی شرایطی براشون مهیا شد و اونها هم از این فرصت استفاده کردن و حالا چند ساعت لذت بخش را گذرانده بودن ......  تجربه جالبی را پشت سر گذاشته بود و توانایی زنانشو نشون داده بود
موهایش را  آرام  ازروی صورتش کنار زد.
حرکتی نرم روی تخت تکرار شد .
براش سخت بود که بهش بگه چون نمیخواست فکر کنه ازش سو استفاده کرده ولی باید می گفت چون دیگه زمانی نداشت
به انتها رسیده بود مثل سیگارش
حرکت تند روی تخت باعث شد که نگاهش روی تخت متمرکز بشه جسم زیبا روی تخت نشسته بود لبخندی زد اونهم لبخند زد
-         سلام اوضاع خوبه
-         آره خوبم کمی گشنمه
-         با اون انرژی که تو گذاشتی حق داشتی که گشنه باشی
بالشت را به سمتش پرت کرد
لباس پوشیدن و قرار شد که برن کافی شاپ چیزی بخورن 
توی راه صحبتی نکردن رسیدن و سفارش دادن وقتی پشت میز نشستن سیگارشو درآورد دختر هم سیگار خواست دوباره فندک لعنتی روشن نشد از گارسون کبریت خواست اولی نه دومی بالاخره سومی روشن شد باز هم با چندتا فحش
از بین دود سیگار به هم نگاه کردن
تو نگاهشون هزارتا حرف بود از لذتی که برده بودن از نابهنجاری  که هنجار کرده بودن انجام کاری که خلاف اونو جامعه خانواده و عقاید مذهبی براشون تحمیل کرده بود و شکستن این تابوهای مسخره
هردوشون از این شکستن های پی در پی لذت برده بودن  ولی لذتی کوتاه
هردوشون در یک لحظه گفتن می خوام چیزی بهت بگم
خودشون هم خندشون می گیره قرار می زارن که اونچه که را می خوان بگن بنویسن و به هم بدن
وقتی غذاشونو خوردن تیکه های کاغذ رد و بدل شد و قرار شد وقتی که رسیدن خونه کاغذهارو باز کنن
 
ساعت 11 شب
پسر توی اتاق روبروی پنجره سیگار گوشه لبش فندک  با اولین حرکت روشن می شه
 
لحظات خوب من
 
امروز آخرین پک رابطمون را زدم چون به ته سیگار زندگی رسیدم تو با کبریت عشق گرمی لذت بخشی را به جسمم وارد کردی ولی افسوس که یه خرچنگ کج و کوله توی ریه هام جا خوش کرده
 
نمی خوام این خرچنگ عوضی به زمانی که با تو بودم نیز دست درازی کنه برای همین باید جلوشو بگیرم
پس لازمه تو خودم خفش کنم
 
حالا بعد از این همه مدت چیزیو که هیچ وقت دلم نمی خواست به زبون بیارم  حالا بهت می گم
دوستت دارم
 
دختر لباس خواب پوشیده روی تخت دراز کشیده نامه توی دستش
 
آرامشم
نوشتن خیلی سخته ولی چاره ای نیست
راستش  یه مستاجر پررو تو مغزم نشسته باهیچ حکم تخلیه هم بیرون نمی یاد
دلم نمی خواد توی این درگیرهای حکم تخلیه و قضات پزشکان و غیره درگیر بشی
من و تو درک درستی ازهم داشتیم که همین میشه عشق ... من و تو لذت بردیم شاید از دید دیگران غلط ولی به اعتقاد من این درست ترین رابطه ممکنه بود
 
می دونم حالا گفتن این حرف خیلی ضرورت نداره ولی دوست ندارم قبل از مغلوب شدن توسط این مستاجر عوضی این حرفو بهت نگم. بدون که دوستت دارم.
 
ساعت 1 صبح
تنهای بسیاری کنار هم آرمیده بودند زنان و مردانی که با یک تک ورق چند قطره جوهر مشروع بودن زندگیشان را رقم زده بودند ولی روحشان ناسازگار از این قرار قانونی
ولی آن دو در کنارهم آرام خوابیده بودن  بدون هیچ گونه لمس فیزیکی
روح آنها مدتی بود که هم آغوشی را آغاز کرده بود.

 
فرستنده: ژیسلن برای سلطان دموکرات خسته
جنسیت: زن-۲۱ ساله- دانشجوی مهندسی کامپیوتر از ارومیه
 
مجبور بودم، نه اینکه پدر و مادرم مجبورم کرده باشن، نه، اون بیچاره ها کاری به کارم نداشتن فقط بعضی وقتا نصیحتم می کردن. مردم بودن که مجبورم کردن، با کاراشون، با حرفاشون. حتی دوستام، نزدیک ترین دوستام با چنان حس ترحمی نگام می کردن که دیگه طاقت نیاوردم. به یکی که به نظرم بهتر از بقیه بود جواب دادم. راستش بهتر که نبود، به نظرم وقت مناسبی اومد سراغم! درست همون روزی که من صبحش کلی به خاطر حرفای بقیه عصبانی شده بودم، اومد و خوب، منم گفتم باشه! چند روز بعدش پشیمون شدم ولی... راستش دیگه روم نمی شد بگم نه! به پدر و مادرش معرفیم کرده بود، به پدر و مادرم معرفیش کرده بودم، همه دوستام خبردار شده بودن. باز اوایل خوب بود، می شد حتی بعضی وقتا دوستش داشت. ولی بعد یواش یواش شروع شد. دیگه کم کم حالم از حرفاش، از خودش بهم می خورد. می دونی چطوری نگام می کرد، به چه چشمی نگام می کرد؟ یه عروسک برا نشون دادن به این و اون که زنمه، یه خدمتکار که کاراشو بکنه، و یه همخوابه که ازش لذت ببره. عقم می گرفت ازش. خواستم ولش کنم ولی با هرکی حرف می زدم بهم می گفت همه مردا همین طورین، می گفت باید خدا رو شکر کنم که هست، که وقت پیری تنها نمی مونم... منم صبر می کردم. صبر می کردم، صبر کردم تا دیشب. شب عروسی مون بود. از صبح دلشوره داشتم، حالم بد بود، ولی همه می گفتن حال همه عروسا این جوری میشه... شب شد همه رفتن، اومد طرفم، نشست پیشم... چشاش چه برقی می زدن، حالم از وقاحت چشاش بهم خورد، حالم از اونی که اونطور نگام می کرد بهم خورد، حالم از اونی که می دید بهم خورد... چاقو روی میز بود.

 

فرستنده: الهه جات برای سلطان دموکرات خسته

جنسیت: زن

زئوس دستانش را  دور کمر آناهیتا حلقه کرد و او را محکم به سمت خود کشید و سعی کرد آناهیتا را ببوسد.

آناهیتا با اکراه خود را از حلقه دستان زئوس رهانید و گفت: خجالت نمیکشی از صبح تا حالا با اون زنیکه شهوت آفرودیت خوابیدی حالا اومدی سراغ من که چی بشه؟

زئوس پوزخندی زد و پستانهای آناهیتا را دست فشرد و گفت:

شرمنده ام آناهیتا جون! قرار بود فقط آرتمیس باکره بمونه. باید پستانهایت را بفشارم تا بارور گردی عزیز دلم.

آناهیتا برآشفت. کتیبه اش را برداشت و بر سر زئوس کوبید. زئوس در خون خود غلطید.

آناهیتا با لبخند پیروزی بر لب، دست نیچه فاسقش را که فیلسوفی شهیر بود و آرزویی جز مرگ زئوس نداشت را گرفت و هر دو خیره به جسد زئوس از او دور شدند.


فرستنده: آنی برای سلطان دموکرات خسته

من بهش میگم جوونه

همیشه از این پیچ که میگذرم احساس فشار میکنم، از این فشار نفسم بند میآد. بعد از این پیچ خونه‌م دیده میشه. یه زمانی خونه‌مون بود ولی حالا دیگه فقط من موندم و این خونه و این پیچ پرخاطره. اونروز توی این پیچ چند لحظه توقف کردم، نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم. در خونه‌مون شلوغ بود، مادر مُرد. دو هفته بعد وقتی رسیدم به پیچ آخر دوباره توقف‌کردم، و ادامه دادم، در خونه‌مون خلوت و آروم بود، پدرم زن گرفت. زن پدرم از من خوشش نیومد. خوشگل بود و بی‌اعتنا.

تنهاییم چند برابر شده بود. دو سال بعد، برادرم به دنیا اومد و من تنهاتر شدم. پدرم دیگه نبود، یه مرد غریبه میدیدم که گاهی هم حس میکردم باید خودم رو ازش بپوشونم. حالا دیگه 17 ساله بودم. وقتی از اون پیچ همیشگی گذشتم، دم خونه‌مون زمزمه بود. فهمیدم لیلا از این خونه قدیمی خسته‌شده، بنابراین پدرم، لیلا و نوزاد از اونجا رفتند. چند روز بعد به پیچ که رسیدم، آروم شدم. عمه پیرم اونجا دم در نشسته بود. من و عمه زندگی جدید رو تو خونه قدیم شروع کردیم. پدرم مبلغی‌رو ماه به ماه برامون میفرستاد. دیپلم گرفتم و دیگه فقط برای خرید از خونه بیرون میرفتم.

-----------

اولین بار توی اون پیچ همدیگر و دیدیم، ، بهش قول دادم که فردا هم ببینمش. فردا که شد توی اون پیچ دستم رو بهش دادم، بهش اطمینان دادم که فردا هم دستمو بگیره. فردا که اومد آغوشم رو هم بهش دادم، بهش فهموندم که فردا هم میام. توی اون پیچ بهم پیچ خوردیم ولی این پیچ مثل پیچ کوچه با دوام نبود. از فردا من موندم و اون پیچ و انتظار. از اون پیچ تا خونه و از خونه تا اون پیچ رو هر روز و هر لحظه طی کردم، تا اینکه یه روز انتظار تو دلم جوونه زد.

: عمه خانوم! میخواستم بگم که من حامله‌ام.

: میدونستم.

: از کجا؟! چطور؟ حالا باید چیکار کنم؟

: از چشات فریبا. چشمای زن باردار منتظره، اینهمه انتظار فقط برای دیدار با مردت نبود. هشت تا بچه به دنیا آوردم، تو که میدونی عمه جون؟! حالا دیگه تو هم میتونی انتظار چشمای یه مادر و بفهمی. از اولین بچه‌ای که به دنیا آوردم تا هشتمی و تا حالا اون انتظار بیشتر و عمیق‌تر شده. نگاه من بکن! از حالا تا روزی که زنده‌ای این انتظار بیشتر و بیشتر میشه. گفتی باید چیکار کنی؟ کاری نمیتونی بکنی، باید منتظرش بشی. تو یه زنی، طبیعتت بهترین درسها رو بهت میده. من تا زنده‌ام نمیزارم کسی اذیتت کنه. گریه نکن، به حرف مردم هم توجه نکن. فکر نکن کار بدی کردی دخترم. جسارت رو یاد میگیری، گرچه با اسارت همراه شده.

: عمه جون دوست دارم.

گریه امونم نداد که به عمه بگم که اگه اون نبود خودمو میکشتم، اگه اون اینارو نمیگفت از این بچه متنفر میشدم، داره حالم بهم میخوره، سرم گیج میره، عمه یه لیوان شربت گلاب دستم میده و من با نگاهم قدردانی می‌کنم.

با گذر زمان، شکمم شروع کرد به بزرگ شدن. خواب‌آلو شدم، کمی هم چاق. عمه کاملا مراقبم بود. احساس میکردم زندگی داره آخرین درسش رو بهم میده. عمه از من خواست که هر روز حمام کنم، بنابراین به تغییرات بدنم بیشتر توجه کردم. متوجه شدم که حس مادری داره به همه جا سرک میکشه. شکمم کاملا قوس دار شد ، پستونام سفت، دردناک و بزرگتر شدند، خطوط بدنم تغییر کرد بخصوص تو پاهام که وزن بیشتری رو تحمل میکردند. . حتی بعضی وقتا بدنم به من حس مادرم رو میداد. چقدر همه چیز تازگی داشت و چقدر ارتباطم با دنیا تغییرکرد.

به گل و گیاه علاقه شدیدی پیدا کردم و شروع کردم به پرورش گل و گیاه. خونه قدیمی دیگه کهنه نبود، پر شده بود از گل و بوته‌های گوجه فرنگی، خیار و فلفل. تو حیاط، تو ایوون، تو اتاق نشیمن و آشپزخونه پراز گلدون و گلهای قلمه‌زده‌ای بود که من بهشون زندگی دادم. و همون موقع‌ها بود که فهمیدم جوونه‌ی دلم دیگه جوونه نیست و هی تند تند لگد میزد و میگفت که دیگه صبرش تموم شده.

: با دوستم که قابله است صحبت کردم چند روزی میآد اینجا، فکر کنم که دیگه وقتشه؟

: دست به شکمم بزنید دیگه داره میترکه، راستش دیشب هم کمی درد داشتم.

: اصلا نترس. باید این درد و بکشی. خیلی زود تموم میشه. بعدش احساس میکنی که خودتم به دنیا اومدی.

عمه پیشونیم رو بوسید و موهامو نوازش میداد و میدونستم که درد میکشه بیصدا.

صدای گریه نوزاد.... و صدای فریادم به هم آمیخت. من دوباره متولد شدم.

 


                                   اعلام نتایج

                                      ملکه

 
با سلام و عرض تشکر از همه عزیزان
اول از همه بابت تاخیرم عذر خواهی میکنم، من بدلیل مشکل جسمی که برایم اتفاق افتاد یک هفته دور از کامپیوتر بودم، ولی در نهایت با نهایت احترام برای همه عزیزانی که وقت گذاشتند و در این دوره شرکت کردند و الحق داستانهای جالبی هم نوشتند، با اجازه اساتید داستان خامه روی کیک بدلیل حس آشنایی که انگار خودم بارها آنرا تجربه کردم را به عنوان بهترین داستان این دوره اعلام می کنم.
                                 با تشکر مریم

سلطان
 

با سلام به همه دوستان به ویژه آنان که فکر می کنند زندگی اشان بخشی از ادبیاتشان است، آنان که برای زندگی کردن فقط یک بهانه دارند و آن روایت کردن است

"بی اراده دست را روی سینه و پستان هایش کشید و برد تا روی بازویش، زلف های او را نسیم هوا پراکنده کرده بود. بالاخره کنار حوض نشست و بغض بیخ گلویش را گرفت شروع کرد به گریه کردن و اشک های گرم روی گونه هایش جاری شد. این تن نرم و کمر باریک برای بغل کشیدن گل ببو درست شده بود. پستان های کوچکش، بازویش و همه ی تنش بهتر بود که زیر گل برود، زیر خاک بپوسد تا این که در خانه ی مادرش با فحش و بدبختی چین بخورد و پستان هایش بپلاسد و زندگی اش بیهوده و بی نتیجه و بی عشق تلف شود." (زنی که مردش را گم کرد ص 17/ صادق هدایت/ متن اصلی/ انتشارات صادق هدایت)

نمی دانم چرا فکر می کردم سوژه ی راحتی بود! بچه ها گله داشتند. به هر حال. با اینکه با خواندن داستان ها نتوانستم آن چه را که خود از سوژه توقع داشتم بیابم، با برخوردی که می توانم بگویم بن مایه هایی داستانی قویتری نسبت به دیگر دیدگاه هایم دارد، با تشکر فراون از ژیسلن و الهه جات داستان "من بهش می گم جوونه" آنی را به عنوان برنده اعلام می کنم.

با این توضیح که با داستان ژیسلن تونستم رابطه برقرار کنم اما فکر می کنم از سوژه ای که من پیشنهاد کرده بودم کمی دور بود. و داستان الهه جات هم که رفته بود سراغ متولوژی و این حرفا کمی گنگ بود و به دور از معیارهایی که من اکنون با اظهار شرمندگی از تمامی دوستان حال و هوای گفتنشان را ندارم.

با عرض معذرت از تمامی دوستان که برخوردی واقعا آماتور با داستان ها داشتم، ولی چه کنیم که روزگار... و در آخر اینکه من در این سوژه فقط عشق می بینم و عشق و دیگر هیچ.

                                       سلطان دموکرات خسته                                 


 

دبیرخانه به برندگان تبریک میگوید و امیدوار است روند رو به رشد این وبلاگ ادامه پیدا کند.

                                           با تشکر


 
یکشنبه 16 بهمن‌ماه سال 1384
دور چهارم
 
سلطان و ملکه دور چهارم به شرح زیر معرفی میگردند:
 
ملکه هفته
نام: بهار
جنسیت: زن
مدرک تحصیلی: لیسانس
محل اقامت: تهران
سبک ادبی مورد علاقه: مخلوطی از رئالیسم و کمدی  (فکر کنم می شه طنز تلخ نمی دونم!)
کتاب: زوربای یونانی، صد سال تنهایی، سرخ و سیاه و جنایت و مکافات و ابله و ....
موسیقی: متالیکا، آنتما رقص اسکاتلندی،  مون اسپل، مرغ سحر ناله سر کن و ....
فیلم: شرک، لئون، برباد رفته و ....
سوژه انتخابی: متفاوت بودن خالص
 
سلطان هفته
نام: داش آکل
جنسیت: مرد
سن: سی و سال و اندی!
محل اقامت: تهران
کتاب: بیگانه اثر آلبر کامو.
فیلم: هامون ساخته داریوش مهرجویی و سه گانه کیشلوفسکی به خصوص آبی.
موسیقی: تقریبا همه چی به غیر از داوود بهبودی.
سوژه انتخابی: آیا تو مرا به همان دلیلی میخواهی که من تو را میخواهم؟
توضیحات: از کارهای کارور و مارکز هم خوشم می آید. آنچه که در انتخاب برنده برای من مهم است اول درک صحیح سوژه و در مرحله بعد پرداخت آن به وسیله یک نگاه نو و جذاب است.
 
  
 
فرستنده: پرستو برای ملکه بهار
 به نام خدا

      برای سوژه‌ی متفاوت بودن خالص نوشته شده است....

      تاریک است، به سختی نفس می‌کشم. اینجا یک مکعب مستطیل است. دو تا از اضلاع آن نسبت عدد طلایی دارند. گوشه‌های نوک‌تیز، دقیقاً 90 درجه را در سه صفحه رعایت کرده‌اند. یال‌ها ظریف و لبه باریک هستند. از هرجای جعبه که به جای دیگر می‌روم، به هیچ چیز جز دیواره‌ها برخورد نمی‌کنم. باید خودم تنها در این جعبه باشم. آن وقت که چهار گوشه را روی هم آورد هم، جز من هیچی اینجا نبود. وقتی درش را بست و وقتی هم که کادویش کرد و جلوی آخرین شعاع‌های کمرنگ نور را گرفت؛ هیچی جز من اینجا نبود. می‌دانم که دورش ربان سپید پیچیده و به آن عطر یاس مالیده است. حتی وقتی که جعبه را می‌برد تا به آن دختر بدهد، هیچی جز من اینجا نبود....

      تاریک است، به سختی نفس می‌کشم. بالا گرم است، پایین سرد. شاید برای همین است که هوا جریان ندارد. جورِ هوا را برای انتقال گرما، من می‌کشم؛ سرخ شده‌ام، ملتهب شده‌ام، اما دوام دارم. سکوت می‌کنم، سرم پایین است، این یک تجربه است؛ الآن لحظه‌ی اوست. بیرون هوا سرد است، باران هم می‌آید؛ چتر آبی من خیس شده است. کاپوچینو فندقی است، مثل چشم‌های هیز مرد گارسون.... دست‌های دختر سرد است، دست‌های او گرم؛ به بهانه‌ی تجربه کردن دست‌های هم، دست‌های او را گرم می‌کند –دست‌ها به هم نزدیک شده‌اند، سعی می‌کنم کمی دورشان کنم؛ من در این قوس، تصعید می‌شوم....

      تاریک است، به سختی نفس می‌کشم. با اینکه باد پاییزی پیچ و تاب می‌خورد و برگ‌های خشک روی زمین را به بهانه‌ی برگ‌های پاییزی به هوا می‌برد و سوز سرد باد، از فاصله‌ی خالی بین موهایم، سرم را می‌ساید؛ به سختی نفس می‌کشم. صدایی می‌آید و صدایی که پاسخش را می‌دهد. من شاید بخشی از طبیعتم که روی کاغذ نشسته است، یا برگی روی آن صندلی اجاره‌ای قرمز. آنقدر سنگینم که با باد نمی‌توانم بگریزم و آنقدر کوچکم که در این تاریکی، چشمی مرا نمی‌یابد. فریاد که می‌زنم، باد آن را می‌برد. اینجا خیلی غلیظ است. نمی‌دانم چرا آن برگی را که برداشت و خرد کرد تا اسکلت رگ برگ‌هایش بماند، من بودم....

      تاریک است، به سختی نفس می‌‌کشم. همه جا آسمان دارد، اما آسمان ونک کمی فرق دارد. خواهر عصبانی است؛ گاهی از زیر چشمش در می‌روند. می‌گویم: "آنجا را...". آخر اینجا که هوا نیست او چه می‌شنود؟ صدای من سرد است، به گوش کسی نمی‌رسد. هوا خیلی سرد است، دست‌های سفید او هم سرد، پسر آن را می‌داند. شال گرم است، فقط آن را، به او خواهد داد. دستکش‌های چرمی سرد درون مغازه‌اند؛ من در آن‌ها جا مانده‌ام...

      -بی‌خود، ناز نکن؛ خودت شکلاتی خواستی، می‌تونستی تو هم مخصوص سفارش بدی

      -رضا، بیا با اون قاشقت از بستنی من بردار؛ اینگوشش دست نخوردست...من که برداشتم

      -اینجا بستنیش محشره

      -کاشکی منم شکلاتی سفارش داده بودم

      -بعد از بستنی، با قهوه‌ی داغ چطورین؟ سیب‌زمینی هم که آخرشه...

      -ولخرجی نکن، پولات به دردت می‌خورن

      -کتایون که دست توجیبش کرد، بستنی‌ها رو حساب کرد، که چیزی نگفتید...برم پایین سفارش بدم

      -پیشخدمته چرا اینجوری نیگام می‌کرد، انگار هرچهار تا قهوه‌ی تو فیشو قراره من بخورم!

      -خوب با اون لپای گلی، دستای تپلی، و این دخترای مامانی، بایدم نیگا می‌کرد، آقا

      -نکن! دردم می‌یاد...

      -بچه‌ها خبر دارین مهسا نامزد کرده....

      -قهوه فرانسه؟

      -همینجا بذارید، ممنون

      -شما حالتون خوبه؟

      -بله؟

      -ولش کن مگه نمی‌بینی گارسونه خله، از حرف‌های خودشم خندش می‌گیره

      -برای فال که نباید این وری برش گردونی

      -کتایون سخت نگیر، آقا دو تا قلب دارن!

      -تو هم که آینده رو با قاشقت عوض کن.

      -مریم، چت شده؟ امروز اصلاً حرف نزدی...

      سرد نگاهم می‌کند : "اگر من حرف نزنم، شما سه تا بیشتر می‌تونین با هم حرف بزنین..."

      اشک توی چشم‌هایم جمع می‌شود؛ در چشم‌های او هم. سرش را روی دست‌ها می‌گذارد و آرام گریه می‌کند. بلند می‌شوم بروم کمی دلداریش بدهم، پایم به صندلی گیر می‌کند و کف لژ پخش می‌شوم. نمی‌دانم الآن جای مریم گریه می‌کنم یا جای خودم. پیشخدمت می‌آید دستم را می‌گیرد، بلندم می‌کند، سرم را روی شانه‌اش می‌گذارد و دست‌هایش را دور کمرم حلقه می‌کند. روی شانه‌ی او هق هق می‌کنم. آرام که می‌شوم مرا به سمت میز باز می‌گرداند. برای نشستن، کمکم کند. می‌گوید: "الآن کدوم می‌خواد حرف بزنه؟" به صندلی خالی مریم اشاره می‌کنم، کمکم می‌کند تا روی آن بنشینم...


فرستنده: باران برای ملکه بهار

(بنا بر توضیحات فرستنده ایشان با آن بارانی که اینجا کامنت میگذارد هیچ نسبتی ندارد!)

Forgotten hopes

هدفون رو گذاشتم توی گوشم و دستام رو فرو کردم تو جیبهام. رفتم سر خیابون. کمی از سر چهار راه جلو رفتم و بعد برگشتم و نگاه کردم به چراغ ماشینها. اولی که چراغ زد دست رو گرفتم مستقیم. ایستاد: تا کجا؟

_ تا ولیعصر.

دنده عوض کرد و راه افتاد. بعدی آروم کرد و داد زدم ولیعصر. سرشو تکون داد که بشین. جلو جا داشت ولی میخواستم عقب بنشینم. یه خانم دیگه هم سوار بود. هنوز جابجا نشده بودم که بعدی در باز شد. یه خانوم دیگه بود. جا گیری کردم و خودمو جمع کردم. دوست ندارم تنم به تن زنها یا دخترها بخوره و اونها توی خیالاتشون متهمم کنن. راننده ضبطش رو روشن کرد. هدفون رو برداشتم که اگر آهنگش بهتر از آهنگای منه گوش کنم. همیشه از شنیدن آهنگهای پیش بینی نشده رادیو و پخش تاکسیها خوشم می اومده. "... واست از بهار میخونم / تو رو تنها نمیذارم / گرچه تنها جا میمونم / اگه تو شبای سردت / با خودت تنها میشینی / من برات میخونم از عشق/ تا که فردا رو ببینی / اگه همصدای اشکی / واسه آرزوی بر باد / من برات میخونم ای گل / نو بهارو نبر از یاد / همه دلخوشیم به اینه / که تو یادت موندگارم / گرچه عمریه که تو این دشت / یه خزون بی بهارم / "

غرق شنیدنش شدم و باهاش زمزمه میکردم. یه صدای زیر از بیخ گوشم کافی بود که صاف بنشینم سر جام. مثل وقتایی که میخوام روی برگه ی کنار دستیم رو توی امتحان پایان ترم نگاه کنم. راست مینشینم و و گردنم رو صاف میکنم تا بالاترین ارتفاع ممکن رو به دست بیارم و بعدش سرم رو میندازم پایین و از گوشه ی چشم نگاهش میکنم.

: شلوار جین پررنگ و چسبون و خوش پوش. با ناخن بلند مشکیش! روی زانوش میکشید. سعی کردم صدای ناخنش رو بشنوم. انگشتری که به انگشت شستش انداخته بود جلب توجه میکرد. یه رینگ بدون طرح و براق. نقره ایتالیا یا پلاتین؟ پشت دستش دایره دایره جای سوختگی بود و پوستش رو خراب کرده بود. جای سوختگی با سیگار بود. کمی به روبرو نگاه کردم تا تابلو نشم. دباره مراسم رو اجرا کردم و این بار با بهانه ی نگاه کردن به یه موسوی سفید که از کنارمون رد میشد سرم ر چرخوندم به طرفش. لبهای تیره و قلوه ای و جای خطهایی که توی صورتش بود و و ابروهای اصلاح شده و تر و تمیز. چشمهاش خمار بود و بیرون از اون پنجره براش جذاب نبود. نمیدید. فکر میکرد. خیالم راحت شد. دل سیر نگاهش کردم. پالتوی کبریتی تنگ پوشیده بود. پاهام رو جمع کردم تا یه وقت فکر نکنه نگاهش میکنم نظره بدی هم دارم...

(( از وقتی سوار شده همش از پنجره بیرون رو نگاه میکنه. بوی تند ادوکلنش رو باد میبره ولی هنوز دوام میاره. هدفونش ور از توی گوشش بیرون کشیده و با آهنگ پخش تاکسی زمزمه میکنه. پاهاش رو جمع کرده توی سینش و هر چند لحظه دستهاش رو قفل میکنه دور پاهاش تا خسته نشه. اگر این طرف رو نگاه کنه مبینمش. ))

خانومی که سمت چپم نشسته خودش ور رها کرده و هی پاهاش به پام میخوره. می ترسم یه وقت برگرده بزنه تو گوشم. شایدم از اینا باشه که براشون این چیزا مهم نیست. ولی از اوناشم دیدم که برای اینکه خودی نشون بدن از این تیریپا ور میدارن. ولی اعتنایی نمیکنم و خودمو بیشتر جمع میکنم. دوست ندارم نگاهش کنم یه وقت توهم برش داره. شاید داره علامت میده. من که ازش خوشم نمیاد. مگه اصلن دیدمش که خوشم میاد یا نمیاد؟ یه کادیلاک هشتاد داره رد میشه . منم باهاش رد میشم تا ببینمش. سرمو میندازم پایین داره بر و بر منو نگاه میکنه. انگار آشناست. من نشناختمش. شاید اون میشناسه. بر میگردم طرف پنجره ی راست و به خطهای روی صورت این یکی نگاه میکنم. نگاه قبلی روم سنگینه. یعنی هنوز داره نگاه میکنه. ناخنم رو میکشم روی شلوارم و صدای خرت خرتش رو در میارم. این یکی ساعتش رو نگاه میکنه. موهای دستش رو اصلاح کرده. زیر ساعت یه خط هست که گوشت اضافی آورده و جوش خورده. رگش و زده؟! به روبرو نگاه میکنم. دو تا چشم قرمز و خمار دیگه داره از توی آینه به من نگاه میکنه. راننده ست. از زیر آینه به ماشینهای دیگه نگاه میکنم. میگذارم کمی بگذره تا ضایع نکنم. با یه پیکان جیگری بر میگردم و سمت چپی رو نگاه میکنم. داره بیرون رو نگاه میکنه. بر میگرده سرمو میندازم پایین.

(( ازش ساعت بپرسم بد نیست. شاید سر صحبت باز شد. ازش میپرسم اوکلنش چیه؟ یا شیاد هم خودش درباره ی آب و هوا نظر داد. ))

رگه دستشو زده؟! آدم جالبیه انگار. کیفش رو باز کرده و یه بسته سیگار رو در میاره و میچپونه توی جیب پالتوش. نمیتونه اینجا بکشه. به نظر کلافه میاد. اگر بهم تعارف کنه میگم دودی نیستم ولی گاهی میکشم کم نیارم. راستشو میگم دیگه. فندک نداره؟ منم ندارم. بدشانسیه. و گرنه بهش تعارف میکردم. کبریت دارم ولی خیلی جواده.

(( آقا ساعت خدمتتون هست؟ ))

برمیگردم طرفش تا جوابش رو بدم. ساعتم رو به زور از زیر آستینم میکشم بیرون و میگم 5. ردش میکنم. به روبرو نگاه میکنم.

(( جاتون نارحته آقا؟ ))

مکث میکنم بفهمم چی شنیدم. بر میگردم و به سرعت و بدون فکر میگم: نه نه. جام خوبه!

(( آخه خیلی تو خودتون جمع شدین. اگر راحت نیستین جابه جا بشم؟! ))

گرمم میشه. سمت راستی انگار شنیده. کمی جابه جا میشه ولی نگاهم نمیکنه. میگم: نه ممنون. خوبه راحتم. خودش رو میکشه بالا و ولو میشه. فرقی نکرد انگار. همون آش و کاسه ست.

(( شما پسره متشخصی هستین؟ ))

_ اختیار دارین؟

چقدر حرف میزنه. داریم میرسیم و من هنوز نفهمیدم چرا رگه دستشو زده. جواب این یکی رو که میدم زیر چشمی به اون یکی نگاه میکنم که صدای ترق چلق چیه که ازش در میاد؟

(( بوی ادکلنتون هم ملایمه؟ ))

شیشه ش رو روی خودم خالی کردم. چرا خالی میبنده.

_ میخواستم بوی سردی داشته باشه. نمیدونم اینطوریه یا نه؟

عجب غلطی کردم اینو گفتم. فکر میکنم داره به جوابش فکر میکنه. زیر چشمی به اون یکی نگاه میکنم. فندک زیپش رو داره لای انگشتاش با مهارت میچرخونه و هر لحظه میتونه به آتش بکشدش. با یک دست. حرفه ایه.

(( بوی خوبی داره اذیت نمیکنه! ))

_ نظر خانمها شرطه!

(( از کجا گرفتین؟ ))

نه دیگه این ول نمیکنه. گرفتهو تا نکشه ببره ول نمیکنه.

_ هدیه گرفتم.

خاک بر سرم کنن که جوابایی میدم که سر صحبتو باز میکنه.

(( من یاد هدیه میگیرم ولی ادوکلن تا حالا نگرفتم. خب گرونه مراعاتشون رو میکنم. ))

مراعاته کیو میکنه. نمی پرسم. مکث کردن و فکر زیاد هم ضایع ست.

_ هدیه همیشه جذابه.

(( نگفتین از کی گرفتین؟ ))

فکر میکنم. فکر میکنم. لعنتی یه جواب خنثی به ذهنم نمیرسه. چی بهش بگم. طولانی میشه. با آرنجش میزنم به دستم و میگه :

(( خوابتون برد. جواب ندادین؟ ))

_ راستش از پدرم.

(( من همیشه با آقایون راست حرف زدم. سلیقه ی مردونه این نیست؟! مردا خودشونو تو چشم نمیکنن. ))

خیلی نگار تجربه ش بالاست.

_ والله چی بگم. بابام لابد نامرده!

الان در مورد احترام به پدر حرف میزنه. صداش نمیاد. نگاهش میکنم. خوشش اومده و داره میخنده. لابد اون یکی هم خوشش اومده. برمیگردم طرفش. تو عالم خودشه. نمیخنده. داره لبهاش رو میماله به هم. چربشون کرده. دارن برق میزنن. زیر چونه ش هم جای سوختگی هست. انگار شکنجه شده. شایدم خودشو آزار داده. شکست عشقی چیزی. دوباره بازوی این یکی مخوره به پهلوم. داره خودمونی میشه .

_ بفرمائید؟

(( ببشخید اینقدر راحتم. اینطوری صداتون میکنم. من اصولن آدم راحتیم. ))

الانه که ول کنه تو ماشین و بوش خفه مون کنه.

(( ولی راحت بودن به آدم جسارت میده. ))

موقعیتها رو هم زیاد میکنه.

(( میخواستم ببینم ولیعصر مقصد آخرتونه؟ ))

باید بزنم به هدف تا ولم کنه. فکر میکنم. این یکی داره روی کاغذه کوچکی چیزی مینویسه. یه جور یادداشت با کلی شماره. داره طول میکشه و باید جواب این یکی رو بدم.

_ نه با کسی سر تخت طاووس قرار دارم.

(( _ منم میرم تخت طاووس. چه تصادفی؟! ))

از این تصادفا زیاد دیدم. فکر میکنم کاره خوشد کرد. این یکی کاغذی رو که نوشته بود مچاله کرد و تو مشتش لهش کرد. روی بند بنده انگشتاش جای سوختگی هست. اینقدر همه جای دستاش سوخته که انگار بوش گوشت سوخته رو میشه ازش شنید. رضا برای هر شکستش یه جاش رو سوزونده بود. لابد این یکی هم برای هر کدوم قصه ای داره. ده بار از تجریش بری راه آهن و برگردی تجریش و یه فیلم آب دوخیاری هم ببینی آخر شب حرفامون تموم نمیشه.

(( _ تا اونجا باهاتون میام. میخوام دوستتون رو ببینم.

داره خالی میبنده که قرار داره. میرم دنبالش و آخرش میگه: عجب آدم بد قولی بود این رفیق ما و میخواد راهشو بکشه و بره که منم باهاشم. ))

دارم به روبرو نگاه میکنم که صداش میاد: آقا من پیاده میشم.

نگاه میکنه. جیبه که نگاهم کرد. راننده باقیه پولشو میده. منم اگر ناگهانی پیاده بشم از شر این یکی هم خلاص میشم.

_ منم همینجا پیاده میشم حالا که ترمز کردین.

باقیش رو نمیگیرمو! و نگاه میکنم تا پیداش کنم. قد متوسطی داره. چروم پالتوش رو صاف میکنه و مرتبش میکنه. کیفش رو منیدازه روی دوشش و بدون اینکه نگاهم کنه از روی جوب میپره. توی پیاده رو قدمهاش رو تند میکنه و کمی جلوتر برای یه تاکسیه دیگه دست تکون میده. خیلی عجیبه. خب با همون قبلیه میرفت دیگه. کاغذی که توی دستش بود رو میندازه زمین و سوار یه تاکسی میشه. میدوم طرف تاکسی که راه افتاده. کاغذ رو بر میدارم و نگاه میکنم:

" تا حالا یه شبه افتضاح داشتی که فکر کنی ته ماجراست؟ این شماره مه. 0912666... "

بقه ش رو ننوشته و مچاله ش کرده... به خیابون نگاه میکنم اثری از تاکسی و خودش نیست. هدفونم رو فرو میکنم تو گوشهامو و دستهام رو توی جیبهام. میام توی پیاده رو :

I tried to murder the lonely, 
Contemplate our mortality. 
 
Into infinity, 
Frozen memory 
 
Wipe the tears from yesterday, 
A time for change, take the pain away. 
 
Angel, my destiny, 
Can you feel me?*

بهمن 84

* destiny by the anathema

from album: alternative 4


فرستنده: بی نام برای ملکه بهار

رد پای مارگروس

من پشت میز نشسته ام و او روی مبل مقابلم بی وقفه حرف می زند. کلماتی غریب که مرا آزار می دهند. کلماتی که سالیان دراز با آنها زیسته ام و اکنون سال هاست که می خواهم از آن ها دور باشم. او نمی تواند و شاید هم نمی خواهد باور کند که من شکست را پذیرفته ام. حرف از اتحادیه ی انقلابیون و اسم های گنگ و مه آلود دیگری است که مرا می آزارند. به او خیره می شوم، حس می کند که حرف هایش را می شنوم، گاه به درب بزرگ شیشه ای شرکت نگاه می کنم و سیل ناهمگون آدم ها و ماشین هایی را می بینم که نمی توانند با هم همخوانی داشته باشند. درخت کاج کنار پیاده رو تحمل سنگینی دانه های ریز برف را ندارد و نور خورشید این تحمل را کمتر و کمتر می کند. من تصویرها را با خود مرور می کنم و او، گاه که نگاه های خیره ی مرا می بیند مشتاق تر از قبل تلاش می کند چیزی را به من بفهماند که غریب و ناهمگون تر از سیل مضحک آدم ها و ماشین ها ذهنم را به سمتی نامعلوم و نابهنجار می کشاند.

او می خواهد تصویر پیچیده ای را به من بفهماند و من در گیرودار فهماندن جمله ای بس ساده تر از آنچه او می گوید، به کسی که می دانم، خوب می دانم خیلی بیشتر از من می فهمد.

او را تنها می گذارم و از او به جز صداهایی نامفهوم که دیگر نمی توانند افکارم را از هم بگسلند، چیزی نمی ماند.

قبلا ها نسبت به هرچیز بدبین بودم. ولی حالا دست آویزی یافته ام که مرا آرام می کند. همیشه وقتی کاری انجام می دادم، فکرم را این مسئله به خود مشغول می کرد که در دنیا چند نفر، در این لحظه، مثل من مشغول انجام دادن این کار هستند. گاه این فکر مرا آنچنان عذاب می داد که نزدیک بود دیوانه بشوم. فکر اینکه چند نفر در دنیا مرتکب گناهی می شوند که من در آن لحظه مرتکب شده بودم. شاید با این کار همیشه به دنبال پیدا کردن کسی بودم که مثل من است، شاید هم نه، می خواستم تنها کسی باشم که در آن لحظه کار خاصی انجام می دهد.

"مارگروس" مرا به آرامش رساند. بودن با او برای من خیلی چیزها بود. فکر اینکه در آن لحظه فقط من می توانستم با او باشم. فکر اینکه "مارگروس" در آن لحظه به غیر از من نمی توانست با هیچ کس باشد، فکر اینکه "مارگروس" در آن لحظه فقط مال من بود، مرا وا می داشت تا خود را تنها یکه تاز فارغ از سیل نابهنجار ماشین ها و آدم ها بدانم. فکر اینکه بودن با "مارگروس" را در آن لحظه، در تمام دنیا فقط من می توانستم تجربه کنم!

"مارگروس" اغلب سکوت می کرد. او را فقط می شد از سکوتش شناخت.

می گفتم:"مارگروس، اگر بدانی بودن با تو برای من چه ارزشی دارد."

می گفت:"تو چرا مثل آدم های توی تاتر حرف می زنی؟"

می دانستم که دارد شوخی می کند. می گفتم:"نه اینو واقعا می گم، اگه تو نبودی معلوم نبود تا حالا چه بلایی سر من اومده بود؟!"

حواسش به من نبود. می گفت:"امروز می آیی بریم سینما؟" چشم هایش پر از شیطنت بود. می خواستم بگویم:"حواست کجاست؟ من دارم از یه چیز دیگه حرف می زنم." می گفتم:"ولی فیلمش خوب نیست."

می گفت:"چه فرقی می کنه، مهم رفتنه."

جمله هایش همیشه گنگ بودند و این منو اذیت می کرد. حس می کردم پشت تک تک کلمه هایش رازی نهفته است و من باید کشفشان کنم.

تو راه که می رفتیم ازم بستنی می خواست. درست مثل بچه ها وقتی که صداشون را یک جوری می کنند که دل پدرشون را بسوزانند. "مارگروس" هم همینطور بود، انگار برای یک بستنی التماس می کرد.

مارگروس هیچ وقت حرف های مرا نمی شنید. می گفتم:"مارگروس می خوای آخرین داستانی را که نوشته ام برات بخونم؟!

می گفت:"ول کن تو رو به خدا. چند ساعتی رو که با هستیم بذار با هم حرف بزنیم."

و بعد باز هم ساکت می شد...

می گفتم:"خب، یه چیزی بگو."

می گفت:"چی بگم؟"

می خواستم بگویم:"خوب تو بودی که دلت می خواست حرف بزنی، خوب یه چیزی بگو." می گفتم:"هر چی دلت می خواد."

می گفت:"دلم هیچی نمی خواد."

و من بار دیگر در میان واژه های ناگفته ای که همیشه فکر می کردم برای گفتن دارد گم می شدم و سکوت می کردم لا به لای گفتاری که شاید درگذشته ای نه چندان دور نقطه ی پایانش را گذاشته بود و در گفتار او که زیر آوار ناجوانمردانه ی سکوت دفن شده بود، هنوز هم حرفی برای پایان باقی بود. چه شکوهی داشت این کلمه (پایان) که اینچنین مرا به دو راهی یقین و تردید می کشاند. آیا نه به این خاطر بود که در آن واحد هیچ کلمه ای اینگونه قاطعانه دم از انتهای یک اتفاق ساده نمی زد؟ این احساس خود را هیچ وقت برای "مارگروس" نگفتم. شاید می ترسیدم از اینکه اشتباه کردم باشم.

درب بزرگ شیشه ای شرکت را نمی توان نادیده گرفت و اتحادیه ی انقلابیون و اسم های از این قبیل را که هر بار مثل پتکی بر سرم فرود می آمدند.

باز هم به خیره می شوم. فکر می کند که حرف هایش را می شنوم. نگاه خیره ی مرا که می بیند، می خواهد آخرین جمله هایش را طوری بگوید که مثلا مرا تحت تاثیر قرار دهد.

می گوید:"من شخصا نمی توانم باور کنم که تو بعد از این همه سال، نسبت به این مسائل بی تفاوت باشی. تو داری به خودت دروغ می گی. به منم دروغ می گی. تو از خودت فرار می کنی. من متاسفم، واقعا متاسفم... ." جمله ی پایانی را با صدایی خیلی آهسته می گوید و دیگر به من نگاه نمی کند.

با خود زمزمه می کنم؛"متاسف... متاسفم" و توی خیابان به دنبال رد پای مارگروس هستم. نمی توانم باور کنم؟! چه سخت شروع شد و چه ساده پایان یافت. چه داغی گذاشت بر دلم جمله ای را که من هیچ وقت نتوانستم به او بگویم، جمله ای را خودش هم هیچ وقت نتوانست درک کند. مارگروس هیچ وقت شوخی نکرد و پشت سکوتش فقط سکوت بود و... نمی دانم! شاید هم اینطور نبود، شاید برای او من هم مثل بقیه بودم. شاید تنها تفاوت من با همه این بود که در یک لحظه ی خاص با او بودم و هیچ وقت نمی توانست در آن لحظه با او باشد. شاید هم نه، همان زنی که در میان انبوه ماشین های رنگارنگ توی خیابان ناپدید می شود خود "مارگروس" است، آری خودش است... همان مارگروس همیشگی... اما نه آنگونه که من فکر می کردم!

نگاهش می کنم. منتظر جواب است. من هنوز هم ساکتم.

می گوید:"خب فکر نمی کنی اینطور باشه کن من می گم؟"

بلند می شوم. بارانی ام را برمیدارم و می گویم:"من می رم سیگار بگیرم."

مارگروس: نامی زنانه در زبان کردی. اصطلاحا به کبکی ماده گفته می شود که جفتش را گم کرده است و نمی تواند آن را پیدا کند.


فرستنده: امپراطور سرزمین دل برای سلطان داش آکل
 
چشماشو بست
 
اون لباس سفیدشو پوشیده بود،با پوست سبزه اش همخونی قشنگی داشت موهای مشکی و صافش رو شونه هاش ریخته بود مثل همیشه آرایشش ساده و ملایم بود صدبار خودشو تو آینه نگاه کرد منتظر بود تا بیاد صدای بوق ماشین اومد مانتوشو تنش کرد یه چیزی انداخت رو سرش و دووید پایین خداحافظ مامان خداحافظ بابا  ـ آیدا مواظب خودت باش اگه حالت بد شد زنگ بزن بیایم دنبالت آیدا چیزی نخوری که........نگاه آیدا مادر و ساکت کرد در و بست و رفت
پدرام تو ماشین منتظرش بود مثل همیشه رو صندلی جلو یه شاخه گل بود گل برداشت و نشست ـ سلام مرسی پدرام من دیگه یه گل فروشی گل دارم!!!!   قابل شمارو نداره خانوم....لباشون روی هم رفت
وارد که شدن چراغا خاموش بود صدای موزیک بلند وهوا گرم و خفه رفتن یه گوشه نشستن انگار فقط اون ۲ تا اونجا بودن یه خانوم بهشون نوشیدنی تعرف کرد   ـ سفیدا با الکل قرمزا ساده پدرام ۲ تا لیوان سفید رو انتخاب کرد و یکیشو داد دست آیدا نه من نمیخورم مرسی  بخور آیدا من باهاتم نترس اینم امتحان کن اینطوری بیشتر خوش میگذره  آیدا با ترس و شک کم کم لیوانو خالی کرد
چند دقیقه بعد داشت قاطی بقیه تو بغل پدرام میرقصید ..آیدا؟آیدا حالت خوبه؟چرا داری میلرزی ؟دستشو گرفت و برد یه گوشه نشوندش  ـکیفم پ..د..ر..ا..م. ب..ی.ا..ر  از توی کیفش یه مشت قرص برداشت و بدون آب فرو داد چند دقیقه بعد حالش بهتر شد ولی هنوز مست بود ـ آیدا اون قرصا چی بود واسه چی حالت شد؟  آیدا با لحن خسته و کشدلری گفت من مریضم پدی یه مریضی خونی که فکر نمیکنم خیلی زنده باشم اینو گفت و بلند بلند خندید کشیده ای که پدرام بهش زد خنده اشو قطع کرد و مستیو از سرش پروند تازه فهمید چی گفته!!!! ـ لعنتی چرا زودتر نگفتییی؟ ۲ سال منو بازی دادی آشغال ! اینارو گفت و از در رفت بیرون تا چند دقیقه آیدا مات بود پاشد دنبالش دوویید پدرام صبر کن برات توضیح میدم ...ولی سوار ماشین شد و رفت ......آخه دوست داشتم میدونستم اگه بگم اینطوری میشه....زیر لب اینو گفت و اشکاش آرایشش و شستن و صورتشو رنگی کردن آیدا اینقدر تو خودش گم بود که حتی صدای بوق ماشینو هم از پشتش نشنید...
چشماشو باز کرد هنوز رو تخت بیمارستان بود ....یه نگاهی به جای خالی پاش کرد یه نگاه هم به عکس پدرام که تو دستش بود قرصای آرام بخشی که کنارش بود و خالی کرد و همرو خورد ماسک اکسیژن و برداشت سرم از دستش کشید.....لبخند تلخی زد و چشماشو بست....

 
 فرستنده: سوته دل برای سلطان داش آکل
 
                                      عهد
 
برای امروز و فردا عهد میبندم
نهایت شادی را به تو هدیه کنم
عهد میبندم
نه در صداقت تو شک کنم و نه بی اعتماد
بلکه حیات تو را با رشد و ژرفای بیشتری غنا بخشم
عهد میکنم هرگز تلاش نکنم تا تو را تغییر دهم
بلکه تغییراتی را که خود میپذیری پذیرا باشم
من تو را اینگونه دوست میدارم و تو هم بدان که برای دوست داشتنت محتاج دلیل نیستم و میدانم که فردا بیش از امروز دوستت خواهم
داشت
 

فرستنده: چکاوک برای سلطان داش آکل

اینهمه دود و انقدر سرد

از بوی گندش دارم خفه می شم. از نوک دماغم قطره قطره می چکه رو کفشام. می ره تو یقه م و تا کمرم شره می کنه. همینجوری پایین و پایین تر می آد. می تونم لحظه به لحظه حرکتشو دنبال کنم. پوستمو قلقلک می ده و سر می خوره. یه جاهایی مسیرش کج و کوله می شه. وقتی لای موهای تنم گیر می کنه، می تونم راحت حسش کنم. یکیشون الان روی زانوی چپمه. پامو تکون بدم تا خود قوزک می ره. زیرپیرهنی که تو برام دوختی، خیس خیسه. کنار اون دیواری وایسادم که تو ازش بدت می آد. همون که آخرش هم پولش جور نشد تا رنگش کنیم.

از تو کوچه بوی سوخته می آد. یه جوری که بوی گند این لامذهب باهاش قاطی شده. فکر کنم بوی برنج ته گرفته است. مثل بوی ذغال یا بوی هیزم تو آتیش. تو می گفتی واسه گرفتن بوی پلو سوخته یه تیکه نون بذارم تو دیگ و درشم ببندم. واسه بوی گوشت سوخته ولی چیزی نگفتی. شاید چون هیچ وقت تو این خونه گوشت نمی سوخت.

برف می آد. یه جوری تند تند برف می آد انگار آسمون سوراخ شده. برف از بارون بهتره. خشک باشه همچین بی صدا می افته تو کاسه های زیر سقف که شرط می بندم بیدارت نکنه. یادته بهت گفتم اگه به صدای بارونی که تو کاسه ها می ریزه گوش کنی می تونی یه آهنگ از توش دربیاری؟ دروغ می گفتم. دیشب که مثل سیل بارون می اومد گوش کردم. هی گوش کردم. صداش مثل مته می رفت تو سرم. مغزمو سوراخ می کرد و تو گوشام می پیچید.

نگاه کن دودکش همسایه داره دود می کنه. تو می گفتی شومینه دارن. شومینه واقعی نه این گازی های دکور. از همونا که توش هیزم واقعی می سوزه. دود دودکشو دوست دارم. از دور که نگاش می کنی گرمت می شه. نمی دونم بوش چه جوریه! هیچ وقت بوش نکردم. اگه خونه ی ما دودکش داشت همسایه ها از دیدن دود خونه ی ما گرمشون می شد. درست مثل اونروز. خیلی کیف کردم. دودکش خونه ی هیچ کدومشون به پای دود خونه ی ما نرسید.

تو میگفتی سر آدم تو لاک خودش باشه، بهتره. همسایه فقط کارش اینه تو زندگی آدم سرک بکشه. راست می گفتی. وقتی جنازه تو رو دیدم یاد حرفت افتادم. با اون موهای بلند مشکی که دسته دسته ریخته بود. ببین یه دسته ش الان تو جیب پیرهنمه. همینجا روی سینه م. همون روز برش داشتم. یهو همسایه ها آشنایی دادن. ریخته بودن رو سرم. هر کی یه چیزی می گفت. من فقط چراغ والر شنیدم. شاید هزار تا چراغ والر شنیدم. انقدر که شب زیر پتوی تو همینجور که صورتمو تو بالشت فرو کرده بودم تا صبح خواب چراغ والر دیدم. تو رو هم دیدم که دستاتو گرفته بودی روش تا گرم بشه. از اون روز زمینو نگاه می کنم. می خوام سرم تو لاک خودم باشه. همسایه ها حالمو می پرسن. من فقط زمینو نگاه می کنم. تو دلم فحششون می دم. همینجوری دلم می گه فحششون بده، منم می دم. برام غذا میارن. می ریزم تو سطل زباله. تو نایلون سیاه می ریزم و دم در می گذارم . از همون نایلونا که بوی نفت می دن. الان اگه تاریک بود، خیال می کردم یه عالم نایلون سیاه رو سرم کشیدم.

پشتی در رو انداختم. کاناپه رو هم تکیه دادم به در. همون که ابر تشکش دراومده بود و تو همیشه تشکشو از پشت می ذاشتی. دیشب تا صبح تو بغلش خوابیدم.

سردم شده. شلوارم به پاهام چسبیده. مثل بچه هایی که خرابکاری کردن، وایسادم. امشب همه میان ببینن ما اینهمه دودو از کجا میاریم. کبریت رو می کشم.می دونی یاد دختر کبریت فروش افتادم. نمی دونم چرا اون بابای دانمارکی قصه ی پسر کبریت فروشو ننوشت؟! شاید چون دخترا دوست داشتنی ترن! بیشتر تو خاطر آدم می مونن. مثل تو. کبریت رو جلوی چشمام می گیرم. به شعله اش خیره می شم. نه عکس مادربزرگ رو می بینم. نه مرغ سرخ شده و بوقلمون. فقط تو رو می بینم که دستت رو دراز کردی و می گی: همیشه تو این خونه سردت بود.


فرستنده : کلاف سر در گم برای داش آکل

جنسیت: زن

خب این طوری که نگاهش می کنی زیاد هم بد نیست.وقتی ته ریش بگذاره خوش قیافه تر هم می شود.نمی شود. قدش کوتاه هست درست، ولی وقتی دکترایش را گرفت، می شود پیش این و آن پزش را داد.به هر حال آخرش با هم همقدیم. استاد دانشگاه می شود. آقای دکتر. دانشگاه تهران، کلی دانشجو. ولی به هر حال آدم بی نمکی ایه. شرکت می زند. شاید اصلاً رفتیم آمریکا. گاهی هم تکه های بامزه ای می پراند. آن بلوز زرد ونارنجی که با شلوار سرمه ایش می پوشد نهایت بد سلیقگی است. از تو خوشش می آید. همه اش درسم، مقاله ام،پایان نامه ام. عوضش این پلیور خاکستری و مشکی که پوشیده خوشرنگ است. تو آن دانشکده خراب شده همه هم می شناختندش. خب شاگرد اول بود. از بیتا که خواستگاری کرده بود، به سارا و آزاده و شیرین یا دیگه نمی دونم کی، هم پیشنهاد دوستی داده بود. با این همه هواتو دارد. کسی که قبول نکرده بود. شده مضحکه بچه های آن دوره. شده که شده، آدمیزاده دیگه. بچه ها بفهمند چی می گویند. نمی شناسندش خوب. به هر کس می گویم باهم تو شرکت همکار شده ایم ، طوری می گه تو هم همیشه بدشانس بودی که رویم نمی شود بیشتر چیزی بگویم. بعد که شناختندش می فهمند پسر خوبی است. می فهمند؟ تو که می فهمی. بچه سوسول است. قبول یک کم نازک نارنجی است. معامله است دیگر. از بعضی چیزا باید گذشت. یک کمی هم چاق است. پس چی می خواهی آخر؟ یعنی همین بسه؟ آبدارچی شرکت می گوید: "چای". "آه! ممنون".تا حال یک نخ سیگار هم نکشیده. بهتر که نکشیده!


فرستنده: مرجان برای سلطان داش آکل 
   
 آیا تو مرا به همان دلیلی میخواهی که من تو را میخواهم؟

 خیلی سردمه. آب گرم و باز می کنم و توی وان دراز می کشم.رگهای آبی دستم خیلی وسوسه انگیزن – مثل دستهای تو – تیغ رو آروم روی دستم می کشم .خون با فشار بیرون می زنه .سوزش لذت انگیزی داره .سرم و به دیواره وان تکیه می دم .آب روی بدنم و می گیره.چشمهام و می بندم و تصویرت جلوی چشمهام بزرگ و بزرگتر می شه. لبخند می زنی و پیش می آی. تو گوشم زمزمه می کنی."دوست دارم " نفست از روی گردنم می لغزه و توی دلم فرو میریزه . صورتم و عقبتر می کشم و فکر می کنم چقدر اون صدای گرفتت همراه با بوی عطرت دوست دوست داشتنی ه. برام مثل یه خوابی، رویایی و وهم انگیز .دوست دارم همه عمر بهت تکیه کنم مثل پیچک دور ساقه های محکم و استوارت بپیچم .صدات تو گوشم می پیچه و تکرار میشه، "دوست دارم ،دوست دارم "
آب تاکنارگوشهام بالا اومده و تو گوشم می پیچه . چندوقته بی حوصله ای .نمی دونم از من یا از همه چیز دلگیر و خسته ای .خیلی وقته دیگه برام شعر نمی خونی یا از سیاست حرف نمی زنی .سرت به کجای این سرزمین نفرین شده گرمه؟!صدات دیگه اون طنین همیشه رو نداره.بوی عطرت هم مثل خاطره ای دور ، محو و مبهم شده .حالا دیگه آب تا روی پلکهام بالا اومده. بوی خون توی دماغم پیچیده و دهنم پر از خونابه است.تصویر تاریکت از کنار چشمهام رد می شه .
با یه دسته اسکناس .لبخند تلخی می زنی و می گی : نمی خواستم به اینجا برسه .ولی خوب ، حالا هم دیر نشده .بیا اینها رو بگیر و از شرش خلاص شو .امیدوارم برات خیلی سخت نباشه .میدونی که خیلی درگیرم .مگه نه باهات می اومدم که نترسی .
دوباره می لرزم . یه حس گنگ و دور تو وجودم می پیچه . ایندفعه دیگه گرمای نفس تو نیست ، یه کوچولوی نازه که تاهمیشه با من به خواب می ره .


اعلام نتایج

 
ملکه بهار طی متنی به شرح زیر برنده را اعلام کرد: 

سریعا میرم سر اصل مطلب که انتخاب متنهاست ولی قبلش درمورد هر کدام از متنها توضیحاتی دارم

  1. متن پرستو

پرستو گرامی شروع متن شما عالی بود.

توصیفهای جالبی از فضای یک جعبه داشتید که به خوبی ترکیب شده بود با احساس شی داخل آن (که اگه اشتباه نکرده باشم اون شی حلقه بود). خیلی هنرمندانه از زبان اون شی نشان داده شده بود که ارتباطی برقرار شده و سپس این ارتباط پایان ناگواری داشته وخیلی خوب بازتاب این ناگواری در محیط دوستانه کافی شاپ نمود پیدا کرده.

ولی به نظر من خیلی ناگهانی وارد محیط کافی شاپ شدید هرچند با گفتن کلمه آسمان ونک این انتقال را خواستی توضیح بدی ولی خیلی سریع بود. کلمات رد و بدل شده توی کافه کاملا طبیعی و واقعه ای بود.

و اما قسمت سوم داستانت حداقل منو گیج کرد دقیقا متوجه نشدم ( که این اشکال منه از درک ضعیف درپی بردن به ایهامها ) تنها برداشتی که کردم این بود که اون شی و مریم باهم یکی شدن . البته اگه کمی ایهامها واضح تر بود و کمتر پیچیده سرعت انتقال خیلی بیشتر می شد با همه اینها از شما خیلی ممنونم.

2- متن باران

باران گرامی متن شما هم عالی بود در واقع من در داستان شما چند مورد دیدم که متفاوت بودن را دقیقا نشان داده بود:

اول خود راوی آدمی که شاید در ابتدا داستان خیلی متفاوت بودنش از دیگران مشخص نبود ولی درخلال داستان خودشو نشون داده بود از موسیقی گوش کردن تو خیابون ، صداقتش در مورد دید زدنش ، کنجکاویش ، ادکلنش و ..... دوم دخترسمت راستی ویژگی مربوط به ظاهرش، شخصیتش با اینکه به ظاهر دختر ناجوری ولی رفتارش متفاوت (یعنی چیزی که غالب مردم درمورد این تیپ دخترها فکر می کنن). سوم دختر سمت چپ که اونهم در نوع خودش متفاوت هست البته خیلی بهتر بود در مورد ظاهرش کمی توضیح می دادید. سبک نگارشتون هم خوب بود در جای مناسب از طنز استفاده شده بود. البته استفاده خوب از شعر آنتما نشون دهنده این بود که به سلیقه ملکه توجه کردین. در واقع داستان شما عمومی تر و قابل فهم بود سریعتر با خواننده ارتباط برقرار می کرد ولی در مورد دختر سمت راستی درخصوص اثرات سیگار روی دستش و خطوط روی صورتش و جای سوختگی زیر چونش اغراق شده بود.

  1. متن بی نام

بی نام گرامی با تشکر از ارسال متنتون .نکات جالبی در متن شما بود که جدا لذت بردم. متفاوت بودن مارگوس شاید از نظر بقیه ملموس نبود در واقع در داستان شما این نکته نهفته بود که متفاوت بودن یک آدم قرار نیست چیز خاصی باشه یک نفر ممکنه از نظر همه خیلی هم عادی باشه و از نظر یک نفر خیلی متفاوت و خاص می شه که در این داستان مارگوس همین شخص بود .از نکته دیگه ای که لذت بردم بابت استفاده از شخصیت سیاسی و یا انقلابی و....در داستان بود اینکه این فعالیت ذکر شده متفاوت بود با داستانهایی که تا حالا در متن های دیگه اومده نوع ارتباط راوی با مارگوس کمی گنگه اگه کمی بازتر می شد بهتر بود (مثلا اینکه مارگوس اگه تو نبودی معلوم نیست چه بلایی سرم می اومد ) چه جریانی بوده سیاسی عاطفی و ...و خود راوی که به گونه ای متفاوت به خودش و به دنیا نگاه می کنه و یک جمله بسیار زیبایی که توی این متن بود که من بارهای بار خوندمش جمله مربوط به تعریف پایان بود. 

بابت ارسال متن بسیار سپاسگزارم.

 

با سپاس مجدد از تمام دوستانی که داستان فرستادن بخصوص باران گرامی (نویسنده ردپای مارگوس ) که از طرز نگارش متن شناختمشون البته اگه اشتباه نکرده باشم و پرستو عزیز که نمی شناسمشون ولی با متن زیباشون باعث شدن من نیز دید متفاوت تری پیدا کنم متن باران به نام Forgotten hopes را انتخاب می کنم. (حدس زدم که شما کی هستید ولی اعلام نمی کنم)

مرسی از دبیرخانه محترم .


سلطان داش آکل نیز با این انشا برنده دور چهارم را معرفی کرده است:

 

به نام خدا

بدون مقدمه چینی:

در یک نگاه بن مایه خودکشی در سه داستان از چهار داستانی که قاعدتا می بایست حول محور سوژه ای کم و بیش عاشقانه نوشته شده باشند آمار قابل توجهی است. هر چه به خودم فشار آوردم تا باور کنم سوژه طرح شده یا علائق اینجانب (سلطان) ذهنیت نویسندگان را به سمت این فضای سیاه سوق داده نتوانستم. بدون توجه به شرایط اجتماعی ناگوار برای جوانان و بحث افزابش آمار خودکشی و طلاق و زنان خیابانی ترجیح میدادم دوستان از زاویه روشن تری به مفاهیم نگاه میکردند.

اما در مورد تک تک داستانها:

 

۱- امپراطور سرزمین دل که من بعد به اختصار امپراطور خطابش میکنیم به خوبی از پس روایت ماجرایی که در ذهن داشته برآمده. امپراطور با فضا سازی آشناست و اختصار در نوشتن را هم به خوبی رعایت کرده. به طور مثال با یک جمله و فقط یک جمله حتی صدای بوق ماشینو از پشتش ... توانسته موضوع تصادف را روایت کند. اما قسمت ضعیف کار شخصیت سازی است. شخصیت آیدا و پدرام هر دو به خاطر عکس العمل های کلیشه ای که در مورد واقعیت بیماری آیدا از خود نشان میدهند در حد تیپ باقی می میمانند. در واقع هر دو ساده ترین و پیش پا افتاده ترین عکس العمل ممکن را از خود نشان میدهند. نویسنده میتوانست فقط با حذف جمله: دوست داشتم میدونستم اگه بگم اینطوری میشه و جایگزین کردن سکوت یا مثلا جمله قوی تری که آیدا را با همه دخترهای بیماری که راز بیماریشان از عاشقشان پنهان کرده اند (که اینطور شخصیت ها در داستانهای نوشته شده کم هم نیستند!) متمایز کند. لذا به نظر من آنچه که به داستان ضربه زده قصه رمانتیک و حزن آور نیست بلکه شخصیت سازی ضعیف است.

 

۲- داستان چکاوک با توصیف شاعرانه و رمز آلود قطراتی که بدن قهرمان داستان را خیس کرده شروع می شود. رمز آلود بودن این توصیف کمی شروع داستان را سنگین کرده اما از دید داش آکل منحرف! کنایه های اروتیک این پاراگراف آن را به قدر کافی خواندنی کرده است. بر خلاف نظر شب نویس داش آکل معتقد است این قطره ها عرق نیست بلکه نفت یا با نگاهی به کلیپ شکیرا روغن سیاه بد بو و سوختنی است!! البته داش آکل این برداشت را در دوباره خوانی داستان و به دست آورده. چکاوک از تجربه این خوانش دوگانه می تواند در داستانهای بعدی استفاده کند. اگر اصرار دارد که خواننده حتما بداند این مابع نفت است باید آن را مشخص کند و اگر مایل است بعضی از خوانندگان آنرا عرق فرض کنند همین که نوشته عالی است. قهرمان داستان در آخرین لحظات قبل از سوختن خاطراتی را که با معشوقه اش داشته مرور میکند و این فلش بک خط داستانی را برای خواننده مشخص می کند. همه چیز حکایت از سایه سنگین فقر بر سر فضای داستان دارد الا شومینه ای که شخصیت داستان تفاوت نوع گازی آن با هیزمی اش را به خوبی میداند. برای داش آکلی که از ابتدای خلقتش فقیر بوده شومینه شومینه است. آن هم به زور بداند که اصولا شومینه چیست. کسی که به اصالت نوع هیزمی شومینه حساس باشد احتمالا باید پیش از این دوره فقر دوره مکنت را تجربه کرده باشد. ما چنین اطلاعی از گذشته قهرمانان داستانمان نداریم و اصولا نیازی هم به آن نمی بینیم. نثر چکاوک ساده- یکدست و روان است و از تمرین نویسنده در نوشتن حکایت میکند. از بین همه مطالب تنها داستان چکاوک اسم داشت.

 

۳- داستان کلاف سر در گم آیینه دغدغه های یک انسان ساده است. این فضا و آدم هایش به شدت مورد علاقه داش آکل هستند. فضایی که نویسندگانی چون سالینجر – کارور و کامو آنرا به کمال نسبی رسانده اند. حرکت در این سبک و سیاق این امکان را به نویسنده می دهد تا عمیق ترین مفاهیم انسانی- فلسفی و روانشناختی را بدون شعار زدگی و درشت نویسی و با ساده ترین زبان بیان کند. این داستان پلاتفرم درخشانی است که می شود از آن کاری ساخت کارستان. اما حیف که نویسنده با شتابزدگی فرصت پرداخت و بازخوانی دوم و سوم و ... را از خود وخوانندگان دریغ کرده و آن چه که برای داش آکل ارسال کرده در حد یک طرح نیمه تمام باقی مانده است.

 

۴- مرجان با انتخاب این نام به عنوان اسم مستعار اولین تیر جلب توجه مخاطب ( داش آکل) را به منطقه 9 امتیازی سیبل زده. دراز کشیدن در وان و رگ های آبی دست به زعم داش آکل که شهرت انحرافش زبانزد است به عنوان شروع داستان جذاب است. رویهمرفته اگر قرار به خودکشی هم باشد داش آکل این نوعش را به خودسوزی و قرص خوردن روی تخت بیمارستان ترجیح میدهد! فلش بک خاطرات به عنوان روشی برای بیان قصه دقیقا مشابه داستان چکاوک است. به نظر می رسد این دو داستان ( چکاوک و مرجان) مشق دو نویسنده از یک درس خاص است. و اگر واقعا مرجان و چکاوک یک نفر نباشند قضیه بسیار جالب خواهد بود که چگونه ذهن دو نفر برای یک سوژه که ظاهرا ربطی هم به ماجرا ندارد روش مشابهی انتخاب کرده اند. عناصری که مرجان در مرور خاطرات به آن اشاره میکند با عناصری که چکاوک به آنها اشاره میکند متفاوت است. یکی بوی عطر و تکیه گاه و پیچش گیاه را مطرح میکند و دیگری بوی برنج ته گرفته و شومینه و سقف سوراخ و دیوار نیمه ویران را در اخرین لحظات زندگی از نظر میگذراند. این دو شخصیت گرچه عمل مشابهی را انجام میدهند اما هم راهی که برای خودکشی انتخاب میکنند متفاوت است و هم در به یادآوری وقایع متفاوت عمل میکنند. شخصیت داستان چکاوک در کل خلاقانه تر ساخته شده و شخصیت داستان مرجان ملموس تر است.  

 

۵- اما مطلب سوته دل: یا سوته دل داش آکل را می شناسد یا داش آکل مردی است که علیرغم تصوراتش تاری است بر تارک همان کرباس کذایی مرد های ایرانی. چون داش آکل از مطلب سوته دل خوشش آمد!   

 

داش آکل همه مطالب را کم و بیش به سوژه مرتبط میداند و معتقد است بعضی مطالب با تکیه بر پاسخ منفی به سوال سوژه نوشته شده مثل مرجان و بعضی دیگر با تکیه بر پاسخ مثبت مثل چکاوک.

در پایان داش آکل ضمن تشکر از بابک به خاطر فراهم آوردن امکان چنبن بازی لذت بخشی و شب نویس و بقیه به خاطر نقد های که روی مطالب داشتند اعتراف میکند که گزلیک بلورین را بار ها بین مرجان و چکاوک دست به دست کرده تا اینکه در واپسین لحظات شبی طوفانی آن هنگام که تیغ ماه سینه ابر ها را قلب به قلب می شکافت پس از خط به خط معاشقه با هر دو خوابش برد! و صبح فردا بعد از صرف نیمروی تلاونگ در کمال سلامت عقل و نفس چکاوک را به عنوان برنده بازی انتخاب کرد.

متشکرم

 

 
چهارشنبه 5 بهمن‌ماه سال 1384
دور سوم

همانطور که حتما مستحضر هستید دور اول به طور کامل به پایان رسید و ملکه و سلطان برندگان را انتخاب کردند. برای مشاهده نتایج و نظرات نهایی ملکه و سلطان میتوانید به پست دور اول مراجعه کنید.

متون ارسالی برای دور دوم هم تکمیل شد و ملکه و سلطان برندگان را درتاریخ دوشنبه ۱۰ بهمن در ذیل مطلب همان دور اعلام خواهند کرد.

امروز دور سوم آغاز می شود و ملکه و سلطان معرفی می شوند. پیش از آغاز این دور و با تکیه بر تجربیات حاصل از دور های انجام شده توجه به نکات زیر خالی از لطف نیست:

۱- با توجه به اینکه صف افراد ثبت نام شده برای جایگاه سلطان رو به اتمام است لذا اگر مایل به شرکت در بازی به عنوان حاکم هستید می توانید ثبت نام کنید. اولویت زمانی مستقیما مربوط به زمان دریافت ایمیل ثبت نام می باشد.

۲- دبیرخانه از یک نفر آقا و یک نفر خانم جهت همکاری در امور مربوط به بازی بدون حقوق و مزایای مکفی دعوت می نماید. شرح وظایف عبارتند از چک کردن و پاسخ به ایمیل ها و وارد کردن مطالب وارده.

۳- تولد اروس مبارک!

۴- اکنون زمان آن فرا رسیده که از دوستان با پتانسیل خود برای شرکت در بازی دعوت کنید.

۵- تجربیات چندین ساله دبیرخانه در امر برگزاری بازیهای گروهی ما را بر آن میدارد تا نسبت به برخی عوامل مخرب از قبیل انتخاب های سیاسی! و همچنین شرکت هماهنگ گروهی (‌حداقل ۲ نفر) با انتخاب های از پیش تعیین شده هشدار دهیم. با اینحال هیچ تمایلی به بستن در این دیزی از طریق استفاده از اطلاعات خارج از بازی در مورد روابط اشخاص یا استفاده از آی پی آدرس نداریم. امیدواریم دوستان لذت عمیق بازی واقعی را به لذت سطحی سود استفاده از فضای آزاد ترجیح بدهند.


ملکه دور سوم

نام:آتش
سن:18
تحصیلات:دیپلم فعلا
محل اقامت:کرج
ژانر:رمانتیسم رو به بقیه ترجیح میدم
کتاب:پرنده خارزار یا کلیدر
فیلم:همون پرنده خارزار
اهنگ:عروسک ستار یا دستای تو داریوش
سوژه:فراتر از قله آرزو چه خواهی که آنجا جای فریاد زدن آزادست
 

سلطان دور سوم

نام: صندلی لهستانی خاک گرفته

جنسیت: مرد

محل اقامت در دامنه ی یک کوه.

ژانر ادبی: تنهایی

فیلم مورد علاقه: " pulp fiction "

نام ترانه ی مورد علاقه:" I hate you "  از سلین دیون و پاواراتی و I’d lie for you از “ meat loaf

نام آلبوم مورد علاقه:"lest we forget  " از مریلین منسون. مخصوصن یکی دو آهنگ داره: personal jesus " و " the reflection god "

نام کتاب مورد علاقه:"بازمانده ی روز " از کازوئو ایشی گورو

سوژه: دوستی با همجنس تعهد نداره.


  مهلت ارسال مطالب : تا شنبه ۱۵ بهمن به خاطر تکمیل مطالب سلطان تمدید شد.

آدرس: bnadali@yahoo.com 


فرستنده: شرک برای ملکه آتش

 

لمس یک کفشدوزک و بال زدن آن ویا داشتن عروسک و یا اسباب بازیی ، منتظر بودن سال تحویل و هیجان گرفتن عیدی ، دیدن ماهی قرمزه توی حوض بدون اجازه مادر، دنبال بچه گربه رفتن و دمش را کشیدن، داشتن یکه نقشه گنج رویایی ، دررفتن از خواب بعد ظهر یواشکی سرک زدن به لواشکهای روی پشت بوم و غیره ...  کیسه کوچک آرزوهای کودکیمان را پر می کرد

داشتن دوچرخه ویا فرصتی برای کشف ناشناخته ها، ادای بزرگتر ها در آوردن، فرصتی برای چند ساعت تنها بودن توی خونه و یا فرصتی برای پا گذاشتن به جامعه فراتر از آنچه که خانواده تعیین می کرد، کوله آرزوهای نوجوانیمون بود

 

ورود به دانشگاه کشف رابطه جدید و داشتن استقلال بیشتر،  کلمه دهان پر کن دانشجو، جستجو بین دونسته ها و ندانسته ها

بحث های داغ سیاسی ،  اجتماعی ، شرکت در تیمهای ورزشی دانشگاه دست انداختن استادها و سر به سر گذاشتن جنس مخالف و پیدا کردن سوژه و دست گرفتن ، رفتن به سینما ادعای داشتن  تفکرات هنری و... چمدان آرزوهای جوانیمون بود

 

پیدا کردن یک شغل مناسب با یه حقوق جانانه بدون دردسر و داشتن ماشین و داشتن استقلال مالی که خودش بهترین حس بود

مورد توجه بودن بین فک و فامیل و دوست و آشنا ، ژست اینکه حالانمی خواهم ازدواج کنم تازه راحت شدم می خوام برای خودم زندگی کنم که حتی معناشو هم نمی دونستیم و....

و بعد داشتن حس تنهایی پشت بندش هم پیدا کردن یه همسر خوب و بعد هم داشتن دو تا فرزند چون باید زندگی بهتر فرزند کمتر را رعایت کرد ، چهار دیواری آرزوهای جوانی و پا بسن گذاشتن بود.

 

ولی حیف حیف .... که آدمها آرزوهاشون از یک کیسه کوچک شروع می شه با یه عالم شور و اشتیاق به یه چهار دیواری استیجاری با چارتا تیر و تخته و یه حقوق آخر برج پایان یک دفترچه قسط شروع دفترچه قسط بعدی فکر عید و اجاره خونه پول و آب و برق و جهاز دختر و شغل پسر در نهایت داشتن پولی برای مراسم کفن و دفن و ختم ابرومند پایان می گرفت

 

فراتر از قله آرزو می خواهم دچار روز مرگی نگردم

فراتر از قله آرزو می خواهم دچار سکون نگردم

فراتر از قله آرزو می خواهم آرزوهایم کوچک باشد ولی پر شورو اشتیاق باشد درست مثل دوران کودکی  

ولی افسوس دیگر برگشت به دوران کودکی ممکن نیست که تنها جایی که فریاد زدن آزادست همان زمان است و بس.


فرستنده: آب برای ملکه آتش

 

فقط همین امشب کوچولو

 

دست به سینه ایستاده بودم و حرکات دیگران نگاه میکردم. دستی روی شونه م سنگینی کرد و باقی موند. انگار دوستی طولانی بین ما وجود داشته باشه. برگشتم و نگاهش کردم. سینه های سنگین و سفیدش خیلی محکم جا گرفته بودند. چند تا لک و کک و مک روی شونه هاش بود و پیراهن بلند و مشکی که تنش کرده بود قدش رو بلندتر نشون میداد. دور یقه ش سنگ دوزی شده بود. موهاش رو هم پشت گوشهاش گذاشته بود تا روی صورتش نریزه. گفت: شما چیزی نمی خورین؟ جوونها توی سالن هستندو لب تر میکنن. لبخندی تحویلش دادم و گفتم: من نمی خورم. گفت: پس چطوری میخواین برقصین؟ گفتم: راستش من مست خدایی ام با یه لیوان آب هم جو گیر میشم. خندید و گفت ببینیم و تعریف کنیم آقا. آقاش تو گوشم پیچید و رفت پایین. توی جمعیت میانسال توی حیاط گم شد. دنبالش نگشتم. میدونستم داره خودشو گرم میکنه. انگشتهای باریک و بلندش رو جا دادم توی دستهام و اینقدر دستش رو کشیدم بالا تا به من نزدیک تر بشه. زیر بغل هاش رو حتمن اصلاح کرده و بوی عرق و مامش میپیچه بینمون. بوی عرق زنونه رو دوست دارم. ولی از صدای خش خش گن و رد دکمه ها و چسب هاش خوشم نمیاد. انگار خطوط مثلثی لباس زیر رو پنهان میکنه و یادت میره چی کجاست؟ صدای ارگ و ارکستر بلند شد و خواننده کمی مهمانها رو وادار به دست زدن کرد. به خودم اومدم و دنبال همون دختر گشتم. با پای خودش اومده بود و با پای خودش رفته بود. شاید باید نگهش میداشتم. جوانها یکی یکی سر می رسیدند و هر کدام با چشمهای قرمز و دماغهایی که ابریزش بینی داشتند می رفتند و دست دختری رو که می شناختند می گرفتند و میبردند وسط. محو تماشای پسرها شده بودم که هر کدامشان انگار بیلی برداشته بود و جذابیت خودش رو برای دختری شخم میزد. دو سه تا دختر تنها می رقصیدند. تکیه دادم به دیوارو اونها رو نگاه کردم. یکی از مهماندارها سینی رنگارنگی پر از لیوانهای پایه بلند جلوی من گرفت و گفت: بدون الکل هستند. گفتم : کدومش شیرینه؟ گفت: قرمزا آقا. برداشتم و صورتم رو به نشونه لبخند براش چروک کردم. دستم رو فرو بردم توی کراواتم تا شل تر بشه و از گلوم پایین بره. یه قلپ خوردم. آهنگ تند شده بود و یکی از اون دخترهای تنها که قد بلندی داشت و خالکوبیه روی بازوش نشون میداد که خیلی لات تر از این حرفاست که به جاییش باشه مسخره ش کنی با این طرحی که زده داشت طوری می چرخید که موهاش رو هوا پخش بشه. زبانی لیس زده بود و رد خیسی به جا گذاشته بود تا گودی کمرش. طرح عجیبی زده بود. لیوان رو گذاشتم روی یکی از میزها و رفتم به طرفش.

_ خانوم دستهاتون رو به من میدید؟

از اینکه چشمهاش پایین نرفته بود و قدم بلند تر بود خوشش اومد. دستهاش رو توی دستهام قفل کرد و نگاهی به دوستهاش انداخت. صید کرده بود. گفت: شما همیشه با کراوات هستید. گفتم: معمولن همین جور جاها. دستش رو کشیدم و گذاشتم روی شونه م. گردنش رو بو کشیدم. بوی مشروبش میزد بالا. گفتم: مشروبتون ریخته روی لباستون؟ گفت: یه کمی . بچه ها اذیت میکردن.

آهنگ تموم شد و از هم جدا شدیم.

_ میبینم اومدین وسط.

از آسمون افتاد روی صندلی کناری من. چرخیدم به طرفش و گفتم: ناپدید شدید؟ گفت: باید به مهمانها برسم. جواب یک نفر را داد و برگشت. موهاش بلند تر از چیزی بود که تصورش رو میکردم. صاف و بدون مدل تا جاییکه نور رفته بود ریخته بود روی همون پیراهن مشکی ش. گفتم: شما نمی رقصید؟ گفت: نباید عرق کنم. تا آخر شب کلی باید دیده بوسی کنم. رگ شیطنتم گرفت: گفتم: ولی با من دیده بوسی نکردید. خندید. بند پیراهنش شل شده بود و افتاده بود روی بازوش. دستم رو بردم به طرفش تا بند رو بکشم روی شونه هاش. دستم رو گرفت و گفت: تو چشم هستیم آقا. آقاش پیچید توی گوشم. نفسش با آقاش روی کت و شلوارم دنبال جایی برای فرو رفتن میگشت. معذرت خواهی کردم و گفت: اشکالی نداره. گفتم: ولی تا آخر شب یکبار به من افتخار بدید. گفت: اگر عرق نکرده بودم. و بلند شد و رفت. این بار بلند شدم و با چشم دنبالش کردم. چند تا مهمان رسیده بودند. یکی دو لندهور رو بوسید که عرق ها رد گرفته بودند روی تیره پشتم. اون دختر قد بلند دستم رو گرفت و کشید: بیا بریم وسط. دوستهام میخوان ببیننت. گفتم: چه کار میکنی داری کله پام میکنی. تا حالا پسر ندیدی؟  دستش رو پس کشید و عقب رفت. دنبالش رفتم وسط. وسط جمعیت سرم رو بردم پشت گوشش و گفتم: ناراحت شدی؟ چیزی نگفت. گفتم: از دلت در میارم. بگذار برقا رو خاموش کنن. گفت: خیلی زود فامیل شدی؟ گفتم: همچین زود هم نیست. دوستات با خبر شدن. خندید و گفت: اونها تنها موندن و دارن حسادت میکنن. گفتم : باهاشون می رقصم اگر ناراحت نمیشی. گفت: نه به شرطی که بر گردی پیش خودم. گفتم: امشب هواتو دارم. به شرطی که ناغافل نخوای پیدام کنی!

 ده دقیقه ای روبروی هم با آهنگهای رپ و ریو جفتک انداختیم و من ناراحت بودم که اون با این قد و بالاش سینه های کوچکی داشت. زیر پیراهنش اینقدر کوچک بودند که انگار دو تا گردوی نارس آب انداخته رو توی باد دید بزنی. موهاش رو ریخته بود جلو و به من تنه میزد. چند بار دستهام رو جمع کردم تا به جایی نخوره و معنیه خاصی بده. زیر چشمهاش برق افتاده بود و عرق کرده بود. دوستهاش ایستاده بودند و ما رو تماشا میکردند. سرم رو تکانی دادم. به نشانه ی آشنایی و گفتم: میرم پیش اونها.

سلامی کردم و گفتم: دوستان تنهای بی عرضه. جا خورده بودند. یکیشون که قد کوتاهی داشت ولی توی شلوار طوسی که به پا داشت خیلی با قوس و لوندی خاصی ایستاده بود گفت: ما رو باید تور کرد. گفتم: تورش باید بزرگ باشه فکر کنم. ماهی های درشتی هستین. هر دو لیوانهاشون رو موج موج خوردند و روی میز گذاشتند. آهنگ شروع شده بود. دست همدیگر رو گرفتند و شروع کردند. گفتم: تا حالا ندیدید یه مرد باهاتون برقصه؟ دست همون دختر پررو رو گرفتم و کشیدم طرف خودم. به نظرم بی واهمه بود و اونجا غریب بود و کسی نگاهش نمیکرد. بهش گفتم: مورد خاصی دور و برت نیست انگار که تیریپ وفاداری براش بری؟ گفت: هنوز که شروع نکردی لافش رو میزنی! سرم رو بردم عقب و دور و بر رو نگاهی کردم. اون دو تای دیگه خودشون رو زده بودند به کوچه ی علی چپ و با هم می رقصیدند. دستم رو بردم روی گودی کمرش و تا جایی که حس میکردم هنور اطمینان داره پایین بردم. تقریبن نزدیک شده بودم. بین جمعیت گم شده بودیم. نگاهی به دم در انداختم. هنوز ایستاده بود همانجا و بی اعتنا به ما، به من و به کارهایی که میکردم بود. به مهمانها خوش آمد میگفت و رژ لبهاش رو میمالید به صورت این و اون. گفتم: اون دختر رو میشناسی؟ نگاهم رو دنبال کرد و گفت: تازه تنها شده. گفتم: به نظر جاافتاده میاد. صورتم رو چرخاندم به طرف همین دختر چموش که خودش رو چسبانده بود به من و داشت حرکاتم رو با خودش یکی میکرد. بهش گفتم: جفت شدیم؟! گفت: خوش به حالت. گفتم: مرام نداری؟ گفت: امتحان نکردی! دستم رو بردم پایین تر ولی چشمم افتاد به دم در. کسی اونجا نبود. دستم رو پس کشیدم و رهاش کردم. داشت زیر لب آهنگی رو که صداش می اومد میخوند. ایستاد و خیره شد به چشمهام. گفتم: رفت؟ گفت: کی؟ گفتم اونکه تازه تنها شده بود؟ گفت: کجا بره؟ اون مهمانداره. گفتم: صاحب مجلس نیست؟ گفت: نه. ما سه تا هم مجلس گرم کنیم. گفتم: چی هستین؟ گفت شبی بیست تومن میگیریم وول بخوریم بین جمعیت. یا اگر مهمانها یبس بودند و وسط نیومدند ما وسط قر میدیم. عقب تر رفتم و گفتم: اون کجاست؟ گفت: بگردی پیداش میکنی؟ گفت: چرا حالا منو ول کردی. تا آخر این آهنگ باش. ضایع ست آقا. گفتم: نگو آقا. دستات عرق کرده خوشم نمیاد. رفتم به طرف یکی از مهماندارهای که سینی پر از شیرینی و شربتی روی دستش بود. گفتم: بدون الکل و شیرین؟ گفت: قرمزا آقا. گفتم اون خانم که ... حرفم رو قطع کرد و گفت: همه رو میبوسه و موهاش تا کمرشه؟ نگاش کردم و گفتم: تو عاشقشی؟ گفت: شوهرش بودم. گفتم: چه کارش بودی مرتیکه؟ گفت: حرف دهنتو بفهم آقا. خیلیها شوهرش بودن تا حالا. گفتم: آخریش بودی؟ گفت تو میخوای آخریش باشی؟ گفتم: شاید. گفت: داره میزنه تو رگ. گفتم: کجاست الان لعنتی؟ گفت: چشمهاش که خمار میشه دستش رو میذاره رو شونه هات و خودش رو اینقدر بهت نزدیک میکنه که قاب چشمهاش رو نتونی تطابق بدی. گفتم: درهم بود. گفتم: تار بود. گفتم: عرق کرده بود. گفت: نذار مستت کنه. بذار عقل تو کله ت باشه و ببوستت. گفتم: نبوسید. گفت: شناخته بودتت. گفتم: میخوامش الان. گفت: همه توی این مهمونی میخوانش. گفتم: غلط کردن گفت: نگاشون کن. تو سینه ی نامزداشون هستند ولی کله هاشون مثل کله ی فلامینگوها به چپ وراست می چرخه دنبال اون چشمها و موها. گفتم: میشناسیش؟ گفت: باهاش بودم. گفتم: عرق میکنه؟ گفت: برای همه. گفتم: زنه؟ گفت: خیلی وقته. گفتم: کجاست؟ گفت: یه بسته صدتایی آبیش رو بگیر دستت برو طرف سالن. یه در هست که بعضی ها رو اونجا راهنمایی میکنه برای مشروب. گفتم: منو راهنمایی نکرد. گفت: روت حساب کرده. نرو سراغش. گفتم: دیر میشه. گفت: اون همیشه یه آخری داره. گفتم: تموم میشه. از ریخت می افته؟ گفت: منتظرم از ریخت بیافته. گفتم: میخوایش؟ گفت: از ریخت افتاده شو. گفتم: من الانش رو میخوام. گفت: تو خود جنسی. گفتم: چه چیزش تو رو گرفته؟ گفت: اون چیزی که دلتو میزنه. گفتم: چی لعنتی؟ گفت: کارش. هر شبش. عشقش. چشمهاش. گفتم: عاشق هم میشه؟ گفت: اینقدر که ترکت میکنه. گفتم: من عاشق رفتنه بی صدام. گفت: بی صدا میره. بی صدا میاد. مهماندار به سرعت سر خر رو کج کرد و رفت.

 دستی روی شونه هام سنگینی کرد. گفت: آماده ای. گفتم: تو چشم نیستیم؟ موهاش رو از روی صورتش کنار زد و پشت گوشاش گذاشت. گفت: برقا رو خاموش میکنن. گفتم: بوی عرق زنونه رو دوست دارم. گفت: ولی من دنبال بوی خاصی میگردم. گفتم: پیدا میکنی؟ گفت: نمی گردم. خودش پیدا میشه. گفتم: بچرخیم: گفت: فقط همین امشب کوچولو...

 


فرستنده: آنی برای ملکه آتش

 

خوشرنگ

 

موهاش رو بافته. وقتی می‌خنده گیس سیاهش تکون می‌خوره.

اولین بار که دیدمش یه لباس به رنگ سفید پوشیده بود که سیاهی چشما و موهاش رو به رخ می‌کشید.

دومین باری که همیدگر و دیدیم. تیشرت قرمزی که پوشیده بود سفیدی پوستش رو عریان کرد.

بعدها که به یه مهمونی رفتیم با یه پیراهن آبی روشن مثل آسمون شده بود.

چند ماه بعد که قرار شد بریم یه جا بشینیم همراه با نوشیدنی داغ  گپ بزنیم، با بلوز شلوار خاکستری و دستمال سر زرد رنگش منو دیوونه کرد.

آخرین بار مثل همیشه خوشرنگ بود ولی سیاهی چشا و موهاش مثل قبل نبود. توی چشاش هالة‌ای خاکستری و روی موهاش غباری خاکستری نشسته بود. نگاهش حرف نمی زد. ولی می‌خندید.

با نگاهم ازش پرسیدم چیزی شده؟ بلافاصله دستش رو جلوی چشام گرفت و فکر کنم دیدم که حلقه‌ای توی انگشتش می‌درخشید. لبخند زدم یا نزدم. ولی داشت می‌خندید و من متوجه شدم که دیگه گیس سیاهش تکون نمی‌خوره.

 


 

فرستنده: بهار برای سلطان صندلی لهستانی خاک گرفته

 

فصل آخر

مکان : کافی شاپ

زمان : 5:42 عصر

2 سال 3 یا 4 ماه بعد

دختری با کت چرم قهوه ای ارزون قیمت با یک کیف ساده زنونه برنگ کرم قهوه ای یک شال و چکمه های مشکی

وارد کافی شاپ میشه یک میز خلوت پیدا می کنه کمی عصبی با ناراحتی صندلیشو عقب می کشه و می شینه همینطور که حلقشو توی دستش می چرخوند پسری نسبتا لاغر اندام نزدیک میز میشه و منو به دستش میده

منو را می گیره لیست را که نگاه می کنه  خندش می گیره چقدر دلش تنگ شده بود از کجا معلوم شاید الان سروکلش پیدا شه ...

سفارشو میگه یک شیر موز با کیک شوکلاتی

 

-    آخه بچه شیر موز با کیک شوکلاتی می خورن

- خوب من دوست دارم در ضمن گرسنه هستم

-   خوب دعوت نامه امروز بابت چیه

-   خوب می دونی یکی از پسرهای دانشگاه می خواد باهام آشنا بشه 

- آهان شرخر می خوای یا شعبون بی مخ یا اینکه می خوای مثل خاله خانباجی ها بیام وساطت کنم یا ...

-    خوب تو ارتباط اجتماعیت قوی و  دختری هستی که همه می دونن تو عالمه خودتی با اینکه به ظاهر بیخیالی ولی حواست جمع دیگه همه توی این مدت تورو شناختن ....

-  تعریف الکی نکن گوشام مخملی نمی شه

- جدی می گم تو خوابگاه هم که همه دوست دارن از بس شلوغ و شیطونی همه میگن این دختر انگار اصلا مشکلی تو زندگیش نداره  همه دوست دارن با تو دوست باشن مثل خود من که دوست دارم تا آخر عمر باهم دوست بمونیم

- آبجی ترمز کن اگه شادم و شلوغی می کنم دلیل نمیشه که مشکل نداشته باشم ولی دلیلی هم نمی بینم که بخوام اونو سر دیگران خالی کنم درضمن در مورد دوستیم تا آخر عمر ازمن  تضمین نخواه

-   خیلی بد جنسی

-   قابل شمارو نداره خانم شیر موز با کیک شوکلاتی برو سر اصل مطلب ....

 

فصل 3

- سلام چی شده اتفاقی افتاده

-   وقت داری باهات صحبت کنم 

- چیه باز عاشق شدی ما افتادیم تو دردسر در ضمن این تعرفهای مسخره را ترک نکردی وقت داری  !!! ... تو که می دونی من چقدر رک هستم خوب یه چیزی می گم بر درد عشقت افزون حالت گرفته بشه ؟

- الان کجایی؟

- خدائیش نمی دونی من جمعه ها می رم کوه یا خل شدی یا طبق معمول سالی 2 بار عاشق می شی که 6 ماه طول می کشه ؟ خوب تو کوه هستم

- نه مشکل عشق و عاشقی نیست قضیه کاری چند مورد پیش اومده که خوب بعضی هاشو تونستم حل کنم ولی بعضی هاشو هنوز مشکل دارم باهاش

- بابا پیشرفت کردی خیلی خوب برگردم از کوه خستگیم که در اومد زنگ می زنم همدیگرو ببینیم

-  هم خیلی بدجنسی هم مرسی

- با بدجنسیش موافقم

 

فصل 2

-         خوب از بچه های دیگر خبر داری

-         تا اونجایی که لازم بود اره

-         باز اینجوری صحبت کردی یعنی چی ؟ یعنی اگه لازم نبود خبر نمی گرفتی

-         ببین یه چیزیو در مورد من یادت باشه من کلا با همه دوستم با همه می گردم تا اونجایی هم که مشکلی براشون پیش بیاد و از پسش بر بیام هستم ولی حاضر نیستم آزادی شخصی خودم فدا کنم

-         خیلی خودخواهی

-          با این قضیه موافقم ترجیح می دهم خودخواه باشم تا اسیر

-         کی گفت اسیر

-         کسی نمی گه ولی  تو رفتارشون معلومه خوب من نه توقعی از دوستام دارم نه اجازه می دم خیلی توقع داشته باشن برای همینه که دوست زیاد دارم  به قول پسرها فردین بازی در نمی یارم خیلی هم بی معرفت نیستم اگه  دوستام خواستن برام کار خاصی انجام بدن خودش می دونن ولی چون این کارو کردن نباید توقع بیجا از من داشته باشن

-         این که نمی شه دوستی یعنی اگه من مشکلی داشتم تو کمک نمی کنی

-         بابا خیلی رو داری

 

فصل 1

-         خوب خداحافظ

-         به همین راحتی می گی خداحافظ

-         خوب می خوای چیکار کنم دستمال سفید بگیرم دستم گریه کنم به اندازه فندق تا نشون بدم که دوست خوبی هستم.

-         خوب آخه منو و تو با هم دوست هستیم کلی داستانهای واتفاقات شاد و غمناک داشتیم کلی خاطره حالا به همین راحتی می گی خداحافظ

-         ببینم مگه قرار بعد از این دشمن باشیم خوب بازم دوست هستیم ولی به شیوه جدید عزیزم تو ازدواج کردی و سرت گرم خونه زندگیت می شه و من هم باید کلی از همسرت تشکر کنم که شر تورو از سر من کم کرد من هم مثل همیشه به کارهایی که دوست داشتم ادامه می دم

-         خیلی بدجنسی خوب ازدواج من چه تاثیری روی دوستیمون داره

-         هیچی ولی تو دیگه درگیر زندگیت می شی در هر صورت هر وقت گیر یا مشکلی داشتی شاید تو همون کافی شاپ همیشگی همدیگر را ببینیم البته به طور اتفاقی ... این جوری هیجان انگیزتر

-         خوب یعنی کی دوباره تو رو می بینم

-         ....

 

ساعت 7:13 بعدظهر

-         چیزه دیگه میل دارید؟

-         نه متشکرم صورتحساب

دختر لبخندی زد آینه شو در میاره خودشو توی اون نگاه می کنه حلقشو توی انگشتش میندازه بعد بلند میشه با آرامش صندلی رو میزاره پشت میز

دیگه نه ناراحت و نه عصبی ....


 
اعلم نتایج:
 
ملکه آتش طی نامه ای به شرح زیر برنده را اعلام کرد: 
salam agha babak
mmm man barandeye in doro sherek elam mikonam age kasi ham elat khast mitoonin inaro behesh begin dar morede dastane AB((aval inke in dastane kheily be sooje marboot nabood 2vom inke doroste inja yek jaye azade baraye inke divararo bardarimo rahat harf bezanim vali in dastane ghesmataye dasht ke mitoonest monasebtar nevshte beshe va harkas bayad shakhsiat va darke ino dashte bashe ke chio koja benevise shayd in ghesmata baraye ye web shakhsie monaseb bashe vali na too ye bazie omoomi((in dar morede fekro shakhsiato nago behsh barmikhore)) dar morede dastane ani ham nazare khai nadaram oonam kami birabt bood ya hadaghal oon chizi ke man entezar dashtam toosh nabood
vali dar morede sherek matlabesh ba inke sade boodo hich chize khasi az nazare ghavaed toosh nabood vali malmoos bood va be entezarate man nadiktar az baghie.
hala az maile man harcheghadresho doost dashti va laazem didy bezar age ham hichish ke mohem nist  mer30 bekhatere hame chiz jenabe nadali
ATASH

سلطان صندلی لهستانی هم چاره ای جز انتخاب  بهار به عنوان برنده نداشتند!‌
 
دبیرخانه برای همگی آرزوی موفقیت می کند.

 
دوشنبه 26 دی‌ماه سال 1384
دور دوم

 

ملکه دور دوم

نام: ارکیده
سن: 28 سال و پنج ماه
محل اقامت : تهران
تحصیلات : مهندس کامپیوتر ( دانشگاه آزاد)
کتاب : خرمگس
موسیقی : بوچلی
فیلم : پدر خوانده و حرفه ای اثر لوک بسون 
توضیحات : برخی از کتا ب هایی که از خواندنشان لذت برده ام : مسیح بازمصلوب،ریشه ها،کوری ، خداحافظ گری کوپر، نان سالهای جوانی،طاق نصرت
به موسیقی کلاسیک، ونجلیز،موسیقی محلی مجار، زیبا شیرازی ،سافینا و شجریان علاقه دارم.
سوژه : گناه
 
سلطان دور دوم

نام: خوزه آرکادیو بوئندیا

سن: تو بگیر 27

تحصیلات : فوقش لیسانس

محل اقامت: تهرون

ژانر ادبی مورد علاقه: رئالیسم جاودیی

کتاب: سال بلوا- عباس معروفی

فیلم: Malena، پدرخوانده 2     

ترانه: Dance me to the end of love, L.Cohen

سوژه انتخابی:

"در را کوبید و رفت

اکنون چگونه نگه دارم

عطر را در هوا

نم اشک را بر پیراهنم؟" (از رضا چایچی)
 

و متون دریافتی عبارتند از:
 
فرستنده : The Joker برای ملکه ارکیده
جنسیت : مرد
سن : 23
تحصیلات : دانشجو
محل اقامت : تهران
 
...و شاید یک خواب خوب!
شبی سرد و بارانی است. کنار شومینه نشسته ام و دستهایم را گرم می کنم. تنهای تنها به سالهای ابری ای که گذشته می اندیشم. خموده و مغموم با دلی پر، از هرآنچه خوب و بد که بر من گذشته....
در را می زنند. ساعت یک صبح است. درحالیکه خودم هم از کاری که تقریباً بی اختیار انجام می دهم، تعجب کرده ام، بی آنکه بپرسم کیست، در را باز می کنم. میهمانم دم در ایستاده و از تاریکی بیرون نمی آید. جلو می آیم و دستش را می گیرم. دستش داغ است. حتی از دست من هم داغ تر! لبخند می زند و داخل می آید. قد بلند، با چشمانی سبز و مویی طلایی. همان تیپی که خیلی دوست می دارم. مهربان به نظر می رسد و چهره ای دوستانه دارد....
 ساعتی بعد با شیطان به گرمی مشغول صحبت هستم. آنقدرها هم که می گفتند " بد " به نظر نمی آید. چهره آرامی دارد. آرامش لطیفی به من می بخشد. حس می کنم دلم می خواهد تمام اسرار زندگیم را برایش فاش کنم. حس می کنم او همه چیز را می داند. همه چیز را از چشمانم می خواند. از این احساس لذت می برم. انگار همه چیز را می داند ولی می خواهد از زبان من هم بشنود. از داشتن چنین هم صحبتی بسیار بسیار لذت می برم. چشمانم را می بندم و همه چیز را می گویم. شاید طولانی ترین اعتراف زندگیم شده باشد....
چشمانم را باز می کنم. این همه چیز های عجیب و غریب تعریف کرده ام، اما او همچنان آرام، متین و با وقار گوش می دهد و هیچ نمی گوید. هیچ. از او می خواهم که چیزی بگوید. چیزی که مثل چهره اش آرامش بخش و مهربان باشد. لبخندی کمرنگ بر لبهایش می نشیند....
ساعتی بعد، او از من برای من می گوید. تمام ناگفته ها را. تمام حقایق را. تمام آنچه باید می بود را. تمام نیرنگ ها را. تمام دورویی ها را. خیلی رک حرف می زند. گاهی فراموش می کنم که او کیست. گاهی فکر می کردم چرا امشب به دیدن من آمده. در چنین لحظاتی خیلی جدی تذکر می دهد که حواسم به او باشد. خوب که به حرفهایش گوش می کردم حس می کردم با تمام جانم حرفهایش را قبول دارم. از صندلیم بلند شدم. به انتهای سالن رفتم و پنجره را باز کردم. هوای تازه ....
حالا دیگر کنار شیطان نشسته ام. دلم می خواست سرم را روی شانه هایش بگذارم و هق هق گریه کنم. حس می کردم پس از سالها، تنها دوست واقعی زندگیم را پیدا کرده ام. همانطور که صحبت می کرد، با دستش سرم روی شانه اش گذاشت. شاید بهترین احساس زندگیم بود. حس می کردم تمام بار زندگیم را روی شانه هایش گذاشته ام و اجازه داده ام تا او به جای من، به تمام مشکلاتم فکر کند و برای هر یک راه حلی درخور بیابد...
به من گفت " میشه لطف کنی و یکی از سیگارهای بابا رو که توی یخچال نگه می داره برام بیاری؟" . بدون آنکه تعجب کنم از اینکه چطور جای سیگارهای بابا را می داند، فقط به این فکر کردم که این شاید کمترین کاری بود که می توانستم برای میهمانی که تا این لحظه حتی یک میوه هم به او تعارف نکرده بودم، انجام دهم. بلند شدم و سیگار را با یک زیر سیگاری و یک فندک آوردم. سیگار را روشن کرد و چند پُـک عمیق زد و با لحنی کنایه آمیز پرسید " تو می دونی من منشأ همه شرهای عالم هستم، مگه نه؟! ". در حالیکه هم می خواستم راستش را بگویم (چون او خیلی وقت بود که همه چیز را از چشمم خوانده بود!) و هم از اینکه در پاسخ به این همه احساس خوب که به من داده بود، از جوابی که می دادم خجالت می کشیدم، زیر لب گفتم "خُـب... آره". همانطور که سعی می کرد با کلماتی که ادا می کند، دود را بیرون بفرستد، ادامه داد " این را هم می دانی که امشب برای چه آمده ام؟ ". پاسخم منفی بود...
شیطان خوابش برده بود. من اما در آغوش او، روبروی شومینه بیدار بودم. تمام شب را به سؤال آخری که پرسیده بود، فکر کردم. از تشویشی که در همه تنم حس می کردم، نمی توانستم چشمانم را روی هم بگذارم. درست مثل وقتی که ۶،۷ پیک مشروب را پشت سر هم بالا بروی! نزدیک های سپیده، پلک هایم، سنگین تر از قبل، توان بیدار ماندنم را گرفت. شیطان را سفت بغل کردم و به یک خواب شیرین فرو رفتم.....
تا امروز، هیچ گاه به یاد نمی آورم که از آن خواب بیدار شده باشم. شاید شیطان مرا به دنیایی تازه برده است. شاید هنوز هم خواب می بینم. شاید همه چیز را خواب دیده ام. شاید هم صبح روز بعد که از خواب بیدار شدم، شیطان زودتر بیدار شده بود و رفته بود و خاطره آن چند ساعت را هم با خودش برده بود....
اما نه. نمی توانست خواب بوده باشد. من هنوز آن زیر سیگاری را با خاک سیگار آن شب نگاه داشته ام. شاید به عنوان تنها یادگاری از بهترین دوستم! این روزها همه چیز به رؤیا شباهت دارد. همه چیز به طور عجیبی غیر واقعی و زیباست. به هیچ چیز و هیچ کس اعتماد ندارم. فقط دو چیز را می دانم! اینکه دلم برای دوستم تنگ شده است و اینکه اگر این یک خواب است، هرگز نمی خواهم از این خواب شیرین برخیزم....
 

 
فرستنده: خرمگس برای ملکه ارکیده

 

گفت مجبور شدم به مامانم دروغ بگم چون دیدیم بابام داره پول قرض می گیره تا برای اون بتونه کفش زمستونی بخره (عروسک جون کار بدی کردم؟)

نگاش کرد و لذت برد از حرکات نرم و موزونش سعی کرد با نگاهش به اون بفهمون که دوستش داره همیشه توی راه مدرسه منتظر اومدنش بود خسته شده بود از بس که همه جا نصحیت می کردن پسر باید سر به زیر باشه پسر باید نگاه به دختر مردم نکنه ولی اون به این حرفها کاری نداشت دوست داشت به اون نگاه کنه و لذت ببره و می فهمید که دختر هم دوست داره که نگاش کنه چون اون هم نیاز داشت  

اندامشو لمس کرد دستها و پاهاو گردن و سینه و آروم بوسیدش چقدر لذت بخش بود وقتی که هر دوشون به ارامش رسیدن دیگه چه اهمیتی داره که دیگران چی فکر می کنند وقتی هر دوشون به یک حس مشترک رسیدن و اون لذت دادن به همدیگه است ترکیبی از حسهای عشق و شهوت و پاکی و لذت ....

هنر شنیدن را خوب بلد شده بود از وقتی که پا به سن گذاشته بود گوشش بهتر کار می کرد شاید به خاطر همین ویژگی خوبش بود که تونسته بود صدای دعواهای زن و شوهر همسایه را خوب بشنوه  و اگه گوشش خوب کار نمی کرد حالا دختر همسایه در کنارمادرش زندگی نمی کرد و پدرش بجای حکم طلاق حکم اعدام تو دستش بود

 

حس ششم یعنی دل تنها چیزی که می تونه حاکم بر تو باشه حاکم بر تو ....

 


 فرستنده : قاصدک برای ملکه ارکیده

                                                           

پشت این پنجره باز

آسمان مجنون است                                                          

در دل ساکت شب                                                            

خواهشی مدفون است                                                     

 

می گشاید آغوش

بار دیگر رویا

سایه ی همنفسی

عاشقی بی پروا

 

خود نمی دانم چیست؟

رخوت و سستی خواب

اثر پنجه ی عشق

جوشش چشمه ی آب

 

گرد من آهسته

می کشد مرز و حصار

خواهد از دل ببرد

یکسر آرام و قرار

 

قطره قطره در من

می چکد شهد شراب

هر کجا می بردم

با دو صد واژه ی ناب

 

بسترم پر شده از

خط خوشرنگ گناه

غرق دلواپسی است

دیده ی روشن ماه

 

می نشینم کنجی

گوشه خلوت راه

در سرم فکر فرار

در دلم آتش و آه

 

گوش کن رهگذری

می زند کوبه به در

خود نمی دانم کیست؟!

 هوسیست زود گذر...


 

فرستنده: زاویه آفتابی برای سلطان خوزه آرکادیو بوئندیا

شاید شکاف های بدنم را جستجو میکنی... شاید هم منتظرآب شدن این سکوت سردی... دست هایم مثل دو قالب یخ روی هم لیز میخورند... دستم را که روی صورتم میکشم حس میکنم پوستم ترک میخورد... یک درد لذت بخش دارد انگار میشکافد که چیزی آزاد شود مثل سطح یخ زده آب که با یک فشار میشکند و جاری میشود .... دست میکشم روی صورتم ...ترک میخورد...میشکافد ...و جاری میشود .... یک چیز مثل آب روان ...مثل چشمه آرام ...و مثل دریا وسیع به اندازه وجودت شاید هم بزرگ تر....روی پوستم حرکت میکند ...خیالت مثل یک فیلم کوتاه همراه با ترس و ابهام در سلول هایم فرو میرود ...و تمام زخم های سربسته ام را باز میکند ...داغ میشوم وتو هنوز جاری هستی مثل همان آب روان و ساده ... خلاصه در دو حرف مثل کوتاهی آمدن و رفتنت ...حس نیاز همیشگیم به تکرارت هر لحظه بیشتر وجودم را میسوزاند .... کاش میشنیدی فریادم را ....من هنوز گمراهم در من جاری شو ...میسوزی و میسوزانی خیالم را... رهایم میکنی...دیگر جاری نیستی آرام آرام از روی پوستم بخار میشوی و خیالت را با خود محو میکنی و من هنوز مبهوت در عطش حضورت ...در خود فرو میروم .... و باز هم ذره ذره وجودم یخ میزند به امید تکرارت.


 
فرستنده: بهار ۲ برای سلطان خوزه آرکادیو بوئندیا
 
در را باز کرد وارد هال شد داخل را نگاه کرد همه چی مرتب بود
دستش را داخل جیب کتش کرد آروم در اتاق خواب را باز کرد همسرش  روی تخت خوابیده بود ملحفه کنار رفته بود پاهای کشیده و خوش تراشش دیده می شد چند ثانیه نگاهش کرد صدای نفسهای همسرش را شنید نزدیک شد طوری که مانع از بیدار شدن او شود به نیمرخ او نگاه کرد پوست برنزه و گرم ، موهای آشفته روی صورتش و دهان نیمه بازش و خشکی قطره های اشکی که گوشه بیرونی چشماش جمع شده بود چند ثانیه بیشتر خیر شد  چقدر دوستش داشت دیوانه وار 
 سپس چند گام به عقب برداشت  دستش را از جیب درآورد و شلیک  کرد لباس خواب تغییر رنگ داد
 
در اتاق خواب را کوبید و رفت
بوی گوگرد و عطر تن به هم پیچیده بود و خشکی اشک با خون ترکیب تازه ای ایجاد کرد
 
حالا نگه داشتن عطر و نم اشک او راحتر شده بود.
 

 

فرستنده : نوشا برای سلطان خوزه آرکادیو بوئندیا

 

دهنم شوره و مزه خون میده .دلم نمی خواد پاشم بشورمش . با خودم لج کردم . احساس می کنم طرف چپ صورتم بی حسه . امادست نمی برم که لمسش کنم . نمی خوام بفهمه !

پشت پنجره برف میآد.حتما تو داری رو برفهای پا نخورده سفید  قدم میزنی و زیر لب شعر میخونی.میدونم که سردته .

- برات قهوه بریزم؟!

صدای بی تفاوتش منقلبم می کنه  ، آرومترشده . لبخند می زنه و لیوان و کناردستم می زاره. روم و برمیگردونم .صورت خوش فرمش با عینک دور مشکی وبینی قلمی اش حالم و بهم میزنه.

قهوه می ریزم و کنارت می شینم .روت و برمی گردونی و دستهای یخ زده ات و رو شعله های شومینه می گیری: " ای برای با تو بودن باید از بودن گذشتن "

طاقت نمی یارم باید خاموشش کنم .

 سی دی و عوض میکنه :  " از دوری صیاد دگرتاب ندارم "

دستش و زیر چونه ام می گیره و صورتم و برمی گردونه. 

صورت سرخت قشنگتره همینطوری خیلی بیرنگی .مثل برف !

پنجره رو باز میکنم .سوز برف همراه با دونه هاش میاد تو. می لرزی . چهره ات بین دونه های برف خیلی شاعرانه است .صورت سرمازده ات مدهوشم می کنه .

- قهوه ات سرد شد .نمی خوری؟!

ازصدای پشیمونش حالم بهم می خوره .

قهوه ات و عوض می کنم .کنار پنجره ایستادی و دونه های برف و تماشا می کنی . دوست دارم سرم و رو شونه ات بگذارم. پنجره به هم می خوره و میشکنه .دونه های برف همراه با قطره های خون  زیر پنجره میریزه. با دستمال سفید صورت سرخت و پاک می کنم .چند گل سرخ روی دستمال می شکفه .

به صورتم نگاه می کنه. دستمال برمیداره و کنار لبم و پاک می کنه . صورت سرخم با دستمال سفیدش بیرنگ میشه . زیر لب زمزمه می کنم: "رفته ای اینک . اما آیا باز برمی گردی؟ چه تمنای محالی دارم .خنده ام می گیرد "

شیشه شکسته و سوز می آد. دیگه نیستی . صورتم از سرما کرخت شده .

چند تکه یخ میاره .  لای دستمال پیچیده . روی صورت متورمم میگذاره.

هنوز برف میاد و تو روی برفهای سفیده پا نخورده ، آروم آرو م راه میری و از من دور تر و دورتر می شی. چند قطره خون زیر پنجره خشکیده . ضبط هنوز می خونه : " با یادت ای بهشت من آتش دوزخ کجاست ؟!!"

 


 اعلام نتایج دور دوم 

 

و بدینوسیله ملکه ارکیده طی نامه ای با این متن برنده رو اعلام کردند:  

 

salam
bebakhshid ke javabam dir shod
sare kar gereftar boodam
man ghasedako entekhab kardam

و همینطور سلطان طی حکم زیر به دور دوم خاتمه دادند:

 

سلام بابک خان

عرض شود که، اینجانب سلطان خوزه آرکادیو بوئندیا، با تشکر از بهار 2 و تقدیر ویژه از فرشته آفتابی، با اجازه دبیرخانه « نوشا» رو برنده اعلام میکنم.

به امید پیروزی خون بر شمشیر و بالعکس

پ.ن. میشه دوباره واسه حاکم شدن رفت ته صف؟!!


دبیرخانه ضمن تبریک به برندگان از کلیه بازیکنان برای شرکت در بازی تشکرات فائقه به عمل می آورد.

                                            با تشکر - دبیرخانه


 
سه‌شنبه 20 دی‌ماه سال 1384
ادامه دور اول

  
دور اول:
 
ملکه هفته
نام ملکه: لوتوس
سوژه :فراق، یا به عبارتی عاشق بودن در فراق محبوب
محل اقامت: تهران
سن:100 روز مانده تا سی سال، یعنی 29 سال و نه ماه
تحصیلات: لیسانس مهندسی ( جهت اطلاع عرض کنم پلی تکنیک!!!!!
 کتاب: در ساحل رودخانه پیدرا نشستم و گریه کردم/ پائولو کوئیلو
موسیقی: شب، سکوت، کویر، شجریان
سینما: مادر علی حاتمی
توضیحات: برخی از کتابها  که خیلی دوست  دارم:
بار دیگر شهری که دوست می داشتم / نادر ابراهیمی، شازده کوچولو، جوناتان مرغ دریایی، ژان کریستف
سایر موسیقی ها:
بارانه : سنتورپشنگ کامکار، نسیم وصل: همایون شجریان، رازگل: علیرضا افتخاری،نگاه آسمانی: سراج، یادگار دوست: شهرام ناظری، گریه لیلی : اسدالله ملک، دریا: سنتور اردوان کامکار
بقیه اش با شما  پاینده باشید!!!
سلطان هفته
نام سلطان: گرگ بیایان
سوژه: هیچ چیز بهتر از دروغ های حوب نیست.
تحصیلات: لیسانس
ژانر ادبی مورد علاقه: مدرن
کتاب: گرگ بیابان-هرمان هسه
سینما: فیلم های ۸ میلیمتری
موسیقی: Love Is Strong  singer : Rolling Stones
توضیحات: لطفا متنی که برای من میفرستید زیاد احساسی نباشه. یعنی زیاد شورش نکنید. ممنون. قربان شما.


و متون دریافتی عبارتند از:

فرستنده: خرمگس برای ملکه لوتوس با سوژه فراق:

بار اول که این کلمه رو شنیدم نمی دونستم با چه ق ای می نویسن قاف یا غین. فقط فهمیدم یعنی دوری و غم و درد.
شاید هم اولین  بار پشت یک کامیون باحال دیدم نوشته بود مردم از فراق.
بعدها که بزرگتر شدم فهمیدم اونهایی که نگاههای زیر زیرکی به هم می کنن و لبخندهای شیطونکی به هم می زنن موقع خداحافظی نگاهشون یه جور دیگر است و لباشون یه فرم دیگه. بعد گوشم کار کرد شنیدم که دختره آروم میگه می میرم از فراق.
وقتی که کار کشید به سربازی دیدم بله شب پنج شنبه موقع خوندن دعای کمیل همه داد می زنن: ننه مردیم از فراق!
شبهای رمضان هم نوحه ها خونده شدن در مورد فراق.
روز عاشورا هم زجه پیرزنها بود که گریه می کردن برای تازه داماد قاسم که تازه عروسش شد دچار فراق.
شب ها هم صدای تصنیف استاد نجفیان می اومد توی تلویزیون که عجب رسمیه، رسم زمونه که بازهم که حکایتش بود فراق.
 
بابا بزرگه هم که راه به راه کتاب لیلی  و مجنون می خوند میگفت ای از دست فراق.
بعد که خودم عاشق شدم اولش فکر کردم که فراق عجب چیز مزخرفیه. حق داشتند همه زجه می زدند از دستش ولی بعد ....  فهمیدم عجب چیز باحالیه. چرا وقتی همه به وصال می رسن اینقدر حال همدیگرو میگیرن که لغت وصال و فراق و عشق و عاشقی چیزی نیست جز همون چیزهایی که گفتم. پس زنده باد فراق که حداقل معنی وصال برامون همیشه تازه است.
 
فرستنده: مرداب پیر برای ملکه لوتوس با سوژه فراق:

 

خیره ( اسم داستان )

بعد از سه چهار ماه پذیرفتم که عاشقش شدم. اون خندیدنش توی دوربین من و علامت ویکتوری که با دستش نشون داد مثل قلمزنی اصفهان نقطه به نقطه روی لکه ی زرد چشمم حک شده بود. چشمم رو که میبستم میخندید و پیروز میشد. میخندید و پیروز میشد و یه کاسه سرب داغ یهو میریخت پایین. قلبم خالی و سبک میشد ولی دلم سنگین و مشوش. حالا باید دنبال راهی میگشتم که میدیدمش. دیدنش زیاد مهم نبود. بلکه دیدن من برای من مهم بود. باید خودمو نشونش میدادم. بعد از شش ماه دست و پا زدن دیدمش. و اون منو. خیلی کارها کردم تا بفهمه و فهمید. و این برای آخرین بار بود که دیدیم همدیگر رو. بعد از اون جریان سه سال گذشت. بارها سعی کردم فراموشش کنم. نشد. بارها سعی کردم ببینمش نشد. اون دانشجوی لیسانس بود توی بابلسر و هر وقت میرفتیم خونشون اون شهرستان بود. و هر وقت میومدن باز هم شهرستان بود.بعد من دانشجو شدم.و وقتی اون میومد خونه ی ما من شهرستان بودم و وقتی ما میرفتیم خونه شون من بازم شهرستان بودم. توی خوابگاه دمر روی تخت میخوابیدم و تک کاست درست و حسابی که داشتیم و ابی بود گوش میکردیم و گاهی آسف هم از اتاق بغلی میگرفتم و مدتها و شاید دهها بار این کاستها رو توی واکمن بر میگردوندم. خیره میشدم به سوختگی روی موکت کف اتاق یا مگسی که روی شیشه با کتاب " گیرنده شناخته نشد " له کرده بودم و خشک شده بود و سیاه شده بود. یا اگر محمد تو اتاق بود و موقع درس خوندن بیخ دیوار مثل قورباغه مینشست به سوراخ شکافته شده خشتک شلوارکش خیره میشدم. ساکن و بی حرکت می افتادم توی اون غربت. صبح ها بچه ها با همون شلوار گرمکن و یه تی شرت آبرومندانه جمعم میکردن و میبردن دانشگاه که تقریبن پونصد متر با خوابگاه فاصله داشت و خارج از شهر بودیم. سرکلاس دستم رو میزدم زیر چونه م و خیره میشدم به کرکهای مشکی روی ادامه  ستون فقرات اون پسره کاشانیه. تپل بود و تی شرتش موقع نشستن میرفت بالاتر. گاهی که میخواسم آهی بکشم و سینه م باز بشه یا دردی از سنگینی همون سرب داغ احساس میکردم سرم و بالا میآوردم و خودکارم رو می کشیدم روی همون کرکها. یه خط آبی. بر میشگت و نگاهم میکردو تی شرتش رو میداد پایین تر. نگاهی به استاد میکردم و دوباره سرم رو میگذاشتم روی میز و به همونجا خیره میشدم. وقتی بر میگشتیم بچه ها دسته جمعی ابی میخوندن و من لبه ی آسفالت خیابون رو میگرفتم و می اومدم. پنجره ی خوابگاه بزرگ بود از کف شروع میشد. جای من اونجا بود. پرده رو کنار میزدم و خیره میشدم به دورترین چراغی که روشن بود تا اینکه خاموش میشد. بعد ستاره ها تا هوا روشن میشد و ستاره ها خاموش میشدن. بعد خوابم میبرد. بالاخره وقت برگشتن میشد. به امید دیدنش.  هر چی داشتم رو بچه ها میریختن توی ساکم  با مشت و لگد و زوری زیپش رو میبستن و پرتم میکردن توی قطار. از دستم خلاص میشدن. کنار پنجره مینشستم و اون میز کشویی رو میکشیدم بیرون روی اون ولو میشدم. کوههای لایه لایه رو میدیدم که انگار هر چی دورتر میشن توی مه فرو میرن و رنگشون زرد تر میشد. سیمهای تلفن و برق که میومدن پایین و میرفتن بالا و اینقدر بالا و پایین میشدن تا اینکه چند تا کلاغ روشون مینشستن و میریدن و دوباره بالا و پایین میشدن.بعد از ناهار توی قطار همه کفشهاشون رو در می آوردن و بوی جوراب توی کوپه میپیچید. هیچ وقت این بو برام به این خوشایندی نبود. انگار اون کاسه ی سرب رو فراموش میکردی تا خفه نشی. نفسم رو بس میکردم و میرفتم بیرون و توی راهرو مینشستم. مسافرها دائم در رفت و آمد بودن و وقتی رد میشدن زیر لب چیزی میگفتن. آخه بدترین قسمت بدنشون از جلوی دو تا تخم چشمهای من رد میشد و شرمشون میشد. ولی برای من مهم نبود. وقتی رد میشدن ادامه ی رفتنشون رو نگاه میکردم. خیره ی خیره. وقتی میرسیدم خونه هر طور بود با ناامیدی برنامه مهمونی رفتن  خونه ی اونها رو جور میکردم. ولی اون نبود. هیچ وقت نبود. توی یکی از راحتی هاشون فرو میرفتم و به جای خالی ناف بزرگ پدرش که از زیر پیراهنش قابل تشخیص بود خیره میشدم.  یا به در رفتگی جوراب مادرش که امتدادش تا زیر دامنش رو تصور میکردم. یا دکمه ی باز اولین جادکمه ای نشکافته ی شلوار داداش کوچیکش که یه خالی بند درجه یک بود. یا به جوش کوچولوی روی سینه ی باز خواهر بزرگه که هرکاری میکرد پیراهنش بالاتر وایسته تا سینه پوشیده تر باشه نمیشد و وقتی یادش میرفت جوشه انگار بزرگتر میشد. ساعت ده که میشد از بابلسر زنگ میزد و با مادرم سلام و احوال پرسی میکرد و عذر خواهی میکرد که نتونسته بیاد. بین گوش مادرم و گوشی تلفن هیچ فضای خالی نبود. موقع برگشتن به خونه سرم رو میگذاشتم روی صندلی غقب و چراغها از روی صورتم رد میشدن. میشمردمشون تا برسیم. شب تا صبح بیدار میموندم تا دم صبح از خواب میمردم.دوباره بر میگشتم ولایت غربت و همون خیره گی ها. مگس و کرک و شکافتگی خشتک و چراغ و ستاره و ...بعد از سه سال بالاره انتظار به پایان رسید. عکسهاش رسید به دستم. شلوار سبز و مانتوی سفید و دمپایی تابستونی سبز. یه دفتر ازدواج بزرگ روی پاهاش و قلم به دست در حال امضا کردن. یه پسره اتو کشیده و کراواتی داشت به نوک قلمش خیره نگاه میکرد. از زاویه ی دید من هنوز صورتش خوب معلوم نبود و چاره ی نداشتم به سایه ی دفتر ازدواج روی زانوهای بهم چسبیده ش خیره بشم. سایه ای که انگار تاریکتر میشد. عکس بعدش چندیدن نفر تور روی سرش گرفته بودند. باز هم سرش پایین بود و داشت به لبهای باز و بی حرکت یه مرد ریشو گوش میکرد. و هون پسره تمام رخ داشت به دوربین نگاه میکرد.


 فرستنده: داش آکل برای ملکه لوتوس با سوژه فراق:
 
فراق (‌اسم داستان)

اولین باری که مطمئن شدم دوستش دارم دقیقا هشت دقیقه بعد از خداحافظی بود.

من در اتومبیل تنها بودم و از فرودگاه بر میگشتم. تا آنروز بعضی وقت ها دلم برای دیدنش تنگ میشد.  بعضی وقت ها بی تفاوت بودم و بعضی وقت ها از دیدنش طفره می رفتم. آن چند باری هم که رک و صریح پرسیده بود که دوستش دارم یا نه هر بار به بهانه ای بحث را عوض کرده بودم. نه فقط به خاطر این که زن ها نباید از عشق کسی مطمئن شوند بلکه بیشتر به خاطر اینکه خودم هم نمیدانستم که دوستش دارم یا نه.

پروازش می بایست در ساعت هفت و سی و پنج دقیقه صبح به مقصد برسد. تا آن لحظه بیدار بودم. یک بار دوش گرفتم. کمی کتاب خواندم. بدون آنکه به موضوع خاصی فکر کنم. تا ساعت هشت منتظر بودم که زنگ بزند. اما خبری نشد. تا ساعت ده  یک بار دیگر دوش گرفتم. ریش هایم را اصلاح کردم. لباس پوشیدم و آماده شدم که سر کار بروم. موقع خروج یک بار گوشی تلفن را برداشتم. بوق میزد و سالم بود.

شب که برگشتم یک سیم به اتاقم کشیدم و گوشی تلفن را گذاشتم بالای سرم.

آن شب بدون آنکه آدرسی داشته باشم برایش نامه نوشتم و کارهایی را که بعد از رفتنش کرده بودم توضیح دادم. قبل از خواب بک بار دیگر بوق تلفن را چک کردم. باز هم سالم بود. زود خوابم برد.

بعد از یک هفته با دوستان دیگری که ممکن بود خبری از او داشته باشند تماس گرفتم. یکی گفت دوست دختر تو بود. از من خبرشو میگیری؟ گفتم. آره. درسته و گوشی را قطع کردم.

از ماه دوم هر شب برایش چیزی مینوشتم. حتی اگر شده یک جمله. همه عکس هایی را که از او داشتم جمع و جور کردم. تازه متوجه شدم چقدرعکس از او داشتم که اینطرف و آن طرف پخش و پلا بود. اما وقتی او از من خواست که یک عکس از خودم به او بدهم که با خودش ببرد خندیدم و گفتم لابد میخوای تو دیار غربت به یادم گریه کنی!

 دو ماه و هفده  روز بعد که مصادف با روز تولدش بود پیراهنی را که برایم خریده بود پوشیدم. البته فقط یک ساعت. همانروز یک جعبه چوبی خریدم و هر چه را که به نوعی به او مربوط میشد داخلش گذاشتم. ادوکلن نصفه ای را هم که برایم خریده بود گذاشتم داخل جعبه و یک دستمال ضخیم دورش پیچیدم.

چهار ماه و سه روز بعد با دختر دیگری آشنا شدم. و یک سال بعد با او ازدواج کردم.

در طول پنج سال بعدی سه بار خانه مان را عوض کردیم. هرسه بار جعبه چوبی را که سال به سال بزرگتر میشد داخل کارتن بسته بندی کردم و با جعبه طلا جواهرات و مدارک مهم با دست خودم به خانه جدید منتقل کرده ام. هر ازگاهی نامه ها را مرور و مرتب میکردم. غیر از نامه هایی که برای خودش می نوشتم تقربیا با تمام دانشگاه هایی که رشته مورد علاقه اش را درمیان رشته های ارائه شده شان داشتند تماس گرفتم. سعی کردم از همسایه های خانه ای که در ایران داشت ردی از او پیدا کنم اما نشد.  

دخترمان که نه ساله شد و یک دفتر خاطرات قفل دار کادو گرفت به کمک من آمد و توانستیم مادرش را قانع کنیم که نباید در این چند سال اصرار میکرده که محتویات جعبه من را ببیند. در عوض قرار شد هر سه نفرمان یک کشوی قفل دار اختصاصی داشته باشیم و خانه هفته ای یک بعد از ظهر بدون من و دخترمان در اختیار زنم باشد.

از دوسال قبل با یک برنامه ریزی دقیق و طوری که به زندگی خانوادگی ام لطمه ای نخورد شروع کردم به جستجو از طریق اینترنت. در این مدت  دقیقا به صدو بیست و هفت مورد برخورده ام که ممکن است سر نخی برای پیدا کردنش باشد. تا امروز صبح ساعت یازده و بیست و یک دقیقه یعنی همین دوازده  دقیقه پیش با صدو سیزده موردشان تماس گرفته ام. سی و نه مورد هیچ جوابی نداده اند. پنجاه و سه مورد جواب داده اند که او نیستند یازده مورد به تندی گفته اند که مزاحمشان نشوم. هفت مورد به طور خنده دار و مشابهی گفته اند که این روش دیگر قدیمی شده و از این هفت تا سه تایشان گفته اند در هر حال خودم را بیشتر معرفی کنم. و سه مورد هم ابراز آمادگی کرده اند که برای یافتنش به من کمک خواهند کرد. هر چند خیلی خوش بینانه است اما یکی از آن سه نفری که قول داده کمکم کند قرار است اورکات و گزک را بگردد که اینجا فیلتر شده.       

امروز یک مورد جدید پیدا کرده ام و به دو مورد دیگر هم ایمیل زده ام. اگر به همین مموال پیش بروم با در نظر گرفتن زمان خالی که در محل کارم دارم و اوقاتی که زنم خانه نیست احتمالا تا یک ماه و نیم دیگر بتوانم گوگل و یاهو سرچ را تمام کنم. بعد باید بروم سراغ سرچ انجین های دیگر. با این حساب مطمئنا تا پایان سال 2006  پیدایش میکنم. تا آن موقع من و او سی و هفت ساله میشویم. اگر سه سال هم به خواست او که حالا دیگر آمریکایی فکر میکند با هم دوست باشیم درست سر چهل سالگی که سن بلوغ فکریمان خواهد بود با هم ازدواج خواهیم کرد! 


   

 فرستنده: سگ ولگرد برای سلطان گرگ بیابان با سوژه: هیچ چیز بهتر از دروغای خوب نیست!

 

عنوان: "من دروغ گفتم که دروغ گفتم دوستت دارم"

 

_تو دروغ می گی؟

_نه!

_دروغ می گی!!!

_اهوم.

_ حاضری یه دروغ بگی... یه دروغ که یکی رو خوشحال کنه؟

_آره،چرا نگم؟!من که این همه دروغ میگم چه بهتر که از دروغم یکی هم خوشحال شه!

_اما اگه بعد بفهمه دروغ گفتی چی؟

_خوب بفهمه،من این همه دروغ گفتم!اینم روش!

_ حاضری یه دروغ بگی که یکی به خاطرش بمیره؟

_نه!گفتم دروغگو ام نه قاتل که!گفتم قاتل ام؟!

_نه،اما همون دروغه که گفتی حاضری بگی که دل یکی رو خوشحال کنی اما اگه بعد بفهمه دروغ گفتی و اصلا این حرفا نبوده ...

_خوب؟

_اگه اون بفهمه دروغ گفتی بعد بره خود کشی کنه  یا از نارا حتی دق مرگ شه چی ؟حاضری بازم بهش دروغ بگی؟

_نه!

_پس چی؟بالاخره می گی نمی گی؟!درگیری چرا؟!

_گیجم نکن بزار فک کنم...

...

_فک کردی؟

_دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز!

_چه ربطی داشت؟

_یه بابایی بود می گف هیچی بهتر از دروغای خوب نیست...منم دروغ می گم ولی دروغای خوب...دروغی که بعدش بد نشه واسه هیشکی...مثلا اگه دروغ گفتم و خوشحال شد و اینا بعدا یه موقع اگه فهمید که دروغ گفته بودم بش بازم خوشحال بمونه.

_اما هم چی چیزی ممکن نیس!

_چرا؟

_چون اگه  مثلن الان تو بفهمی که من  الکی بت گفتم دوستت دارم تو ناراحت نمی شی؟

_ممم...نه!ناراحت نمی شم .

_جدی می گی؟

_هوم!

_ممم...چیزه...

_چی  عزیزم؟

_من بهت دروغ گفتم دوستت دارم....

***

چند روز بعد...

_الو...بله؟چی؟!مرده؟!

  

 فرستنده: حرف دل یک بیدل برای سلطان گرگ بیابان با سوژه: هیچ چیز بهتر از دروغای خوب نیست!

همیشه غصه میخورد و گریه میکرد، همه بهش میگفتن فرزندش مرده و دیگه هیچ وقت بر نمیگرده ولی انگار قبول این مساله خیلی سخت بود. نمیدونم چرا همه همینو میگفتن، خودش نمیدونست به زودی میمیره. بیمار بود.
نمیدونم چرا این دروغو میگفتن که حالت خوب میشه، با اینکه نمیشد ولی حتی یکبار  به او نوید آمدن فرزندشو نمیدادن. من همیشه اینکارو میکردم. بهش میگفتم که به زودی فرزندشو میبینه بهش میگفتم به زودی میتونه به این آرزوی چندین ساله اش برسه. وقتی اینارو بهش میگفتم بهم لبخند میزد و با چشمای همیشه خیس از من تشکر میکرد ولی یه جوری انگار ته اون چشمای مهربون بهم میگفت همه چیزو میدونه.
روزی که چشمای باز و منتظرش برای همیشه بسته شد من مطمئن بودم که حالا دیگه فرزندشم میبینه و خوشحال بودم که به او دروغ گفتم.
بعضی وقتا گفتن دروغای خوب خیلی بهتر از گفتن واقعیات بد هستن.

 
فرستنده: چکاوک، ۲۸ ساله برای سلطان گرگ بیابان با سوژه: هیچ چیز بهتر از دروغای خوب نیست!
 

 

پشت چراغ قرمز (‌اسم داستان)

بارانی ام را به دست پیشخدمت دم در دادم. آهسته گفت: خوش آمدید قربان، کجا می نشینید؟

گفتم: رزور شده.

سری تکان داد و گفت: خواهش می کنم.

نگاهی به سالن انداختم. پشت ستون سفیدرنگ کنج دیوار، مرد و زنی روبروی هم نشسته بودند. رستوران خلوت بود و صدای موزیک ملایمی شنیده می شد. زیر نور فانوسهای دیواری، کنار پنجره ، روسری سرخابی رنگی می درخشید.

جلو رفتم. بلند شد، خودش را بالا کشید تا گونه ام را ببوسد.

طوری که زیاد زننده نباشد صورتم را عقب بردم و گفتم: اینجا ایرانه مارال.

_ بس کن، تو که باید آمریکایی شده باشی.

_ الان یه هفته ای میشه که دوباره ایرانیم، چیزی سفارش دادی؟

_نه.

_ خوب. چی می خوری؟

لبخندی زد و گفت: تو دیگه الان مهمونی نه میزبان. تو چی می خوری؟

_ اشتها ندارم.

_ امریکاییها بهت یاد ندادن برای احترام به میزبان باید چیزی بخوری؟

_ یه سوپ قارچ.

_ اخمی کرد و منو جلویم را باز کرد، انتخاب کن!

انگشتهای بلندش با آن لاک سرخابی روی اسامی غذاها می لغزید.

_ اینجوری که من چیزی نمی بینم.

دستش را برداشت و گفت: فکر می کردم غذاهای اینجا رو حفظی؟

شنیتسل.

به گارسون اشاره ای کرد و گفت: یه فیله مینیون و یه شنیتسل.

پیشخدمت گفت: سالاد و سوپ؟

نگاهی به من انداخت و اضافه کرد: 2 تا سوپ قارچ

ـ نوشیدنی؟

ـ 2 تا ماالشعیر.

من گفتم: من آب معدنی می خورم.

سوتی زد و گفت: امریکا بهت نساخته نه؟ و بی آنکه منتظر جوابی باشد،  موهایش را زیر روسری داد.  به نظرم رنگشان به نسبت پارسال روشن تر شده بود. از توی کیفش پاکتی بیرون آورد و روبرویم گذاشت.

_ این چیه؟

با مهربانی خندید و گفت: یادت نیست ،عکسهای مهمونی. 2 تاش خیلی خنده داره. تو یه جوری افتادی انگار می خوای فرار کنی.

بی آنکه به پاکت دست بزنم گفتم: مارال من می خوام باهات حرف بزنم.

حالت جدی ای به صورتش داد و گفت: نه اول بذار من بگم.

با خودم فکر کردم، شروع شد. چرا زنها همیشه همه چیز را جدی می گیرند؟

مارال گفت:  تو یه هفته است اومدی ایران و یه زنگ به من نزدی؟! اگه دیروز پشت چراغ نمی دیدمت، لابد خیال نداشتی زنگ بزنی نه؟

صدایش اصلا لحن عصبانی نداشت.

پیشخدمت با دو تا بشقاب چینی سوپ سر رسید. گلدان وسط میز را کناری گذاشت و بشقاب ها را روبرویمان چید. سرویسشان عوض شده بود. فکر کردم سرویسهای پارسالی قشنگتر بود.

مارال ادامه داد: همیشه از چراغ قرمز بدم می اومد. فکر نمی کردم بعد از یه سال تو رو پشت چراغ قرمز ببینم.

لیمو را در سوپ چکاندم

اولش نمی خواستم به روت بیارم که دیدمت. اگه چراغ سبز بود، رفته بودم.

هسته های لیمو در سوپ افتادند و من با قاشق آنها را جدا می کردم.

_ یادم نرفته، از وقتی رفتی دلت نیومد حتی یه تلفن به من بزنی

سرم را بلند کردم و آهسته گفتم: من ازدواج کردم مارال و دست چپم را روی میز گذاشتم.

شک داشتم صدایم را شنیده باشد. دو تا پیشخدمت با سینی غذا سر رسیدند و شروع به چیدن ظروف کردند. مارال سیگاری آتش زد. دستهایش می لرزید. پیشخدمت مسن تر گفت: عذر می خوام سالن دود بالاست.

مارال با عصبانیت سیگار را روی میز انداخت. همان پیشخدمت رو به من گفت: به چیز دیگه ای احتیاج ندارید؟

گفتم : خیر، ممنون

می خواستم همون روز که اومدم بهت زنگ بزنم. اما فرصت نشد.

پاکت را از روی میز برداشت و توی کیفش چپاند. بلند شد.

گفتم: باور کن، می خواستم زودتر بهت بگم.

صدای تق تق چکمه های زنانه در فضای خالی رستوران پیچید.

طبق عادت دستهایم را با دستمال سفره پاک کردم. به پیشخدمت اشاره ای کردم و گفتم: صورتحساب لطفا!

پیشخدمت مودبانه گفت: خانم حساب کردن.

سرم را روی میز گذاشتم. فکر کردم ، عجب غلطی کردم گفتم رفتم امریکا. بعد از چند دقیقه بلند شدم. دم در بارانی ام را گرفتم و مستقیم به سمت دووی نقره ای آنور کوچه رفتم.

سهند ماشین را روشن کرد و پرسید: چی شد؟

حلقه را از دستم درآوردم و به او دادم. گفتم: هیچی، فقط راه بیفت.

 

نتایج نهایی:
 
ملکه لوتوس در نامه ای به شرح زیر برنده دور اول را اعلام کردند:
 

سلام

از خرمگس، مرداب پیر و داش آکل ممنونم. هر سه به قدری زیبا و جالب نوشتید که واقعا نمیدونم کدوم رو به عنوان بهترین انتخاب کنم.

خرمگس چیزی رو نوشته که خودم بارها و بارها گفتم. این که چرا فقط اسامی عاشقانی ماندگار شده که در فراق ماندند و به وصل نرسیدند. یعنی هیچ عاشقی به وصل نرسیده یا هر عاشقی که به وصل رسیده دیگه فارغ شده و یا حتی به روزمرگی یا بدتر از اون به نفرت رسیده؟ میگن یک روز یک مقامی برای بازدید تیمارستان رفت. دید یک دیونه یک گوشه نشسته و فقط آه میکشه. پرسید این چرا اینجوری شده؟ گفتند عاشق لیلی نامی بوده و به وصلش نرسیده. حالا از صبح فقط زل میزنه و آه میکشه و لیلی رو صدا میکنه. تتا آخر تیمارستان میره. میرسه به دیونه ای که با زنجیر بسته بودنش و همش نعره میکشیده. میپرسه این چرا اینجوری شده؟ میگن ایشون همسر همون لیلی شدن و به این روز افتادن!!!! انگار آدم تا وقتی چیزی رو نداره طالبشه و وقتی به دستش آورد دیگه بهش کاری نداره و فراموشش میکنه.

مرداب پیر از تناسب اسمشون با لوتوس به خوبی استفاده کردند و داستانشون نکات ریز و ظریف زیادی داشت. واقعیتی که همه ما اطرافمون دیدیم و هنوز هم هر روز توسط آدمهای مختلف تجربه و تکرار میشه.

داش آکل هم از واقعیت دیگری نوشته بود که باز دقیقا عین واقعیته و با عرض معذرت روی بیش لز حد آقایون و اعتماد به نفسشون رو ثابت میکنه! اینقدر مغرورن که حاضر به اظهار عشق یا درخواست اون از طرف مقابل نیستند. اما به خودشون حق میدن برن سر زندگیشون و با یکی دیگه عشق کنند و دختر باید در عین بیخبری از عشق طرف سالها به انتظارشون بنشینه و بعد از زن و زندگی  وقتی دلشون رو زد برن سراغ دختر و طبیعیه که دختر هم باید جواب مثبت بده!!!

اگر آقای بابک خان اجازه بدن من هر سه رو برنده اعلام میکنم که شهامت کردند، دست به قلم بردند و نوشتند.

با آرزوی سلامتی و موفقیت برای هر سه ایشان بعلاوه جناب بابک خان و سایر دوستان

                                                                                               

                                                                                    اولین ملکه : لوتوس

 

با عرض سلام مجدد

دبیرخانه محترم بازی فرمودند که امکان انتخاب سه برنده وجود ندارد. از این رو با احترام به نوشته داش آکل و تقدیر فراوان از نوشته مرداب پیر متن نوشته خرمگس را به عنوان بهترین متن دور اول اعلام میکنم. ضمن تشکر مجدد از دبیرخانه بازی خواهشمندم کل متن اینجانب را در وبلاگ قراردهند.

در مورد بخش جنبی مسابقه هم با توجه به این که هیچ جوابی ارسال نشده ناچارا خودم مجبورم خودم را معرفی کنم! اینجانب خواننده قبلی وبلاگ نویسنده آماتور جناب (ن) هستم.

                                               

                                                                                    اولین ملکه : لوتوس

 
 
همچنین سلطان گرگ بیایان نیز در نامه ای که نخواستند محتویات آن فاش شود ضمن ارائه توضیحاتی در خصوص چگونگی انتخاب برنده ضمن تشکر از سایر شرکت کنندگان متن حرف دل یک بیدل را به عنوان متن برنده انتخاب کردند.
 
دبیرخانه بازی از همه کسانی که به هر عنوان در دور اول بازی شرکت کردند تشکر مینماید و امیدوار است دور های بعدی هر چه پر بار تر برگزار گردد.
                                                                                                          

<<    1       2       3       4       5    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 100555


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها